صورتی

روزها گذشت. خاطره باغ و پرسه زدن آنروز با تو از یادم نرفت. شد شبم، روزم، خوراک روحم. آخر چگونه فراموشت میکردم نازنینم؟ تو صورتی وجودت را لابلای موهایم به یادگار گذاشته بودی. هر بار دستی در موهایم بردم، مشتی از شکوفه های تو را یافتم. عطر تو را بوییدم. دیگر وجودم بوی تو را میداد. بوی هم آغوشی با تو. بوی صورتی آنطرف دیوار را. گویی بالاخره اهلی شده بودم. اهلی دل تو. رام دستهای تو. تبعید در نگاه سبزت. باز هوس به جانم چنگ زد. جسارتم بهار نشده به بار نشسته بود. محصول داده بود. بعد از سالها به دیوار بلند باغ دهن کجی کرده بودم. آرامشم را آنطرفش یافته بودم. دیگر بازوانت را میشناختم . شبها خواب تو را دیدم. روزها با خواب شب پیش رویا بافتم. سردی باغ بعد از سالها دیگر کلافه ام میکرد. آخه از آن روز پاییزی به بعد میدانستم گرما یعنی چه. آغوش یعنی چه. میدانستم صورتی چه رنگیست و چه بویی دارد. دیگر تو را میشناختم. آری، درخت پر شکوفه آنور دیوار یه شب تا صبح مرا مهمان آغوشش کرده بود. برایم اسمی انتخاب کرده بود. مرا اهلی کرده بود. دل دل میکردم که باز دور از گوش دیوار، دور از چشم باغبان سرک بکشم. یا شاید اینبار میانبر زدم. از زیر دیوار ریشه دواندم و ریشه هایت را جویا شدم. برای رسیدن به تو خیال بافتم ولی بزدل ماندم. پاییز گذشت و زمستان شد. من در باغ تنها ماندم و خواب درخت مهربان اونور دیوار را دیدم. خودم را به خواب زمستانی زدم تا باغبان پا پیچم نشود. دیوار گوش نداشته باشد. شک نکنند. خشک شدم. باد وزید. من باز بی تو لرزیدم. خواب دستهای تو را دیدم و دلتنگی کردم که چرا اینقدر فاصله؟ چرا اینقدر دور؟ خیال بهار آینده را بافتم. دیر یا زود بالاخره بهار رسید. تمام زمستان را با شکوفه های تو که حالا لابلای موهایم خشک شده بودند گذرانده بودم. نمیدانستم زمستان با تو مهربان بوده یا نه. نمیدانستم عشق صورتی من از خواب بیدار شده یا نه. درختها یکی پی دیگری جوانه میزدند. فخر میفروختند. ساعتها به آلایش خود سرگرم بودند. و اما من. من شاخه هایم همچنان خشک بودند. باغبان به جانم غر زد. با تبر تهدیدم کرد. تنور مطبخ را نشانم داد و هیزم صدایم کرد. خط و نشان کشید که یا شکوفه یا مرگ. تو خوب میدانی و او نمیدانست که من شکوفه دادن را از یاد برده بودم. برای شکوفه دادن باید دنیا را زیبا دید. باید صورتی دید. باید بتوانی از ته ریشه قهقهه بزنی تا شکوفه باران شوی. خدا خدا میکردم زمستان دوستت بوده باشد. سیرابت کرده باشد. میترسیدم از دیواری که یک روز پاییزی نادیده گرفته بودم دوباره سرک بکشم. اگر صورتی من اونور دیوار نباشد چی؟ دل به دریا زدم. باز جسارت. باز نیم نگاه کنجکاوِِ دخترکی بازیگوش از سر دیوار. باز باغ بغلی غرق در صورتی. باز عطر تو در مشام من و باز من یک بار دیگر عاشق بهار و مغرور از جسارتم. شاخه های خشکم را به دیوار قلاب کردم. چانه ام را بالای دیوار گذاشتم و شکوفه هایت رو شمردم. یک صورتی…دو صورتی…سه صورتی…چهار صورتی…هشت صد و بیست و سه صورتی…هزار و هشتصد و بیست و چهار…پنجهزار و سیصد و هفتادو سه…وای که تو باز شکوفه باران بودی. چند شکوفه خشکیده، به جا مانده از سال پیش را بین موهایم جا به جا کردم. لبهایم را دو سه باری گاز گرفتم تا سرخ شوند. تنه ام را صاف کردم. صدا زدم مهربونِ من. نگاهم کردی. تعجبت را پنهان کردی. مثل اینکه درخت لخت در بهار ندیده بودی. دیدم که چشمانت برای شاخه های خشکیده ام غمگین شد. ولی باز لبخند زدی و تازه بهار با تبسم تو برای من از راه رسید. مثل همیشه تند تند حرف میزدم. از باغبان برایت گفتم. از نامهربانیِ دم به دمش. از دیوار فضول باغ و از تبر و مطبخ و هیزم و سرنوشتِ من و شاخه های عریانم. مثل همیشه با تمام وجود گوش دادی. هیچ نگفتی. با گلبرگ یک شکوفه اشکهایم را جمع کردی و پای ریشه ات ریختی. گفتم اشکهایم نمک دارند. ریشه ات را خشک میکنند. زار زدم که خشکی شاخه هایم را ببین. گریستم که تو هم مثل من میشوی. تو خندیدی و گفتی مگر نمیدانی هر چه که از دوست رسد نیکوست. گفتی دستی که هدیه را به سویت دراز میکند مهم است و نه خود هدیه. باز من دهان گشودم که بگویم باغبان. بگویم تبر. فریاد بزنم هیزم. انگشتت را بر لبم نهادی و گفتی شششش. آرامم کردی. همان طور که فقط تو بلدی. گفتی از باغبان نگو. از تبر نترس. تو سبز میشوی. از سبزی سبزه گفتی و از روشنی نور. از آرامش آبی و از جنونِ عاشقانه قرمز. پا بر زمین کوبیدم که چرا آرامی؟ شاخه هایم را در هوا تکان تکان دادم که ببین خشکتر از هیزمم. خندیدی. مرا کوچولوی خود صدا کردی. دستهایت رو دورم حلقه کردی. تک تک شاخه های خشکیده ام را بوسیدی. اول آرام آرام و بعد کمی تند تر. تنه ام رو نوازش کردی. خندیدی و گفتی هنوزم که یادگار من به تنه ات حک شده. گفتم تو هم که یادگار مرا به دل میکشی و با انگشت به تنه ات اشاره کردم. هر دو خندیدیم . سرخ شدیم. باز زیر و بم شاخه هایم را ساعتها بوسیدی. هر نقطه را چندین دفعه و با دقت. سر فرصت و نه از روی عجله. لبهایم رو بوسیدی و گفتی تا باغبان نیامده برگرد به باغ. گفتم از فردا میترسم. از باغبان و تبر و گرمای تنور مطبخ هراسانم. گفتی اگر در باغ به یه نفر اعتماد داشته باشی ترسی نخواهد بود. پرسیدم تو نمیترسی؟ خندیدی و گفتی من به تو اعتماد دارم دیگر چه ترسی؟ یکبار دیگر من راهی باغ سرد شدم. زیر لب زمزمه کردم “اگر به یه نفر اعتماد داشه باشی دیگر ترسی نیست.” شب شد. چراغ اتاقک باغبان خاموش شد. تنور مطبخ سرد شد. چشم بستم. به خواب رفتم. سپیده دم با قلقلکی روی تنه ام بیدار شدم. باغبان را دیدم که با چشمهای گشاد مرا بر انداز میکند و دست بر تنه ام میکشد. خجالت کشیدم. چندشم شد. یادم افتاد من تنها درخت لخت این باغم. شاخه هایم را دورم پیچیدم و خودم را جمع و جور کردم. باغبان همچنان تبر به دست با تحسین نگاهم میکرد. خندید و زیر لب جل الخالق گویان دور شد. آهی از آرامش کشیدم که یه روز دیگر هم شاید به خیر گذشته باشد. شاخه هایم رو از دورم باز کردم. موهایم رو از صورتم کنار زدم. مات خودم را بر انداز کردم. جای هر بوسه تو روی شاخه هایم صد شکوفه صورتی باز شده بود. زیر لب گفتم، اگر به یه نفر اعتماد داشته باشی دیگر ترسی نیست.

سبز

برف می آید. نارنگی میخورم. هسته اش را فردا صبح در گلدانی خواهم کاشت. میدانم یک سال از امروز نگذشته سبز خواهد شد. ایضا دل من. دستم سبز است و تو چه خوب این حقیقت را میدانی. دونه ای که کاشتم رو دیدی؟ چه زود سبز شد نازنینم. شکوفه داد. بهار شد. ریشه اش دلت را به دلم پیوند زد. جان گرفتم. آسمان قبله ام شد. دل تو قبله نما. سر به سقف آبی گذاشتم. قد کشیدم. چه دردناک بود قد علم کردن. چیزی شبیه خم شدن شاخه ای که سالهاست انعطافش را از دست داده. مثل چوب خشکی صدا کردم و قد کشیدم. آرام آرام چهار دیواری باغ برای شاخه های جدیدم تنگ شد. خسته بودم. ولی جسارت کردم. از دیوار باغ گهگاهی سرک کشیدم. دیوار هر روز کوتاهتر شد. آنقدر کوتاه تا یک سپیده دم پاییزی سبزی نگاهت را بالای دیوار دیدم. پاییز بود ولی تو غرق در شکوفه های صورتی بودی. تو همه چیز را صورتی میدیدی. هنوزم میبینی. خیره نگاهت کردم. خیره نگاهم کردی. به خود آمدی و نگاهت را دزدیدی. آخر من درخت جسور باغ همسایه بودم. از دیار پشت دیوار بودم. تک و توک شکوفه هایم یادگارِ چند بهار پیش بود. تو کنجکاو بودی. خستگی مرا از پشت برگهای به ظاهر سبزم دیدی. شاخه ای دراز کردی. دستهایت پناهم شد، ریشه هایت قوت دلم. تکیه گاهم شدی. شاخه ای دور بازویم پیچیدی. باغ را قدم زدیم و تو شاپرکها را با انگشت نشانم دادی. از زیبایی شکوفه هایم گفتی. از نرمی دلم. موهایم را دو طرف سرم دسته کردی و نور لابلایشان بافتی. اسمم را پرسیدی. جواب ندادم. فقط نگاهت کردم. دیگر نپرسیدی. خودت برایم اسمی انتخاب کردی. یه اسم خیلی خوب. هنوزم مرا به همان اسم صدا میزنی. از چشمک عاشقانه ستاره های شب برایم گفتی. از جاهای دور. مرا خنداندی. برایم سیب چیدی و در دامنم ریختی. مثل همه روزهای خوب، اونروز زود گذشت. شب شد. سرد شد. من لرزیدم. زیر چشمی نگاهت کردم. لبخند زدی. آغوش گشودی. در آغوشم گرفتی. من دیگر نخواستم به باغم برگردم. به تو گره خورده بودم. به گرمی آغوش تو خو گرفته بودم. باغ من تاریک و سرد بود و آغوش تو پر از صورتی. شب را ماندگار شدم. مثل دختر بچه ای خسته از پرسه روزانه، در آغوشت به خواب رفتم. بعدها فهمیدم که تو آنشب را بیدار ماندی و مرا در خواب تا صبح نگاه کردی. فردا شد. سپیده زد. با نوازش دستهای تو بیدار شدم. چند لحظه در آغوشت ماندم. چشمهایم رو بوسیدی. شکوفه هایم پر رنگتر به نظرم آمدند. کمی براقتر و خوش عطر تر. زمزمه کردی که وقت رفتن شده. نگاهت گفت که بمانم. دلم خواست که بمانم. ماندم. از آغوشت که بیرون آمدم، شکل دل من به تنه تو حک شده بود و شکل دل تو به تنه من. به گمانم شب قبل دلهایمان سخت برای هم تپیده بود.

گزارش گونه

برگهای درختا زرد شده … توی پارک که قدم می زنی برگهای زرد زیر پاتن و صدای قارقار کلاغها از بالای سرت میاد… جات خالیه که دستمو بگیری و قدم بزنیم … یه کبوتر چاهی تپل مپل تند تند راه میره یه طوق سبز زیر گردنش داره( نمیدونم ویرگول این صفحه کلید کجاست) یه عده ای یه آهنگ بودائی گذاشتن و غرق یوگان … میشه روی نیمکتهای چوبی پارک نشست و از هوای پائیز لذت برد … به صدای کلاغها گوش داد و راه رفتن کبوترهای چاهی رو دید ( دستم به این صفحه کلید عادت نداره همش غلط می زنم) … دور یه خانومه کلی گربه و کلاغ و کبوتر جمع شدن داره بهشون غذا میده ( هنوزم ویرگول رو پیدا نکردم) … آدمها توی پارک می دون یا راه میرن یا دسته جمعی قدم می زنن … آروم میرم روی یه تاب می شینم و تاب بازی می کنم … لذت می برم … بیخیال تابلوئی که نوشته وسائل بازی برای کودکان زیر ۱۰ ساله … منم ده سالمه مگه چیه … بلوطمو گم می کنم و تو یاد عصریخبندان می افتی ( فکر کنم عصر یخبندون با جملم بیشتر می خوند) … دلم هوس بدمینتون کرده ( دبیا این دیگه چه جمله ای بود) … توی پارک کمی لی لی می کنم … پنجشنبه همبازی لی لی دوران کودکیمو دیدم (خانومی شده واسه خودش) … امروز می خوام برم جمهوری و … بگذریم …
پ.ن : خوب منم ادمم دلم تنگ میشه و بدیش اینکه دیگه خیلی تنگ شده …
پ.ن: راستی دلم میگو خواست توی اسکان …

به راست پیچیدی و در کوچه ای پر پیچ و خم و طولانی پا گذاشتی . کوچه ای باریک و دراز با درختانی که از لابلای شاخه ها پولک زرد و نارنجی می ریخت . از زمین غبار و بخار و دم کردگی ، سبک و نرم بالا میرفت تا از لابلای برگها خود را بالاتر بکشد و از هوا نور می پاشید و آن وسط ها در هم می امیختند حجابی می ساختند روشن و محو……… پرده ای می ساختند که شفافیت را از رنگ و حجم و جسم می گرفت . می دانستم تویی که می ایی، با ابرها ، در ابهامی که نمی دانم از چیست؟؟؟؟؟؟ می آمدی ، کمی محو اما سنگین و آرام ……… جالب است که همیشه درفضاهای خاطرات شیرینی که از کودکی بیاد دارم می بینمت که به سراغم می ایی!!!!!! دور و بر کاجها و سروها پلکیدیم ، بر برگهای زرد و نارنجی غلتیدیم …… دستهامان سینه آب را شکافت و حس کردم که مرا می برد و توکنارم بودی مثل همیشه ……… به یکباره از کوچه به نور ، از نور به باغ ، از باغ به آب ، از آب به ………. سفر کردی و من در رهایی تاب خوردم ، در زمان چرخیدم و زمینی نبود تا اسیرم کند ، زیر و زبر شدم و تحسین ات کردم ……….
همیشه فکر می کنم که کوتاهی کردم و حالا باید تا زنده ام تاووان این حماقت را پس بدهم ………. می دانی چه وقت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همان زمانی که شاید تو همبازی بچگی هایم بودی ……. وقتی که شاید تو همسایه ی دیوار به دیوار با من از هوای یک شهر نفس می کشیدی………. همان روزها که بی خیال در سایه ی کنج دیوار از کنارت می گذشتم ، دلم خوش به سایه ی دیوار بود و نمی دانستم باید پیدایت کنم تا سایه ام باشی ، تا سایه ات باشم ……. کاش میشد به سالها قبل برگشت به آن روزها که هر چه به عقب نگاه می کنم و دست را سایبان چشم باز هم واضح و روشن نمی شود ………….. کاش همین چند وقت پیش را قدر می دانستم هم قدم کوچه و خیابانم را ……
می دانی باز سر درد دلم باز شده ، کمی حق بده ، چند روزیست که جز امر و نهی های معمول و روزمره کلمه ای با احدی حرفی نزه ادم ، کم کم زبانم در دهانم کپک می زند ، کم کم فراموش می کنم که چطور باید ذهنیاتم را به زبان بیاورم و فکر می کنم همین که در کاسه ی سر من می چرخد کافیست ، فن ارتباط کلامی ام کم شده ……
راستی چرا فکر می کنی که باید گزارش روزانه کارهایت را برایم بازگو کنی؟؟؟؟؟؟؟ من عجب احمقانه رفتار کردم که تو دچار چنین تصوری شده ای!!!!!! ، مگر چیزی از دغدغه ها ، دلخوشیها ، هراس از نامده ها ،شورها و هیجانها ، خواسته ها ی نامده . امده های نا خواسته ، فرار و تنهایی ، بی‌مرزی و بی فکری و خیلی چیزهای دیگرکه همزاد ماست نمانده تا از آنها بگوییم ؟؟؟؟……
دلم می خواهد رازم را برای کسی بازگو کنم برای کسی که حرفم را بفهمد ، برای کسی که ارزش راز داشتن را بدان…. برای کسی که بدان وقتی رازی داری سینه ات چقدر کوچک است تا آن را فقط برای خودت حفظ کنی ، سنگینی میکند ……
اما…… اما نمی گویم ، برای هیچ کس نمی گویم ، کوچکتر که بودم البته کوچکتر که نه کودکتر ، جعبه ی کوچکی داشتم از رازهای جور واجور….. از مرواریدهای رنگی که فکر می کردم از آسمان افتاده و من آنها را یافته ام تا سوزن تمنه ای که به گمانم بزرگترین سوزن دنیابود و من صاحب آن ………چند برگ کاغذ و نقاشی از همکلاسی ها …….. تکه ای از گوشه ی یک دفتر مشق که یادداشت خانوم معلممان بر آن بود ، معلمی که هر یکی از بچه ها ادعا می کرد که خانوم معلم او را بیشتر دوست دارد ……….. مشتی خاک ، لای دستمال سفیدی ، پیچیده شده در کیسه ای نایلونی که یادگار خانه ی قدیمی ننه جوون بود ( از همان گذشته ها عشق خاک داشتم آخر هم به غربتش اسیر شدم ) همه ی رازهای ارزشمندم را به دوستم نشان دادم تا بدان که چه ها دارم ، ولی روزی همه ی گنجینه ام را گم کردم ، جعبه ی اسرار و راز مگویم ، که ساعتها را با ان سر می کردم نیست شد و نمی توانستم از کسی سراغش کنم که راز بود و حالا می دانستم که نباید رازم را با کسی در میان بگذارم . حالا هم رازم را به هیچ کس نمی گویم ، می خواهم همیشه برای خودم حفظش کنم ، فقط برای خودم

« صفحه قبل Next Page » Next Page »