لحظۀ دیدار

لحظه دیدار نزدیک است.
باز من دیوانه ام،مستم؛
باز می لرزد دلم، دستم.
باز گویی در جهان دیگری هستم.

مهدی اخوان ثالث

نمیدونم تا دوشنبه شب چه جوری زمان رو بٌکٌشَم تا فاتحه این دوری رو برای همیشه بخونیم.
انگار این روزها و ساعت های آخر سخت ترین و طولانی ترین هستن …نمیدونم از ذوقم چیکار کنم…آره درست حدس زدید …نفس من داره میاد اونم برای همیشه …آره برای همیشه … دروغ چرا بعد از نوشتن این دو خط آخری خودم هم برگشتم و با نا باوری دوباره خوندمشون و از ذوق چشمهام پر از اشک شد.
Read the rest of this entry »

۳۴۶ روز

با هم تعارف نداریم که نازنینم، امروز جمعه است، عصر جمعه است،چند جمعه ای مونده تا سال تموم بشه، تقویم رو که نگاه می کنم شاید روزهای با هم بودنمون به ۲۰ روز هم نکشه، یکسال داره تموم میشه، اگه این روزهای آخر سال رو هم حساب کنم میشه ۳۴۶ روز بدون تو، هیچ وقت اینچنین پر و خالی از حضور کسی نبودم، تو همیشه بودی و اینهمه روز نبودی، هر روز با هم بودیم و این همه روز با هم نبودیم،۳۴۶ روز دلتنگی،۳۴۶ دستهای خالی تو و من، ۳۴۶ روز… شدم مثل این مقامات رسمی که سخنرانی می کنن و هی آمار و ارقام به خورد ملت می دن…
اینهمه روز حضورت زندگیمو رنگ زده، اینهمه روز تو نبودی و خیالت، صدات،عشقت زندگیمو رنگ کرده … میدونم خیلی کسا اینطورین، شاید اون دختر هم که گریه می کنه می تونه فقط روزهای با هم بودنشون رو بشمره، شاید اون پسری که شادمانه میگه داره میره هم فقط می تونه روزهای با هم بودنشون رو بشمره …
زندگی پر این شماره هاست، یکماه می شیم،دوماه می شیم ،۱۲ ماهه می شیم، یکساله میشیم، دوسال میشیم، صد ساله میشیم، روز اول،روزسوم،روزهفتم،روزچهلم،ماهها،سالها … می بینی همیشه روزی برای شمردن هست …
تعارف که با هم نداریم نازنین، می خواستم بگم فردا ۴۵۵ روزه که باهمیم، میشه ۱۷ ماه … من فردا باز نیستم و … ممنون بابت همه همه این ۴۵۵ روز … دلم می خواست بگم تو این ۱۷ ماه با هم بودیم، اما میدونی و میدونم که به ۲ ماه هم نمی رسه، اما ممنون که ۱۷ ماه با من بودی …
تعارف که با هم نداریم نازنین، روز اول گفتی همیشه هستی، منم میگم همیشه هستم، پس بزار بگم همیشه واسه هم هستیم …
به قول شیده، ۱۷ امیش مبارک …

فردا

تو داری خداحافظی میکنی که بری و من فکر میکنم که باز من میمونم تو این آپارتمان طبقه پنجم. یه جایی بین زمین و هوا. نق نق نیست، حقیقته. شهر کوهستانی بیشتر از ۳۰۰ روز در سال آفتابیه. امروزم یکی از اونهاست. چند تا از این ۳۰۰ روزها اومده و رفته؟ باور کن خودم هم دیگه نمیدونم. فقط میدونم که داره میشه ۱۵ سال. امروز بهت گفتم که دیگه تسلیم شدم. دیگه دست و پا زدن رو ول کردم. با هر چی بجنگی مثل اینکه زندگی بیشتر میخواد نشونت بده که قبول کردنش بهترین راهه. هر کی ندونه تو میدونی من از تنهایی بیزارم. همون وقتهایی رو که خیلیها دوست دارن با خودشون تنها باشن من مثل بچه ها دوست دارم همیشه یکی پیشم باشه. هم بازی داشته باشم. نتیجه چی میشه؟ هیچی، زندگی میزنه پس گردنم منو میاره یه جایی که همه آرزوی اومدنشو دارن، ولی پاشون نمیرسه. اینطوری میشه که هیچکس نمیتونه بیاد دیدنم. من باز میمونم اینجا دور از همه که یاد بگیرم تنها بودن اَخ نیست، بد نیست.
به سوسن زنگ زدم. یارو قیمت رو قبول کرده گلم. اون خونه نقلی تو اون کوچه با صفا و درختی مال سوسن شدش. کی تابستون میشه؟ شاید بشه تو اون باغچه پشت خونه نشست و اون رزهای بغل باغچه رو بو کرد و چایی خورد. فکر میکنی اون رزها چه رنگی هستن وقتی باز بشن؟ تابستون معلوم میشه. کی تابستون میاد؟ کی سال دیگه این موقع میاد؟
سنجابه باز اومده داره نون میخوره. با دستهای کوچیکش تیکه های نون رو میچپونه تو دهنش. فکر میکنه این دفعه آخره که نون میریزم براش. نمیدونه فردا صبح هم مثل همیشه قبل از اینکه صبحانه خودمو آماده کنم براش نون ریز میکنم. مثل هر روز قبل از اینکه چشمام از خواب باز بشه بشقاب به دست میرم تو بالکن براش نون میریزم. سنجابه لازم نیست نگران فردا باشه. من هستم. فکر میکنی من باید نگران فردا باشم یا یکی هم هست که هوای منو داره؟
میشینم اینجا تنهایی و به بدو بدو های تو فکر میکنم. به مسئولیتی که داری قبول میکنی. به مردی که هستی و هر روز بزرگتر میشی. دل من ذوستت داره عزیز دلم. راه طولانیه، میدونم، ولی نه من تنهام نه تو. قشنگیش به همینه. صبحت به خیر عزیز دلم.

سئوال و جواب

مطلب زیر فقط یکسری جوابه که به نظر خودم می شد به سئوالهای «سردبیر خودم داد» واسه همینم گذاشتم تو ادامه مطلب که هرکی خواست بخونشه.
Read the rest of this entry »

« صفحه قبل Next Page » Next Page »