۱۰:۳۰ ق.ظ - شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۲
(شخصي)
- نویسنده : Shift
خونمون تهرون میدون ولیعصر بود، یعنی یک خوابگاه دانشجوئی، همون ساختمون سیاهه که نبش میدونه، بابا داشت درس می خوند همین دانشگاه تهران و ماهم اونجا بودیم طبقه ۷ همون ساختمون که بهش می گن ساختمون حجبر.
من می رفتم دبستان فردوسی توی خیابون فلسطین نرسیده به میدون فلسطین، از اون دبستانهای قدیمی پنجره چوبی بود که من اساسی باهاش حالی می کردم، یک خونه قدیمی هم پشت دبستان بود که من هنوزم بدجوری عاشقشم.
راستی بدفرم از این موضوع خوشم میاد که اسم دبستانم فردوسی بود نه چیز دیگه.
عالمی داشتیم تو اون دبستان واسه خودمون، من هنوز یکجورائی عاشق پنجره کلاس دومم هستم و اون خانوم ساجدی که معلممون بود و روز تولد هرکسی براش تولد می گرفت و من حسرت به دل اینکه چرا تولد من توی تابستونه.
اون پنجره کلاسمون یکجور خوبی بود و من دوستش داشتم.
سرراهم به مدرسه از دم کافه کوچینی رد می شدم هر روز و گاهی می رفتم تا پائین و میومدم، بهم حق بده که اونروزها فرهاد رو نمی شناختم و نمی دونستم که کیه و نمی دونستم که اونجا برنامه اجراء می کرده.
خلاصه این کافه کوچینی واسه من محل شیطنت بود.
توی حیاط مدرسه ما معمولاً زیر ۴ تا درخت چنار قدیمی جمع می شدیم و با بچه ها گپ می زدیم، رفیق فابریک ما هم یکی بود به اسم «علیرضا گنج بخش» که اونم رفت آمریکا.
یادش بخیر، توی راهمون هم یک آبمیوه فروشی بود همیشه دوتائی می رفتیم آب میوه می خوردیم، من آب هویج و آب انار دوست داشتم اون شیرموز…
پ.ن: فکرکنم دارم پریود میشم. وقتی پریود میشم بعد قاط می زنم . خلاصه نگید نگفتیدها . هرچی شد بزارید پای حساب پریود شدنم.
۱۷ رخت دیگرون
۱۰:۱۰ ق.ظ - شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۲
(ادبي)
- نویسنده : Shift
من از این نوشته قلی زاده خیلی خوشم اومد یکجورائی معرکه هست … بخونید ببینید نظر شما چیه…
Read the rest of this entry »
۵ رخت دیگرون
۱:۴۲ ب.ظ - پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۲
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : bamdad
دوستان عزیز .. منو بخاطر ین تاخیر نسبتا طولانی ببخشید … الان دقیقا ۱۵ روزه که سر کار نمیرم … دارم آروم آروم به وضعیت جدید عادت میکنم … اینقدر توی دوهفته اخیر درگیر بودم که اصلا نمیتونم تصور کنم که اگه روزی ۸ ساعت میرفتم سر کار چه جوری باید از پس اینهمه کار برمی آمدم … بزودی قراره به خونه جدید نقل مکان کنیم و عسلم هم کمتر از ۴۸ ساعت دیگه میرسه … وای خدای من اولش هفته آخر هی کش میاد بعدش روزهای آخر … آخرش هم روز آخر وساعتها همش در حال کش آمدن هستن … جمعه شب عسلم بعد از ۲ ماه برمیگرده … من از همین الان روی ابرها هستم … از روزی که بیکار شدم هر روز اوضاع احوالم از روز قبل بهتر شده … هر بار که پای تلفن عسلم بهم گفته که نگران چیزی نباشم … دلم گرم و گرمترشده … هر باری که بهم گفته که به توانایی هام و نقاط قوتم اعتماد کامل داره … سرتاپا غرق غرور شدم … خیلی سخته اگه بخوام احساسم رو اینجا بنویسم … گاهی وقتها از خوشی همینجوری اشکهای شوقم سرازیر میشن … بغض میکنم و اصلا نمیدونم در مقابل دریایی از مهر و محبت چی بگم … فقط بهش میگم خیلی دوسش دارم و از این انتخاب به خودم میبالم …از فکراینکه بقیه عمرم رو میخوام کنار چنین موجودی نازنینی سر کنم میخوام بال دربیارم …
امشب آمدم یه چاق سلامتی ای با دوستان بکنم و بگم که منو برای یک ماهی ببخشید … تا وقتی عسلم اینجاست … دلم برای همتون خیلی خیلی تنگ میشه … همونطوری که توی دوهفته گذشته دلم برای وبلاگستان و دوستان عزیز وبلاگی تنگ شده بود … سعی میکنم که هر از گاهی به وبلاگستان سری بزنم … مواظب خودتون باشید دوستان عزیز …
بامداد
۲۲ رخت دیگرون
۱۰:۰۱ ق.ظ - پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۲
(شخصي)
- نویسنده : Shift
از الموت عکسهای قشنگی دارم، مخصوصاً عکسهای تولدم بالای اون پشت بوم خونه گلی با اون بادکنکهای رنگی یا عکسم توی «روروک» وسط کلی درخت سرسبز و عکسم با دوچرخه قرمزه همونجا میون اون درختها، اون عکسی رو که روی دوش دائیم هستم کنار دشت لاله رو هم دوست دارم، از چهار دست و پا بودنم کنار دریاچه اوان هم لذت می برم، کف می کنم وقتی تو بغل بابامم که یک عرق گیر وسط اون همه برف تنشه…
راستی یادم رفت بگم که ۲ باری نزدیک بوده ما تو شکم مامانه «ناک اوت» بشیم از دنیا. یکبار که ماشین حامل مامان چپ می کنه و صندلی تا نزدیکائی مامان میاد جلو که ما هیچیمون نمیشه، یکبار هم مامان سرمی خوره و میره تو تیر چراغ برق که خوب ما جون سخت تر از اینهایم که به این سادگیها میدون رو خالی کنیم.
آره داشتم می گفتم کلی عکسای قشنگ تو آلبوممه از الموت که خاطرخواشونم زیاد.
همیشه اینطوری فکر می کنم که کاش بابا اینها می موندن تو اون خونه کاهگلی و نمیومدن تو شهر و من اونجا واسه خودم حال می کردم تو طبیعت و کوه، و زندگیی داشتم واسه خودم، اما چاره ای نبود ماموریت آقای پدر تموم شده بود و باید برمی گشتن تهران.
مشکل من با خیابونهای آسفالت تهران و تخم مرغهای ماشینی بود. آخه از بس تو کوچه های خاکی راه رفته بودم توی کوچه آسفالته می خوردم زمین و از این تخم مرغهای سفید بی رنگ هم بدم میومد…
۱۱ رخت دیگرون