لامصب نمیشه …

گفتم فراموشت می کنم … گفتم همه چیز تموم شده … چرا باید اینها رو می گفتم … نمیدونم شاید چون … در گوشم زمزمشون کردی …شاید چون حقیقته … شاید چون باید اینجوری میشد … بیخیال … نه امروز نتونستم … دیگه نتونستم … دلم واسه اینا تنگ شده بود … از تو کلک چال آوردمشون … میدونی که کجاست؟

داشتم فکر می کردم که دوست داشته شدن و دوست داشتن چه حس خوبیه … بعد تو یواشکی اومدی و دستاتو از پشت دورم حلقه کردی و یک بوسه طولانی که عجیب چسبید … بوسه های طولانی همیشه می چسبند … اولش شورند بعد گس و بعد شیرین … داشتم فکر می کرد که یک قهوه درست کنم با هم بشینیم لب حوض و بخوریم و ماهی ها رو ببینیم … راستی سیب داری ؟ … ماهی ها موجودات عجیبیند ، آب رو می بلعند اما هوا رو ازش می گیرند … راستی چرا آب وقتی هواشو از دست میده تبدیل به یک چیز دیگه نمیشه ؟ شاید چون صاف و ساده هست و پاک … داشتم به یک بید مجنون وسط حیاط خونه فکر می کردم و دو تا صندلی لهستانی قدیمی و یک میز و اینکه بشینیم رو صندلیها و کتاب بخونیم … اما تخت رو بیشتر دوست دارم یک تخت که روش ولو بشیم و سماور کنارمون باشه و چائی بخوریم و کتاب بخونیم و بوسه بگیریم و از زندگی حرف بزنیم … زندگی بالا و پائین زیاد داره اما اگه قشنگتر نیگاه کنی هیچ پائینی نیست مگر اینکه تو خودت بخوای توش بیافتی … راستی … دوستتتت دارم … زیاد …

بیام تا فکر نکردی نیستم و رفتم چون ممکنه ۱۵ دقیقه وقت از دست بره …

د

م

م

زیاد

آشنا

چشم ها رو باز کردم حس خوبی داشتم ، سبک و راحت ، شاید خواب دیده بودم ، خواب تو رو ، ولی اکثر اوقات خوابهام رو بخاطر نمی آرم ……
Read the rest of this entry »

دندون درد و زلزله

دو شبه که دندون درد امونم رو بریده … خیلی کم تونستم بخوابم … وقتی هم خوابم میبرد درد هنوز سر جاش بود و باعث میشد که کابوس ببینم …
Read the rest of this entry »

یه قصه … همین

پسر به چشمه که رسید گل از گلش شکفت ، چشمه آب داشت ، می تونست آبی بخوره و راهشو بره ، همینطور که پائین وایساده بود و کوله رو نگه داشته بود یکی آب پاشید تو صورتش … سرپیچ از سرپائینی رفت پائین بلند بلند خندید ، چقدر ما خریم که هربار از اینجا میائیم پائین …
سنگها عجیب آشنا بودند ، کیفشو گذاشت و نشست ، حس کرد تن گرمی بهش تکیه کرده …
شهر اون پائین داشت تو پائیز لخت و عور می شد ، گرمی لبی …
پسر فکرکرد دختر چند بار بدون اون این راه رو میاد بالا …
پسر دلش سیب می خواست ، سهم بزرگتر سیب رو …
آروم رفت دم پرتگاه وایساد ، دستهای گرمی توی دستش بود ..
برگشت ، بارون میومد ، واکمنشو در آورد ، چشمهاشو بست ، خوابید … مهرپویا اما بلند می خوند :
من که در تو زندگانی یافتم
من که هستی را زچشمان نگاهت یافتم
دیگر قرارم نیست
دیگر شکیبم نیست
منکه در تو مرده ام

پ.ن : خوب چون هر قصه ای یک پایان می خواد . میشه مثلا اینجوری تمومش کرد :
صبح آفتاب زد ، پسر بلند شد بعد چون پسر هرزه ای بود و اصلا عاشق نبود!!! همه چی رو بیخیال شد رفت پی زندگیش .

« صفحه قبل Next Page » Next Page »