خانوم روزنسکی

طبقه بالای کافی شاپ پائیز نشستم. تنها. چقدر این روزها این واژه رو تکرار می کنم. تنها.
یه مجله روبرومه. بی هدف از پائین برداشتمش.
دورم پر دختر و پسرهای که از گرمای هوا پناه آوردن به اونجا. دارن راجع به همه چی حرف می زنن.
یکی از دلایل عمده پیشرفت پسرها فکر کنم همین دخترها بودن. چون واسه اینکه پیششون خودی نشون بدن میرن و هزارتا چیز کوف و زهرماری رو حفظ می کنن و به خوردشون می دن تا اونام با چشمای باز نیگاشون کنن و بگن اوه. از سورئال تا Mcse از … بگذریم.
چی میل دارید. کافه گلاسه. خود خانوم روزنسکی گفت که کافه گلاسه های کافه نادری رو خورده و کافه گلاسه هاش رو شبیه کافه گلاسه های اونجا درست کرده. خانوم روزنسکی فکر کنم تازگیها نرفتی نادری که ببینی چه وضعی . یه کافه زیر غبار هزارها … بگذریم باز حوصله ندارم متهم بشم به خیلی چیزها.
خانوم روزنسکی با کنترل کولر میاد بالا طبق معمول بهم می خنده و منم جوابشو میدم. راجع به شمع حرف می زنیم و … خیلی چیزای دیگه …
میره پائین … موسیقی رو عوض می کنه… یه موسیقی که جون میده واسه والس…
هوا گرمه … توی این گرما عشق هم فکر کنم از بین بره …
سرمو می زارم رو میز… خواب … خواب …

……نا مربوط!!

صفحه پست جدیدرو باز کردم و زل زدم بهش! نمیدونم میخواستم باهاش چیکار کنم!!؟؟
آها ! میخواستم بگم از ترمه خانوم کمی دلگیرم.نمیدونم کی قراره این دختر یاد بگیره دلش اونقد بزرگ باشه ،که از دیدن دل یه آدمی از خاطرات قدیمی که حالا رنگ یه دل همزبونتر رو داره،قاطی نکنه،گونه هاش گل نندازه!!خودشم نمیدونه این حسه چی بوده ها….یعنی ترمه انقدر بخیله که از دیدن شادی یکی دیگه ،حسودیش میشه؟؟
نمیدونه فقط حس میکنه یه لک کدر افتاده رو دلش،آخه منم تا فهمیدم ازش دلخور شدم،اینو دوست نداره!
باید بیشتر باهاش صحبت کنم…….

رفتن

ساعت فکرکنم ۱۲:۳۰ شبه. آروم تو خیابون قدم می زنم. آسمون نیمه ابریه، یه سری ابر جلوی ماهو پوشوندن اما ماه پیداست. جون میده واسه اضافه کردن زوزه گرگ و… ۲تا نخ سیگارو یه کبریت می خرم. آروم میام تو اتاقم که ۱۰ متر بیشتر نیست. شبای زیادی رو اینجا تنها بودم. تنهای تنها. آروم سیگارو روشن می کنم پک اول به پک دوم نرسیده بیخیالش می شم می ندازمش دور. چیپس و ماست می خورم. به رفتن فکر می کنم.
یکی از همین روزا میرم اولین آژانس هواپیمائی یه بلیط می گیرم. تا روز رفتنمم واسه خودم می گردم به هیچکس هم هیچی نمی گم. جزء خونوادم، تو و عسلبانو.
روز رفتنم، آقا شیره، خرس مهربونه، عموکلوم و اون خرس کوچولوی تنبل رو که هنوز داره از کتابخونه بابا میره بالا رو بر میدارم. یه دستخط به پاتختیم ، یه کارت قرمز تو کشوم اونارم بر میدارم. میرم عسلبانو رو می بینم دستاشو می گیرم تو چشماش نیگاه می کنم، می خوام اینا رو با خودم ببرم یادگاری. یه پست می نویسم تو رختکن خاطرات که دارم میرم. قبل از رفتنم تو خونه بابا و مامان و آبجی جونمو محکم بغل می کنم می بوسمشون، با همه وجودم عطر تنشون رو می بلعم. یه آژانس می گیرم، میرم فرودگاه، نمی خوام بابا و مامان و آبجی جونم بیام بدرقه چون می ترسم نتونم برم. قبل از رفتن تو سالن ترانزیت یه سیگار می گیرم، وقتی دارم میرم سوار هواپیما بشم روشنش می کنم، باز پک یک به دو نرسیده بیخیالش می شم. تو هواپیما کمربندمو می بندم سرمو تکیه میدم به صندلی، می زارم اشکام صورتمو بشوره …

کوه…شهر

میرم کله کوه میشینم و با خودم خلوت میکنم که ببینم این روزا چی برام مهمه چی نیست. تقریبا دو روز اونجا میمونم. امروز ۳ صبح دوستم مثل دیوونه ها در اتاقم رو میزنه که پاشو پدر همکارت مرده. تو تاریکی خواب و بیدار رانندگی میکنه و منو از کوه میاره خونه. صبر میکنم صبح بشه. زنگ میزنم به همکارم. گریه میکنه. من سکوت میکنم. میگه پدرم یه چیز دیگه بود. میگم میدونم. با خودم فکر میکنم مال منم یه چیز دیگه بود.
رفتم کله کوه چند روز تنها باشم ببینم این روزا چی مهمه. برگشتم توی شهر و فهمیدم جواب چیه. این که تو سالمی. اینکه من سالمم. دل من این روزا چی میخواد؟ میخواد بدونه که تو خوبی. شادی. سلامتی. همین! تمام دعاهای نیمه شب من برای سالم بودن تو هستش. تا نفسی میاد و میره دوست دارم. بقیش جزئیاته نازنین. فکرش رو بکن که اگر یکی از ما سالم نباشه اون روز چی مهمه؟ هیچی…

« صفحه قبل Next Page » Next Page »