۴:۲۵ ق.ظ - جمعه ۲ بهمن ۱۳۸۳
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : .S
سلام گل من. صبح به خیر. دیشب که تو رفتی خوابیدی منم یه ذره دور خونه کارهامو انجام دادم و بعدشم رفتم سر کار. مدتیه اینجا برات ننوشتم. نمیدونم چرا. بگم نوشتنم نمیاد؟ بگم دلتنگیم به قدری شده که دیگه گفتنش به کسی سبکم نمیکنه؟ بگم غروب به غروب بی تو یه ذره می میرم؟ اینها رو که هر روز بهت میگم. غر زدنهای من این روزها چند برابر شده. دلتنگیم هم همینطور. و البته دوست داشتنم هم. مثل همیشه دوستت دارم…همیشه داشتم. از همون روز اول. من هر روز غر میزنم و تو با صدای مهربونت آرومم میکنی. با هم میریم خرید. لیمو شیرین و پرتقال و نون سنگک میخریم. تو همشونو به جای هر دومون میخوری! نوش جونت. گاهی هم میریم ناهار. کباب بناب و هر از گاهی هم یه قلیون پشتوانش. گاهی هم با هم میریم سر کار و پست خونه و دنبال کارهای دیگه. من همیشه تو جیب تو هستم و تو همیشه تو جیب من…تو قلب من. جاهایی که دوست ندارم برم ولی باید برم رو با حمایت تو میرم. دستمو میگیری. میگی شجاع باش. میگی دوستم داری و من با بودن تو میرم کارمو انجام میدم و میام. اینجا باز غروب شده. ساعت ۶ هستش و تو یه چند ساعت دیگه جمعه صبحت رو شروع میکنی و من یه شب دیگه دور از تو رو. با صدای تو میخوابم. با صدای تو بیدار میشم. مدتهاست که برات اینجا ننوشتم. امروز غروب اومدم بگم که دوستت دارم. تو تنها گل باغ دل منی. بقیش رو صبح خودم بهت میگم. شب شده، یواش یواش تو بیدار میشی و من باز صداتو میشنوم. میبینمت.
۸ رخت دیگرون
۹:۰۳ ب.ظ - چهارشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۳
(شخصي)
- نویسنده : Shift
۱-
بوکن، دستهام بوی عطر تنتو می ده.
۲-
زیر بارون مست می شم.
۳-
قصه های کودکانه همشون پاک و معصومند …
۷ رخت دیگرون
۵:۴۱ ب.ظ - شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۳
(ادبي)
- نویسنده : Shift
پا برهنه تا کجا دویده ای ؟
که این همه
گل شکفته است …
۵۴ رخت دیگرون
۸:۱۱ ب.ظ - جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۳
(شخصي)
- نویسنده : Shift
سلام
نمیدونم خیلی وقته که برای هم ایمیل نمی دیم، شاید این حرف زدنهای روزانه، این توی چت بودنها از یادمون برده که اوایل فقط برای هم نامه می نوشتیم …
تو هر روز صبح خواب آلو پا می شدی و صندوق پستیت رو چک می کردی و من هر روز از سرکار …
پای همه نامه هات هم می نوشتی : می بینمت …
و من همیشه فکر می کردم که دیدن؟ خوب شاید منظور از دیدن فقط نامه نوشتن باشه یا شاید هم تلفنهای گاهی یکبار …
اما دیدن پای نامه ها واقعا شد دیدن … یه روز سرد زمستونی، دستای گرم تو که هیچ وقت از یادم نمیره … گرمای دستات اون شب یه چیز دیگه بود …
اونشب بهت حسودیم شد کمی، آخه مادربزرگت اونجا بود و بغلش کردی…
اونشب یادته؟ یادته که تا چند صبح با هم حرف زدیم و تو هیجان زده بودی از هر چیزی … هر چیزی …
می بینی، خواستم نامه بنویسم که باز شد مرور گذشته ها …
فردا امتحان ندارم، اما یکشنبه امتحانی رو دارم که فردا دخترک داره … دخترک هم اون روز اول با من بود، قبل از اینکه من بیام پیش تو، با هم رفته بودیم انقلاب کتاب بخریم، یادته؟ وقتی اومدم هنوز عکسای کافه گودو توی دوربینم بود …
این روزها کمی برای دخترک نگرانم نمیدونم چرا اما نگرانم …
اهان داشتم می گفتم، اون روزها پای ایمیلها چیزهای بود شبیه، قربانت ، دوستت، می بینمت و این روزها در هر جمله ای تکرار میشه دوستت دارم …
یه چیز مهم :
دوستت دارم …
امروز هوس کردم بشینم پای کامپیوتر و برات یه ایمیل بنویسم، دارم نیروانا گوش می دم که ظاهراً هیچ ربطی به کل قضیه نداره … بابا و مامان هم خوبند، توی حال دارند با هم حرف می زنند …
کتابهای منم همینجاها هستند، ولو … عادت بدی دارم موقع درس خوندن همه کتابهام ولو می شن،
بیخیال نیروانا می شم و می رم سراغ فریدون فروغی، امروز راجع به فرهاد و تو چیزی بهت گفتم، شوکه شدی، اما عزیز دلم اون واقعیت داشت …
هدست جدیدم بد نیست اما به راحتی قبلی نیست، خوب چیزیه واسه شخصی کردن همه چیز، شخصی شنیدن موسیقی و هر چیزی …
باز از موضوع نوشتن نامه پرت افتادیم …
هیچی خواستم بگم هنوز یادم مونده که اولین پیوند من و تو همین کلمه ها و همین نامه ها بود …
نامه های که تو بالاش می نوشتی shift@bimax.ir و من بالاش می نوشتم …..
سایت بیمکث بسته شد و همه نامه های من موند توش … نمیدونم چرا همه نامه ها از بین رفت … بعد از هک شدن صندوق پستی و …
بگذریم …
دوستت دارم …
مهدی
پ.ن: منو ببخش اگه این نامه رو می زارم تو وبلاگ، بزار این شخصی ترین نامه من به تو باشه توی عمومی ترین جائی که من توش می نویسم …
۱۰ رخت دیگرون