۵ سال

این رویاست یا واقعیت نمیدونم. الان ۸ صبحه و من درست پشت همون میزی نشستم که ۵ سال پیش می شستم و تو درست روی تختی خوابیدی که ۵ سال پیش می خوابیدی. با این فرق که رو این میز همین لپ تابی که من باهاش کار می کنم اضافه شده. یه فرقی هم هردوی ما کردیم. بزرگتر شدیم. ۵ سال پیش من اینجا می شستم و تو اونجا خواب بودی. هروقت چیزی می خواستی من بودم، همینجا پشت این میز می خوابیدم و هر وقت خواب بودم تو بودی که پتو روم می نداختی. صبح هم کمی ماساژم میدادی که خستگی بدنم در بره. دور این میز با هم صبحونه خوردیم، ناهار خوردیم. شبهای بدبدبدبدبدبدبد رو گذروندیم. و همونطور بدیها کمتر شد. اما واسه من بدترین شبها همون شبی بود که تو رفتی. پشت این میز نشستم و دارم نگاهت می کنم. می تونم بلند شم بیام کنارت دراز بکشم و تو آغوش بگیرمت اما نیاز من دیدنته نه درآغوش گرفتنت. نمیدونم رویاست یا واقعیت اما تو، توی تختت باز خوابیدی. اینبار با آرامش، اونقدر آروم که …
آروم بخواب… آروم بخواب … قدیمها چی می گفتم بهت؟
پیشونیتو می بوسیدم و می گفتم « پرنسس من آروم بخواب »

پتوی روح

هوای ۵ صبح شهر کوهستانی پوستو دون دون میکنه. یه جورایی اونقدر سرده که گاهی دردناک به نظر میاد. یه درد ملایم و خوب. شده تا حالا هیچی گرمت نکنه؟ راستی برای روح آدمها پتو میسازن؟ یه پتو درست قالب روحت…یه پتوی نرم که روحت رو بپیچی توش…محکم مثل یه بچه بگیریش رو سینت تا آروم شه. اگر روحت تو بغلت لرزید…ببوسیش و بگی راحت باش…خودت باش…من اینجام…من همیشه اینجام. میدونستی ما آدما پتوی روح هم هستیم؟ بعضی از ماها درست قالب روح یکی دیگه هستیم. فقط ماییم که میتونیم اون روح رو گرم کنیم. این خوبه… این خیلی خوبه. راستی پتوی روح منو دیدین؟ همون که خیلی نرمه!!!
پنج صبحه و من تو بغل مبل سبز خودمو جا دادم. صدای فرمان فتحعلیان منو برده یه جای دور…به یه شب تو بهمن ماه که من آرزو کردم همه ساعتها از کار بیافتن تا من بتونم تو اون لحظه بمونم. نشد! مثل همه چیز دیگه اون شب هم تموم شد…شد یه خاطره تو دفتر کت و کلفت کله من. بیخیال همه چیزهای بد. من حال چیزهای بد رو دیگه ندارم. خیلی انرژی میبرن. میدونی که چی میگم.
کی اینجا به شیر حساسیت داره؟ من! دیشب یه ذره مردم و زنده شدم. یه چیزی نوش جون کردم که توش شیر بود و خبر نداشتم. گاهی بد نیست آدم دل و رودش بیاد بالا تا همه چی یادش بره. وقتی دل و رودت رو جلوی روت دیدی یه ذره ادعات کم میشه. اینو جدی میگم. آدمها خودشون رو زود گم میکنن. ایرادی هم نیست. این یعنی انسان بودن…یعنی من…یعنی تو… وقتی چیزهای خوب داریم فکر میکنیم اون چیزهای خوب همیشه مال ما بودن…از اول دنیا مال ما بودن…یادمون میره وقتی نبودن حال و روزمون یه جور دیگه بود. هر چی هم بگیم قدر میدونیم هیچ وقت درست نمیتونیم تصور کنیم اگر اون چیزهای خوبی که الان شدن جزو هر روزمون نباشن چجوری روحمون نا فرم میشه. راستی اگه آدم پتوی روحش رو گم کنه فکر میکنی خیلی نا فرم بشه؟ بعضیها هیچوقت پتوی روحشون رو پیدا نمیکنن. اون ریختی راحتتره. ولی وقتی پیداش کردی…فهمیدی گرم بودن چه طعمی داره… گم کردنش باید مثل همون هوای ۵ صبح شهر کوهستانی باشه…اونقدر سرد که پوستت برای روزها دون دون بمونه… یه ذره دردناک…ولی نه از اون دردهای ملایم و خوب. یه جور سر در گمی باید دنبالش بیاد سراغت. ۵ صبح شده ۷ صبح و قله ها تو آفتاب شهر کوهستانی برق برق میزنن. یه روز دیگه…یه یکشنبه دیگه…سلام شهر کوهستانی…سلام آپارتمان طبقه پنجم…سلام به تو.

…..

در جایی خواندم که ” کاش در قرن بیست و یکم هر آدمی بتواند فهرستی از آدم های مورد علاقه اش در فضا منتشر کند. نام و تصویر انسان هایی که زندگی را برای او دلپذیر کردند. کسانی که در برابر صد سال عشق آفریدند، نور آوردند، و شور بپا کردند …….”
نام تو را بر زبان می آورم و لبخند می زنم ، من می توانم در این بلا بیابان و نه دیگر هیچ ، نام تو را بارها تکرار کنم .
من کیف می کنم وقتی می بینم که پای ایجاب و معرفت کم نمی آوری . تو با سرانگشتانت زندگی را حس می کنی ، دوستی را نفس می کشی و خوب زندگی می کنی . خوشا به حال من که تو را دارم .

کویر

میدونی، دیشب آسمون کویر عجیب ستاره بارون بود. تو ، من ، ستاره ها. آتیشی که اون دورترها بودبا یه کتری سیاه. انگار الفبا رو دوباره چیده بودند، من کنار تو بودم. تو، من، صدای سازت که توی کویر عجیب خلسه آوره. من غرق ستاره ها ، ستاره های چشم تو. سکوت، کویر، تو، من . زمزمه چشمهامون، حرکت دستها، گرمی لبها…. دیشب آسمون کویر ستاره بارون بود، چون آسمون کویر چشمای تو بود.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »