بی هدف
۱۱:۵۰ ق.ظ - پنجشنبه ۹ مهر ۱۳۸۳ (شخصي) - نویسنده : Shift
یه لیوان آب پرتقال می ریزم (نوشیدنی مور علاقم) . می شینم پای کامپیوتر و میرم سراغ آهنگهای فریدون فروغی. من نیازم تو رو هر روز دیدنه. صفحه ورد رو باز می کنم و نگاهش می کنم. دنبال چیزی برای نوشتن می گردم. نه توی صفحه سفید توی ذهن خالیم. برشور کنسرت کامکارها و خوان مارتین روبرومه. یه بسته آدامس، دوتا تیله و …
کلمه ها ازم فرار می کنن. یعنی فرار نمی کنن یه جورائی وزن دارند، سنگینند، نمی تونم کنار هم بچینمشون. یعنی راستش نمی خوام بی دلیل بکارشون ببرم. بابا صدا می زنه، روزنامه امروزو واسش می برم و یه لیوان شیر واسه مامان. فروغی جاشو میده به داریوش. امان از باد بی باده. برای نمیدونم چند هزارمین بار نورتون پیغام میده که زمان ریجیسترش تموم شده و باید باز ریجستر بشه. بیخیال آقای نورتون باشه واسه بعد. دیروز یه کاری داشتم طرفای پارک شهر، ماشین که دربست گرفتم بیام خونه از لاله زار نو رد شدم. Kill Bill رو یکی از سینماهاش اکران کرده بود. از سینما فرهنگ تا لاله زارنو. بعد ماشین پیچید توی جمهوری و از دم کافه نادری رد شد. پارسال بود یا امسال که هر هفته با بچه ها اونجا جمع می شدیم؟. سرخیابون بهار راننده شربت می گیره. همه جا رو دارن آذین می بندد اما نه یه ذره روح داره نه حس. خانوم همسایه میاد، روزه است. این یعنی ماه رمضون داره میاد. همه ما یه جورائی با ماه رمضون نوستالژی داریم. باله می زارم و نگاه می کنم. راستی باله دوست دارم یا اون رقصی که کمر همو می گیرن و اروم می چرخن؟. میشه یکی منو ببره یه اجرای زنده باله. صفحه ورد دیگه سفید نیست. کلمه ها روش نشستن. صفحه ورد رو سیاه می کنم و کلمه ها رو سفید. اینجوری بهتره.