۹:۴۳ ق.ظ - یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۲
(ادبي)
- نویسنده : Shift
نا امیدی ها بی پایان
آزردگی ها ،
احساس مغلوب شدن
لحظه تسلیم
و وانهادن
می خواهی دور شوی،
وانمود می کنی اهمیتی ندارد
ولی نمی توانی،
تو نه یک بازنده
که یک مبارزی…
گاه باید شکست خورد
تا بشود پیروز شد
گاه باید گریست
تا بشود لبخند زد
ضربه خوردن
آغاز نیرومندی است
و تلاشی پیوسته
در کنار ایمان
سرانجام
نوید بخش پیروزی خواهدبود.
آن دیویس
۱۵ رخت دیگرون
۱۱:۰۰ ب.ظ - شنبه ۹ اسفند ۱۳۸۲
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : .S
پیچک مهرت تو دلم رویید….از اینه که تنم بوی عطر تو رو میده. ***
۶ رخت دیگرون
۸:۵۸ ق.ظ - شنبه ۹ اسفند ۱۳۸۲
(شخصي)
- نویسنده : Shift
پسر دستشو کرد تو جیبش اصولاً وقتی پسری دستشو می کنه تو جیبش اتفاقات زیادی ممکنه بیافته مثلاً می خواد کلید درخونه رو دربیاره، موبایلشو که زنگ می زنه از جیبش درآره ، کیف پولشو درآره اما پسر قصه ما شروع کرد به سوت زدن، وقتی دست پسری تو جیبشه و شروع می کنه به سوت زدن وقایع مهم زیادی اتفاق می افته مثلاً ممکنه مزاحم دخترها بشه، برای دوستش سوت بزنه که بیاد پائین یا اصلاً داور یه مسابقه فوتبال کوچه ای باشه، اما پسر ما شروع کرد به راه رفتن، وقتی پسری دستش تو جیبشه و سوت می زنه و راه می ره زمانه آبستن حوادث غریبی میشه، مثلاً پسره می تونه بره نون بگیره یا با دوست دخترش قرار داره یا می خواد بره خونه اما پسر ما هیچ هدف خاصی از دست تو جیب کردنش و سوت زدنش و راه رفتنش نداشت و وقتی کسی هدفی نداره خوب نمیشه راجع بهش قصه ای نوشت. شما انصاف بدید میشه ؟
۱۹ رخت دیگرون
۷:۰۱ ب.ظ - جمعه ۸ اسفند ۱۳۸۲
(شخصي)
- نویسنده : Shift
میدونی، من عاشق اون لحظم که اون گوشه دنج روبروی هم می شینیم و دوتا لیوان چائی می گیریم، من چایمو زود می خورم، بعد دستاتو می گیرم و غرق چشمات می شم.
۱۴ رخت دیگرون