۷:۳۵ ق.ظ - چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۳
(شخصي)
- نویسنده : Shift
اونها دلشون تنگ بود اما دلشون دریا بود. می تونستند از هزاران کیلومتر فاصله دست همو بگیرند و بگند سلام. بعد هم فشار دستی، گرمی بوسه ای. می تونستند از هزاران کیلومتر فاصله در بازوان هم حبس شوند تا دلتنگی نباشه. اونها دلشون تنگ بود اما دلتنگ نبودند. می تونستند با هم بخندند، گریه کنند و باهم باشند. حتی اگر فاصله هزاران کیلومتر بود. اونها در وجود هم می زیستند. وقتی ۳ نفر دل تنگ با هم می زیند دنیا کوچکتر از اونیکه کسی تصور می کنه. دستهاشون پرمهر و قلبهاشون گرمه چون با همند حتی از هزاران کیلومتری.
۱۸ رخت دیگرون
۹:۴۱ ب.ظ - دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۳
(شخصي)
- نویسنده : Shift
میدونی، این روزها هیچ دستی حجم دستهامو پر نمی کنه و به دستهام گرما نمیده جزء دستهای تو اینو امروز فهمیدم وقتی توی گوشه دنجمون نشسته بودیم و چائی می خوردیم. این فوق العاده است که من می تونم دستهاتو هرچقدر می خوام تو دستام بگیرم و گرماشو حس کنم. راستی ممنون بابت چائی امروز.
۲۱ رخت دیگرون
۱:۴۹ ب.ظ - دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۳
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : siminak
می نویسم ، خط می زنم ، می نویسم ……… خط می زنم
پاره می کنم و می ریزم دور ….. این چندمون کاغذیه که امروز مچاله کردم
( مگه نمی دونی که هر برگه ی کاغذ ، بود درختی است که حالا نابود شده )
چرا نمی تونم خودم رو سانسور نکنم ??????
چرا ؟؟؟؟؟؟؟
۵ رخت دیگرون
۴:۵۱ ق.ظ - دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۳
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : .S
دو بعد از ظهر یکشنبه هستش…شهر کوهستانی امروز شدیدا برفیه…
Read the rest of this entry »
۷ رخت دیگرون