۱۰:۵۳ ق.ظ - چهارشنبه ۹ شهریور ۱۳۸۴
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : .S
رو تابلو نوشته اگه فیلمتونو تا ساعت ۱۱ روز یکشنبه تحویل بدین، ساعت ۲ سه شنبه آماده میشه. ساعت ۲:۳۰ سه شنبه شده. میرم که ببینم عکسها اومده یا نه. همش فکر میکنم عکسهای کنسرت توشه و یه عکس که با بامداد تو فرودگاه گرفتم و چند تا هم عکس از در و دیوار خونه. فیشمو میدم، عکسها رو میگیرم و راه میافتم برم دم صندوق که پولشو بدم. به عادت همیشگی قبل از رسیدن به صندوق در عکسها رو باز میکنم که یه دید بزنم. در پاکت که باز میشه تو بازوهاتو محکم پیچیدی دورم و یه خنده خیلی قشنگ داری میکنی. منم سرمو گذاشتم رو شونت و محکم بغلت کردم. یه جیغ کوچیک از حلقم میاد بیرون. زودی دور و برمو نگاه میکنم که کسی نباشه. یه ذره در جا بالا پایین میپرم. فکر نمیکردم این عکس از اون آخرین دفعه ای که دیدمت توی دوربینم مونده باشه. چشمهاتو میبوسم، به صورتت نگاه میکنم. باورم نمیشه که اونجوری توی آغوشمی. که اونجوری توی آغوشتم. از بعد از ظهر عکستو بارها از کیفم در آوردم و نگاه کردم. شاید این یکی از بهترین عکسهایی باشه که داریم. مرسی که منو اونجوری محکم بغل میکنی. آغوشت محشره میدونستی؟
۱۳ رخت دیگرون
۱۰:۴۶ ق.ظ - دوشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۴
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : .S
کاش میشد این ۲ هفته ها و ۴ هفته ها رو مثل یه شلوار پشمی انداخت تو لباسشویی و با آب داغ حسابی شست، بلکه این روزها کوتاه میشدن.
کاش میشد دستهام مثل دو تا شکلات کشی کش بیاد و وقتی صدات اونجوری گرفته اینجوری محکم دورت حلقه بشه تا کیپِ کیپ بهم بچسبی.
کاش یه چیزی مثل دماسنج وجود داشت که میکردن تو قلب آدم و نشون میداد یکی رو چقدر دوست داری. اینجوری کارها زودتر راه میافتاد.
کاش میشد برم رو ابرها و منتظر بشینم تا زمین بچرخه، بعدش هر وقت تو رسیدی زیر اون ابری که من روشم، از آسمون میافتادم تو بغلت.
کاش الان یه بلیطِ هواپیمایی لوفتانزا رِزِرو داشتم که جلوی مقصدش زده بود، شهر جرثقیلها.
کاش الان حدود ۱۱ شب به وقت یه جای دیگه بود. بعدش من تا وارد میشدم تلفن زنگ میزد و تو بودی. میدونی اون تلفن رو که میزنی تو صدات شادی موج میزنه. تو صدای منم. اونوقت بعد از تلفنت تلوزیون رو روشن میکردم و یه کانال ساز و آواز پیدا میکردم و وسط اتاق خل خل بازی در میاوردم.
کاش آخرین لقمه اون هات داگ رو نخورده بودم و میذاشتم تو بخوری!
ولی خوب اگه نمیخوردمش تو اینجوری نمیتونستی واسه همیشه سر به سرم بذاری.
کاش…
نه این آخری کاش نداره. چون میدونم که میدونی یه دنیا دوستت دارم. یه دنیا یعنی قد دل من به اضافه یه ذره بیشتر.
۵ رخت دیگرون
۱۰:۵۸ ق.ظ - شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۴
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : .S
منو ببخش نازنینم، دو هفته ای میشه که برات حرف نزدم. اقلا اینجا حرف نزدم. خودت میدونی که انتظار گاهی آدمو کلافه میکنه و از همه چی میندازه. امروز که خطهای تلفن خوب کار میکرد صدات خیلی نزدیک به نظرم اومد. سرمو مثل همیشه گوشه مبل سبزه قایم کردم. یه پتوی کوچولو هم اون گوشه هست که انداختم رو سرم و گوشی رو چسبوندم کیپِ گوشم. چشمهامو که بستم، حس کردم زیر پتو داری درِِ گوشم حرف میزنی. فقط گرمی نفسهات زیر گردنم کم بود.
چشم راستم بهتره. امروز آخرین روزی بود که دوامو استفاده کردم. فرهاد فردا داره میاد ایران. امشب که دیدمش بهش حسودیم شد. گفت حرفی پیغامی برای ایران نداری؟ میخواستم بگم چرا، زیاد، ولی پیغاممو هر روز خودم میرسونم. خودش هر روز ازم میشنوه که دوستش دارم. گفت چیزی از ایران نمیخوای؟ خواستم بگم دلمو برام بیار. همونی که بیشتر از ۱ ساله اونجا جا گذاشتم. عوض همه اینها لال مونی گرفتم و فقط گفتم سفرت به خیر، ایران خوش بگذره، جای من یه دل سیر مردم و خیابونها رو نگاه کن. نون سنگک هم بخور.
این روزا عجیب هوای شهر جرثقیلها رو دارم نازنینم. هوای راه رفتن با تو زیر آفتاب و بعدش هم پناه آوردن به تهویه مطبوع یه کتابخونه. خوب که تو کتابخونه یخ زدیم دست به دست میریم اون مرکز خرید گنده هه و اون بالا من اون شلوار رو پشت ویترین میپسندم. تو میگی برو بپوش. من میپوشم و شلوار خیلی کوچیکه. غر میزنم که چاق شدم. تو دلداریم میدی که آخه این شلوار خیلی کوچولو بود. میگم من دیگه هیچی نمیخورم تا این شلوار پام بره. دو دقیقه بعد اون بالا نشستیم و داریم با هم همبرگر و سیب زمینی میخوریم. من سیب زمینی میذارم دهنت و چشماتو نگاه میکنم. دلم عجیب برای رنگ چشمهات تنگ شده. برای اون لحظه هایی که سرتو توی گودی گردنم قایم میکنی دلتنگم. دلم بهترین دوستمو میخواد. دلم عشقشو میخواد. تو رو…فقط تو رو…
۹ رخت دیگرون
۱۰:۳۵ ب.ظ - سه شنبه ۱ شهریور ۱۳۸۴
(شخصي)
- نویسنده : Shift
اینم کافه فرانسه، جائی که من دوستش دارم، اون صندلی خالی سمت راست هم صندلی اون سیگار فروش پیر دم کافه فرانسه است که همیشه اونجاست و واسه کبوترا دون می ریزه، انگار پیرمرد و کافه یکی شدن، وقتی دید دوربین دستمه بلند شد و رفت …

۱۸ رخت دیگرون