۵:۲۲ ق.ظ - شنبه ۹ آبان ۱۳۸۳
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : .S
یه خونه قدیمی شبیه خونه مادر مامان بزرگم. یه ایوون بزرگ. دو تا درخت انار دو طرف در ورودی. یه جایی که عشق صاحب خونه باشه. میدونستی من عاشق انارم؟ میدونستی من عاشق زیر زمینهای قدیمیم؟ همونهایی که توشون خمره های ترشی و مربا میچینن. چرا که ندونی؟ تو همه حرفهای منو میدونی. آره عشقم قلیون چاق کردن و چایی خوردن تو حیاط همچین خونه ای یعنی خود خود زندگی. یعنی تو. یعنی من.
یه کلبه تنها. نصف دیوارش از کاهگل. نصف دیگشم خشتهای آجری. شاید بشه بوی دستهای منو و تو رو وقتی بارون میاد از لابلای بوی کاهگل بارون خورده فهمید. دو تا لنگه در چوبی. یه دشت بزرگ. چند تا درخت پر شکوفه. آره عزیزم یه سهم از این دنیا. نه نه دو تا سهم…دو تا. یه وجب خاک بدون دلتنگی. این خونه رو کی ساخته؟ منم میگم یکی که دلش یکی رو خیلی دوست داشته. پاشیم؟ سلام کنیم؟ ما که خیلی وقته پاشدیم. سلام.
یه عصر قشنگ تو شهر کوهستانی. یه دست خط خیلی آشنا که خیلی جدیدا خوش خط شده! شاید اینم یکی از اون اثرات عشق باشه. یه چیزی مثل خوشگل شدن!!! یه عصر که با یه دست خط قشنگ کامل شدش. ممنون از همه چی. مرسی که دوستم داری. مرسی که میذاری دوستت داشته باشم.
پ.ن. هزار تا :* به خودت. اوهوم!
۷ رخت دیگرون
۶:۴۴ ب.ظ - جمعه ۸ آبان ۱۳۸۳
(شخصي)
- نویسنده : Shift
دو تا خواهش :
۱- هرکسی که ادرس این بلاگ رو توی وبلاگش گذاشته و ادرسش رو ( در کمال شرمندگی) هنوز اینجا نذاشتیم، لطفاً توی کامنت همین مطلب بگه تا از خجالتش در بیایم. هرکسی هم دوست داره ادرسش رواینجا اضافه کنیم هم به روی چشم کامنت بزاره.
۲- لطفاً هرکی این مطلب رو خوند این پائین فقط بگه من یا شماره بزنه. ممنون. ( یه جوری اعلام کنه این مطلب رو خونده).
۱۸ رخت دیگرون
۱۱:۴۷ ب.ظ - پنجشنبه ۷ آبان ۱۳۸۳
(شخصي)
- نویسنده : Shift
۱-
شادی ام را می شکنی
که با تکه های آن چه بسازی؟
گیرم زخمی تازه
میان این همه زخم!
« قدسی قاضی نور»
۲-
هرکسی رو دوست داریم
می کنیم تو قفس
تا برامون آواز بخونه
در عوض کسایی که ازشون متنفریم
آزادانه قار قار می کنن.
«ابوالفضل ابراهیم شاهی»
۳-
اون کلاغای که آزادند منو بدجوری یاد قصه « آسمان در تسخیر کلاغها»ی «نادر ابراهیمی» می ندازن.
«حرف مرا تنها از من بشنو
و بگذار تمام کلاغها از خشم بمیرند. »
«نادر ابراهیمی- آسمان در تسخیر کلاغها- خانه یی برای شب»
۱۰ رخت دیگرون
۲:۵۵ ق.ظ - چهارشنبه ۶ آبان ۱۳۸۳
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : .S
میدونستی این روزا دوباره از پا برهنه خوابیدن لذت میبرم. یه جورایی به خاطر تو هستش!!! سرما خوردم. سرفه میکنم، یه کوچولو تب دارم. با همین ریخت و روز رفتم مریضامو دیدم. اونا چه گناهی کردن که من مریضم؟
عکست رو میز کارم هنوز آروم کنار عکسم نشسته. الان نزدیک سه ماهه که تو بغلم یله دادی. عکسمونو واسه دفعه خدا میدونه چندم ورانداز میکنم. چشام هنوز توش برق میزنه، چشات هنوز توش آرومه. دلم برات واسه چندمین دفعه امروز تنگ میشه. بغضمو میخورم. چشماتو میبوسم. میرم مریض بعدی رو صدا کنم. سرفه میکنم. شاید شنیدن درد مریض بعدی باعث شه دلتنگیم از یادم بره. حتی شده واسه همون ۳۰ دقیقه ای که دارم بهش ور میرم. میدونم این فراموشیها موقته. مثل بی حسی موضعی. چیزی که همیشگیه تویی…دوست داشتنته…خاطراتته…
سه بعد از ظهره…تو خوابی…من پا برهنه آروم تو خونه راه میرم…ناخونهامو این دفعه قرمز آلبالویی کردم. کارامو میکنم. تنهام…نزدیکترین آدمهای دورو برم صدای سرفم رو تا صبح نمیشنون. آب میوه ندارم. دوا هم دم دست چیزی نیست. با گلو درد میسازم…با دوری تو هم…با دل تنگم…با دستهای خالیم…با نداشتن چشمهای مهربونت….میسازم…میسازم…به خاطر دل خودم میسازم مهربونم. اینام موقته…بازم انگشتام پیوند انگشتات میشه…بازم نگاهم به نگاهت صبح به خیر میگه…بازم تو بغلم یله میدی….بازم پا برهنه میخوابم…از چیزهایی که قبلا فرار میکردم لذت میبرم…به خاطر تو…ایناس که همیشگیه.
۵ رخت دیگرون