بازم قصه

عزیزم، بیا بریم توی اون بالکون رو به کوه بشینیم،بعد من دوتا چائی دیشلمه بریزم و بیام دستاتو بگیرم و برات قصه بگم،کدوم قصه؟ قصه همون خانوم موشه و آقا اسبه که عاشق هم شدن، که وقتی همه گفتن شما کلی با هم اختلاف دارید اونا صبر کردن و یاد گرفتن چطوری درعین اختلاف عاشق هم باشن، خانوم موشه راه نوازش کردن آقا اسبه رو یاد گرفت، اقا اسبه یاد گرفت چطور راه بره که دم خانوم موشه رو لگد نکنه، آقا اسبه یاد گرفت چطور خانوم موشه رو لای یالاش قایم کنه، خانوم موشم یاد گرفت چطور در گوش آقا اسبه نجواهای عاشقونه بکنه،
همون خانوم موشه و آقا اسبه که خانوم موشه می رفت روی گردن آقا اسبه می شست و آقا اسبه گردنشو میاورد بالا بعد خانوم موشه سر می خورد تا دم آقا اسبه و باز می دوید می رفت بالا، همون که آقا اسبه دراز می کشید و خانوم موشه اروم قلقلکش میداد و با دستای کوچولوش نازش می کرد…
عزیزم چائیتو بخور تا من قصه رو بگم …
یکی بود یکی نبود،زیر این گنبد کبود،غیر از عشق هیچی نبود، یه خانوم موشه بود، یه آقا اسبه …

کِی می آیی؟

این بهار، از جای آخرین بوسه ات بر لبهام دلتنگی سبز شده. کِی می آیی؟

سئوال

گاهی می شینم با خودم فکر می کنم که مثلا وقتی از یه نفر درخواست راهنمائی نکردی چرا سعی می کنه راهنمائیت کنه یا نظراتشو بهت بگه، اونم در حالتی که طرف هیچ آشنائی نزدیکی با تو نداره، اما خوب هر جوری شده نظراتشو بهت می گه و عقیدشم اینکه خوب نمی خوام اشتباه کنی و به نظر خودشم نیت خیر داره، راستش من اینو یه جور توهین حساب می کنم، اینکه از کسی کمک نخواسته اون بخواد چیزی بهت بگه ( در مورد دوستای صمیمی گاهی فرق داره اما اینکه طرف اصلا دوستت نباشه یا اونقدر دور باشه که دوست حساب نشه اینا رو می گم) بیشتر شبیه این می مونه که طرف می خواد بگه ببین من چقدر می فهمم، راستش از این موضوع اصلا سر در نمیارم …

گل من

لابلای گلبرگهایت پنهانم کن گلِ من. آنجا خارها مرا پیدا نمیکنند.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »