سفیدِ یاس
۱:۱۰ ب.ظ - جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۳ (بدون دسته بندی) - نویسنده : .S
آره نازنینم من درخت جسور باغ همسایه بودم که حالا شکوفه دادن را از تو آموخته بودم. سراسرِ بهار را صورتی پوشیدم و برای باغبان پشت چشم نازک کردم. امسال را خوب از دستش جسته بودم. از باغبان پنهان ولی از تو چه پنهان، که دلم قایمکی از آن بهار به بعد برای تو میتپید. تا آن بهار، سالها بود که تپش قلبم شاخه هایم را نلرزانده بود. بعد از ظهرهای بهاری حس دختر مدرسه ایها را داشتم. شتابزده، دور از چشم همه به دیدنت می آمدم. من هر روز یاس برایت آوردم و تو هر روز دستهایت را به من هدیه دادی. همان دستهایی که یه روز آرامشم را لابلایشان پیدا کردم و دیگر نخواستم بروم. روزهای بهاری را با تو گذراندم. شبها را هم. هر روز بعد از غروب آفتاب مرا به عطر محبوبه های شب و پیچهای امین الدوله دعوت کردی. در نور حشره های شب تاب برایم شعر خواندی. دلم را نوازش کردی. آخرِ شبها مرا به شمردن چشمک ستاره ها تشویق کردی. تو همیشه میدانی دل مرا چگونه آرام کنی. گاهی آنقدر ستاره ها با بودن تو نزدیک به نظرم می آمدند که نوک پنجه می ایستادم تا آنها را برایت بچینم. هر دفعه که دستم به آنها نمیرسید مرا سر دوشت میگرفتی و میگفتی حالا امتحان کن. باز دست دراز میکردم و تو خوب میدانستی دست من به ستاره ها نخواهد رسید. درست لحظه ای که میخواستم دست از تلاش بکشم، وانمود میکردی که پایت لغزیده و مرا از ترس افتادن محکم در آغوش میگرفتی و من ستاره های چشمک زنم را در چشمهای تو میافتم. یادت هست هر روز برایت چند تا گل یاس سفید در تازه ترین برگهایم که شب قبل مخصوص تو روییده بودم میپیچیدم. هر دفعه بقچه گل یاس را به دستت دادم، بازش کردی، یاسها را لابلای موهایم جا دادی و برگ سبز را بوسیدی و برای خودت به یادگار نگه داشتی. من خندیدم و گفتم که یاسها هدیه بودند نه برگ سبز. تو خندیدی و سرم را روی سینه ات فشردی و گفتی به صدای قلبم گوش کنم. گفتم نشنیدی، یاسها هدیه بودند نه برگ سبز. گفتی آرام باش یاس بهاریِ من. دوباره قلب من تپید و من دقیقتر به صدای قلبت گوش کردم. لابلای تپشهای قلبت فهمیدم که تو هم از آن بهار به بعد به عطر شکوفه های من خو گرفته بودی.
پ.ن. این زمستان بیشتر از آن بهار دوستت دارم و بهار آینده بیشتر از این زمستان.