بی هدف

یه لیوان آب پرتقال می ریزم (نوشیدنی مور علاقم) . می شینم پای کامپیوتر و میرم سراغ آهنگهای فریدون فروغی. من نیازم تو رو هر روز دیدنه. صفحه ورد رو باز می کنم و نگاهش می کنم. دنبال چیزی برای نوشتن می گردم. نه توی صفحه سفید توی ذهن خالیم. برشور کنسرت کامکارها و خوان مارتین روبرومه. یه بسته آدامس، دوتا تیله و …
کلمه ها ازم فرار می کنن. یعنی فرار نمی کنن یه جورائی وزن دارند، سنگینند، نمی تونم کنار هم بچینمشون. یعنی راستش نمی خوام بی دلیل بکارشون ببرم. بابا صدا می زنه، روزنامه امروزو واسش می برم و یه لیوان شیر واسه مامان. فروغی جاشو میده به داریوش. امان از باد بی باده. برای نمیدونم چند هزارمین بار نورتون پیغام میده که زمان ریجیسترش تموم شده و باید باز ریجستر بشه. بیخیال آقای نورتون باشه واسه بعد. دیروز یه کاری داشتم طرفای پارک شهر، ماشین که دربست گرفتم بیام خونه از لاله زار نو رد شدم. Kill Bill رو یکی از سینماهاش اکران کرده بود. از سینما فرهنگ تا لاله زارنو. بعد ماشین پیچید توی جمهوری و از دم کافه نادری رد شد. پارسال بود یا امسال که هر هفته با بچه ها اونجا جمع می شدیم؟. سرخیابون بهار راننده شربت می گیره. همه جا رو دارن آذین می بندد اما نه یه ذره روح داره نه حس. خانوم همسایه میاد، روزه است. این یعنی ماه رمضون داره میاد. همه ما یه جورائی با ماه رمضون نوستالژی داریم. باله می زارم و نگاه می کنم. راستی باله دوست دارم یا اون رقصی که کمر همو می گیرن و اروم می چرخن؟. میشه یکی منو ببره یه اجرای زنده باله. صفحه ورد دیگه سفید نیست. کلمه ها روش نشستن. صفحه ورد رو سیاه می کنم و کلمه ها رو سفید. اینجوری بهتره.

ادم نامرئی

من هنوز هیچ آدم نامرئی ندیدم.

نقل از هدایت در ” بوف کور “

هدایت در “بوف کور” انحطاط آدم ها و جامعه اش را تصویر می کند. جامعه سقوط کرده، فرو رفته، و منحط شده است. رجاله ها و لکاته ها از کره ی مریخ که نیامده اند! متاسفانه هموطن ما هستند. چه اهمیتی دارد؟ ما مجبوریم بخوانیم و بنویسیم. راه دیگری نمانده است:
«آدم ها کودکی در درون خود دارند که در برخی افراد این کودک آنقدر معصوم و زلال است که نمی توان هرگز فراموشش کرد. و همین موجبی است برای یک دوستی پایدار یا برای اعتماد که گاهی درددلی یا سری بر شانه ای.
آن خیل بی شمار که قابلیت رفاقت در وجودشان مرده است باید علت این فقدان را در مرگ کودک درون شان جستجو کنند، و در سوگ آن گوهر از دست رفته تا پایان عمر زار زار بگریند. اما چون آن کودک مرده است هرگز به این صرافت هم نمی افتند و هرگز عاطفه شان به جستجوی این گمشده پر نمی گشاید.
باید دیوانه باشی یا عاشق که بتوانی موسیقی گوش کنی، داستان بخوانی، شعری را از ذهنت بگذرانی، افسانه و تخیل ببافی تا بتوانی خود را با هنر نزدیک کنی، تا بتوانی خود را با جاودانگی پیوند بزنی، و آنگاه آفریدگار شوی. باید عاشق باشی.»

دلم تنگه

اگه اسمتو صدا کنم میای پیشم؟

« صفحه قبل Next Page » Next Page »