۱:۴۵ ب.ظ - سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۳
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : TERME
بازهم خبری از تو.تو یی که دور بودی و خاطره و فراموش!گفته اند مدتی است زیر همین آسمان نفس میکشی.همین نزدیکیهای من.توی همین خیابانها و کوچه ها وشکم سراها!!
میدانم هرگز آنچه سنگینم کرده بقایای یک عشق خاک خورده نیست؛ چندی است تا دلم عشقت را خانه تکانی کرده،گفته بودم که؟!
هرگز دلخور از اتفاقات تازه زندگی ات هم نیستم؛که هرچند شایعه،سندی بر روی دلایل بطلان تو در من است.
معلوم است که دیگر نمی خواهمت!!شاید آنچه سنگینی می کند خاطره و یرانی باورهای ساده دلم باشد،اینکه دلم دیگر بلد نیست دوست داشتن را دوست بدارد و ناخود آگاه از آن می پرهیزد!
“همین خوبست………..همین؛خوبست!”
۵ رخت دیگرون
۴:۲۲ ق.ظ - سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۳
(شخصي)
- نویسنده : .S
همیشه فکر میکردم خلاء جای خیلی دوریه. ولی نیست.
خلاء یعنی یه صندلی خالی کنار من. یعنی موبایلی که جواب نمیده.
خلاء یعنی جات خالیه. یعنی دلم تنگ شده.
۷ رخت دیگرون
۶:۲۷ ب.ظ - دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۸۳
(شخصي)
- نویسنده : .S
با حوصله شکلاتهای روی کیک رو با نوک چنگالت جمع میکنی. بهترین قسمت کیک رو میکنی یه لقمه و بهم میگی دهنتو باز کن. خودت بقیه کیک رو ساده میخوری. تو خوب میدونی که من شکلاتهای روی کیک رو خیلی دوست دارم و من خوب میدونم که تو منو خیلی دوست داری.
۴ رخت دیگرون
۷:۰۲ ق.ظ - دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۸۳
(شخصي)
- نویسنده : Shift
عشق چیز خوبیست، اینو مادربزرگم می گفت. اونکه عاشق شد و رفت.
عشق، بچه رو چه به این حرفها. اینو پدرم می گه، بعد نگاهم می کنه ببینه توی چشمام اثری از عشق هست یا نه،پدرم شاملو نخونده و گرنه می دونست عشقو توی پستوی خونه قایم کردم.
عشق، وای برمن. اینو مادرم میگه، بعد دستمو می گیره و میگه مادر عاشق شدی، کی هست، کجاست و با تردید نگام می کنه.
عشق، … سکوت خواهرم ، اونکه همیشه از من عاشق تر بوده.
و من همچنان فکر می کنم به عشق، و من همچنان فکر می کنم به عاشق شدن، عاشق بودن، عاشق موندن.
و من همچنان کاغذهای دفترم پر از سفیدیه و موضوع انشاء رو بالای صفحه نوشتم و عاشقونه با یادگارهای تو بازی می کنم و عاشقونه اشک میریزم و دلتنگی می کنم.
عشق چیز خوبیست، اینو من میگم، منی که عاشق شدمو میرم.
۱۰ رخت دیگرون