۶:۱۸ ب.ظ - جمعه ۷ مرداد ۱۳۸۴
(شخصي)
- نویسنده : Shift
پ.ن: از تمام جوابهای دوستان واسه سئوال زیر استقبال می کنم.
سئوال: شما معیارهای ازدواج رو چی تعریف می کنید؟ بزارید واضح تر بپرسم آیا معیاری واسه ازدواج وجود داره؟
جواب خودم: من به شخصه از در نظر گرفتن معیار برای ازدواج و پیچیدن یه نسخه برای همه مخالفم. معیار یعنی واحدی برای سنجش و این واحدهای سنجش انسانی همیشه در گنگ ترین حالت خودش به سر می بره، اینکه پسری خوب باشه، نجیب باشه، اهل کار باشه، مومن باشه، پولدار باشه و… همه جزء معیارهای گنگ انسانین، چون اصلاً معنی و مفهوم عملی نداره. جدا چه کسی می تونه خوب رو تعریف کنه؟
خوب یعنی پسره اهل کار باشه، ملایم باشه، لطیف باشه و … خوب اینم نشد جواب باز هم رسیدیم به همون معیارهای گنگ انسانی.
اهل کار بودن یعنی چی؟ یعنی به فکر آتیه خانوادش باشه، توی خونه کمک کنه. نه جدا خودتون هم ببینید این معیارها چقدر گنگن و چقدر تعریف های زیادی میشه ازش کرد.
رسم جدید خانواده هام این شده که این روزها معیارها رو به طور عملی می خوان: کار داشته باشه، خونه داشته باشه و ….
راستی همین چند تا کلمه دهن پر کن درون تهی واسه یه ازدواج واسه یه زندگی کافیه؟
به نظر من این شیوه های فکر کردن مال آدمائی که اصلا نمی دونن از زندگی چی می خوان، از اون بالاتر اینکه خودشون رو نمی شناسن چون فقط با شناختن خودشونه که می تونن به درک صحیحی از چرائی ازدواج برسن.
گفتم که به وجود معیار برای ازدواج معتقد نیستم. بیشتر از معیار به چیزی به نام«پذیرش من از شخص» معتقدم.
پذیرش من از شخص رو میشه تعبیر کرد به نیازهای من که باید توسط شخصی رفع بشه.
همه ما برای رفع شدن نیازهای ازدواج می کنیم و هرچه این نیازها به سمت مادی شدن یا رسیدن به استقلال باشه ازدواج ناموفق تری خواهیم داشت. بزارید مثالی بزنم کسی که برای مستقل شدن از خانوادش ازدواج می کنه از یک وابستگی به وابستگی دیگه ای تن می ده و بدی این وابستگی اینکه دیگه برگشتن به وابستگی اول که گاهی امن تر هم هست خیلی سخته. کسی هم که برای رفع نیازهای مادیش ازدواج می کنه تن به یه جور سرسپردگی می ده.
پس بهترین راه چیه؟ بهترین راه اینکه اول تکلیف خودمون رو با ازدواج روشن کنیم یعنی بدونیم چرا داریم ازدواج می کنیم و بعد بسنجیم که آیا حل شدن مشکلات ما از راه دیگه ای جزء ازدواج امکان پذیر هست یا نه، مثلا رسیدن به استقلال می تونه با کار کردن تامین بشه یا …
از بحث دور نشیم گفتم به نظر من هرچی «پذیرش من از شخص» به سمت مسائل مادی بره اون ازدواج ممکنه ناموفق تر باشه و هرچی به سمت نیازهای روحی بره ممکنه پایدارتر باشه اما نه هر نیاز روحی:
فرض کنید شخصی یه حامی در همه موارد نیاز داشته باشه(غیر از مادی) خوب مسلما در ازدواج به نتیجه خوبی نمی رسه اما اگر شخصی دوست داشته باشه یه هم تیمی داشته باشه که هرکاری سریعتر و زودتر انجام بشه ازدواج موفق تری خواهد داشت. پس «پذیرش من از شخص» این شخص ممکنه این باشه که همسر من کسی هست که توی کارها به من کمک می کنه.
زیاد طولانی ننویسم تا اینجا خودم به این نتیجه رسیدم که:
۱- تعریف کردن معیارهای گنگ انسانی شیوه صحیحی برای ازدواج نیست.
۲- عدم شناخت از خود باعث میشه ازدواج زیاد موفقی نداشته باشیم.
۳- دلایل مادی دلایل خوبی برای ازدواج نیستن.
۴- باید مشخص کنیم که ما چه شخصی رو با چه خصوصیاتی می پذیریم.
۵ رخت دیگرون
۳:۱۰ ق.ظ - جمعه ۷ مرداد ۱۳۸۴
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : .S
اون وقتها، اون خیلی وقت پیشها که تو نبودی، اون روزها که من خودم بودم و خودم، سعی میکردم کمتر اشتباه کنم. اگه یه جایی باشی که فقط خودت باشی و اشتباه کنی ممکنه درسته خورده بشی. آخه هیچکی نیست اونجا که پشتتو داشته باشه. نفله میشی میره پی کارش. یا آقا گرگه میخوردت یا آقا شیره، یا اون آقا بده که همیشه تو سایه دیوار راه میره. واسه همین اون موقعها همیشه به موقع کارهامو میکردم، بعدشم چترمو میگرفتم رو سرم که بارون شماتت کسی به گل و گردنم نریزه. به قول معروف آسته میرفتم و آسته میومدم. کارهایی که میدونستم نمیتونم انجام بدم رو امتحان نمیکردم ولی خوب خیلی کارها رو هم به تنهایی انجام میدادم. این روزا اوضاع خیلی فرق میکنه. این روزا یه جورایی دوست دارم یه کارهای غیر از کارهای همیشگی بکنم. چمیدونم، مثلا برم کوهنورد بشم و از کوه قاف برم بالا. راستی کوه قاف کجاست؟ یا برم زبون آدمخورها رو یاد بگیرم. شایدم رفتم خلبان شدم. یادته بهت گفتم رفتم امتحان بدم قبولم نکردن. گفتن ناف من تو ایران چال شده و نخواستن هواپیماهاشون رو بدن دست من که بپرونم. شایدم رفتم بند باز شدم. از اونایی که با چشم بسته رو بند راه میرن. شمشیر قورت دادن هم باید عالمی داشته باشه. دوست دارم همه این کارها رو امتحان کنم و توشون شکست بخورم. بعد آخر شب بیام و خودمو بندازم تو بغلت. تو هم هیچی نپرسی. فقط سرمو بذاری تو گودی گلوت، دستهاتو دورم قفل کنی. بعدِ یه مدت سرمو بیاری بالا، پیشونیمو ببوسی، چند لحظه به چشمهام نگاه کنی. خوب که موهامو ناز کردی و نفسام آروم شد، در گوشم یواشکی با یه صدای مهربون که هیچکی جز من نشنوه بگی “دفعه بعد میتونی”، بعدشم تا فرداش تو بغلت قایمم کنی. همه بازیها رو به خاطر اون چند دقیقه تو بغلت بودن و اطمینانی که بهم میدی دوست دارم که ببازم.
۴ رخت دیگرون
۸:۱۰ ب.ظ - پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۴
(شخصي)
- نویسنده : Shift
بعضی حسا یه جور خاصیه…
مثلا حسی که چند سال پیش توی اون قهوه خونه بازار تجریش داشتم، همون روز صبح که زود رسیده بودم و رفتم تو بازار قدم بزنم، زمستون بود، هوس یه املت کردم و رفتم دنبال یه تابلو که وعده صبحونه داده بود، یه قهوه خونه سنتی بود با تختهای فرش شده،سقف بلند که چند تا شیشه هاش شکسته بود، صدای یه قناری که دائم می خوند، زنها و مردهای که روی تختها(که ظاهراً شبا اجاره داده می شد) خوابیده بودن، مطمئناً جای خوبی نبود، اما من یه حس خوب اونجا داشتم، یه جور حس آرامش، انگار اونجا متعلق به جائی نبود …
این حسای عجیب و لذت بخش بازم اومد سراغم، یکی مونده با آخرین بارش همون موقع بود که نامه تو رسید و من جوابشو دادم، اون نامه ام یه حس غریب برام داشت …
آخرین بار هم اون شب سرد زمستونی بود که دستهای تو داغ بود و هنوز گرمیشو حس می کنم …
الان همیشه با تو بودن حسهای خوب زیادی داره … اما حس غریب، گرمی دستاته تو اون شب زمستونی، یادته؟
۳ رخت دیگرون
۷:۴۴ ق.ظ - پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۴
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : .S
از کار که میام بیرون، ساعت نزدیکِ ۳ بعد از ظهره. انگار نه انگاره که من ۱۵ ساله اینجام، یه حس دلتنگی شدید به دلم میافته. یه غربت ناجور. مثل اون روزهای اول که پام رسیده بود اینجا. امروز صبح مریض اولم یه خانوم ایرانی بود که تو قرعه کشی گرین کارت برنده شده و با خانوادش اومده اینجا. شدید ابراز ناراحتی میکرد، یه جوری مثل اینکه سرش کلاه رفته. از ایران حرف زدیم. از غذاها و چیزهای آشنا، از همه اون چیزهایی که بوی اونجا رو میده و فقط ماهایی که اینجاییم میدونیم اون بو دقیقا چجوری هستش. اون بوهایی که گاهی آدم واسه شنیدنشون دیوانه میشه و اشک میریزه. جنون باید همین جوریها باشه به گمانم. آروم میام سمت ماشین، سوار میشم و یه لحظه با خودم میگم من این سر دنیا چه غلطی میکنم؟ سرِ چراغ قرمز که وایمیستم، همه ماشینها پشت خط عابر پیاده وایسادن، همه جا تمیزه و همه چی منظم و مرتبه. آروم با خودم میگم:
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست….من خانه به دوشم….من با که بجوشم؟
میرسم خونه، در که باز میشه مثل هر روز صدات میکنم و تو مثل همیشه اون سر دنیا خوابی و جوابی نمیدی. یه تنهایی ناجور میافته به جونم. ۳ ساعت دیگه باید برگردم سر کار. با لباس کار و کفش و همه چی رو مبل سبز دمر میافتم. آروم سرمو میکنم کنج مبل. یه چیزی تو گلوم میجوشه. از همون حسهایی هستش که همیشه میخوام بهت بگم چه جوریه و نمیتونم. یه چیزی اون ته ته ها گره میخوره و میاد تا نیمه سینم بالا، به گلوم که میرسه سفت میشه و دوباره میره پایین. شاید اسمش دلتنگی باشه. هر چیه که خیلی مزخرفه. یواش یواش خوابم میبره. اینو خیلی دوست دارم چون همیشه تو میای دیدنم. این بار تو بالکن وایسادیم داریم با هم پنجره ها رو تمیز میکنیم. اینجا ۵ بعد از ظهره و اونجا که تویی ۳ ساعت از نیمه شب گذشته. داریم پنجره تمیز میکنیم که مبایلم زنگ میزنه. از خواب میپرم. شماره تو رو که میبینم، دلم چند سانتی تو سینم جا به جا میشه. آخه عزیز دلم تو ۳ صبح بیدار چه میکنی؟ بعد میفهمم تو هم دیشب دلتنگ بودی. تو هم سرتو مثل من کنج بالشتت قایم کرده بودی و یه حس تنهایی ناجور به دلت بوده. باز سرمو کنج مبل قایم میکنم. نیم ساعت هنوز وقت دارم تا برم سر کار. دلم برای این تنگه که سرمو بذارم اون جایِ مخصوص که فقط مال منه. یه جایی بغل گردنت، یه کمی بالاتر از شونه چپت. سرمو محکم تو مبل فرو میکنم، نمیدونم اون گوشه مبل دنبال چی میگردم یا از چی در میرم. اون حس لامصب باز میاد تو گلوم، چند ثانیه ای خفم میکنه و بعدش میره. جدی جنون باید همین جورها باشه. بی تو ناجورم، باور کن که بی تو ناجورم. دلم برای دوستم تنگه. برای همبازیم، همفکرم، مشاورم، رفیقم، و عزیزم دلم تنگه. میخوام سرمو کنج بازوی تو قایم کنم. این مبل از اون بوهای بغل گردن تو نداره و آرومم نمیکنه.
۵ رخت دیگرون