۱۱:۳۸ ق.ظ - یکشنبه ۹ آذر ۱۳۸۲
(نوشتههای پيشين)
- نویسنده : Shift
به : چهل ساله عزیزم و عشق سوخته اش .
دیشب زنگ زدی ، گفتی که اماده باشم می خوای بیایی دنبالم . اما اینبار صدایت درست مثل فرماندهی بود که دستور می داد ، اومدی و توی راه هیچی نگفتی و من هرچی پرسیدم چیزی شده تو فقط صدای نوار رو زیاد کردی و تند رفتی تا رسیدیم به خونتون ، هنوز روی مبل نشسته بودم که برگشتی داد زدی (( مهدی خیلی خری ، خیلی کثافتی ، احمق و … )) منهم حیرون که چرا لایق این فحشها شدم ، بعد همینطور که فحش می دادی یکهو نشستی و گریه کردی و این برای من قابل درک نبود ، تو و گریه ؟ گریه کردی و منهم مثل انسانهای گیج نشستم و نگات کردم و نمیدونستم چیکار کنم ، پاشدم رفتم توی آشپزخونه قهوه درست کردم و نشستم کنارت و گفتم بیایی بخوری ، کمی ساکت شدی بعد بهم نگاه کردی و گفتی ((مهدی خواهش می کنم ، التماس می کنم و … نزار این رابطه اینطور بمونه ، نزار اینجا اخر رابطه باشه )) و من پرسیدم کدوم رابطه و تو گفتی رابطه من و چشم قهوه ای . بهت گفتم که من واقعاً هیچ کاری نمی تونم بکنم . که هر تلاشی از سمت من به درب بسته می خوره ، که چشم قهوه ای باید چیزهای رو واسه خودش حل کنه ، که هر انسانی پیغمبر زندگی خودشه و کسی حق نداره واسش راه تعیین کنه ، که چیزهای گم شده ، چیزهای اتفاق افتاده ، چیزهای هست و چیزهای نیست و اینکه تنها خواستن من برای اینگونه موندن رابطه کافی نیست و من نمی تونم بزور کسی رو توی آغوشم نگه دارم ، حتی اگر آغوشم واسه همیشه خالی بمونه ، بازم حق ندارم کسی رو به زور توی اغوشم نگه دارم . تو چشمات نگاه کردم و گفتم عزیزم اون باید راه خودش رو پیدا کنه ، اگر باز توی این راه من بودم که بودم اگر نه خوشحالم که راهشو پیدا کرده ، بهت گفتم گاهی انسان تصمیمی می گیره که براش باید با همه احساسهاش بجنگه که همه احساسهاشو سرکوب کنه ، گاهی راه آزادی با کشتن حسهای قشنگ پیدا میشه گفتم کرم واسه پروانه شدن همه پیلشو ترک می کنه ، همه همه پیله و همه همه وجود سابقشو ، بهت گفتم که بزار چشم قهوه ای پیلشو ترک کنه و پروانه بشه ، یک پروانه بزرگ و دوست داشتنی . بعد اگر تو پروانگی خواست که کنارش پرواز کنم چیز قشنگیه اما اگر نخواست پروانه شدنش قشنگه . بهت گفتم هر انسانی باید خوشبختیش رو پیدا کنه ، بعد احساس خوشبختی کنه تا راحتتر بتونه ارتباط برقرار کنه و و و و . بعد نشستم کنارت که ارومتر بودی و نگاهم می کردی ، بلند شدی و از بالا نگاهم کردی و زدی توی گوشم و گفتی کثافت . گفتم اخه چرا ؟ چرا من مستحق کتک خوردنم ؟ چرا مستحق فحش شنیدنم . و تو از خودت گفتی . از عشق ۲۱ سالگیت . عشقی که ترکش کردی تا به هدفهات برسی . راهی رو رفتی که از روی احساست می گذشت . گفتی شبهای زیادی گریه کردی ولی باز راحتو رفتی . بهم گفتی تازه فهمیدی که کاش اونکار رو نمی کردی . کاش راه بهتری پیدا می کردی . گفتی همه احساسهای که کشتیشون یا مخفیشون کردی یا جایگزینشون کردی حالا اومده یقتو گرفته و داره عذابت می ده . که پشیمونی . گفتی که اون عشقت هم به تصمیت احترام گذاشته و رفته . هرچند اغوشش هنوز خالی ، اما اغوش تو دیگه خالی نیست و تو الان در ۴۰ سالگی حس می کنی که این اغوش توئه که خالی . در ۴۰ سالگی با همه وجود اغوش ۲۱ سالگیت رو می خوای . گفتی و گفتی و گفتی . و بعد گفتی که کاش اون عشق ۲۱ سالگی به زور تو رو نگه داشته بود و تو حالا اینگونه نبودی . گفتم بیخیال . اگر به زور نگهت داشته بود الان ازش متنفر بودی . گفتم تو تاوان عمل خودت رو میدی . وقتی تصمیمی گرفتی باید تاوانشم بدی ، حالا تو در ۴۰ سالگی داری تاوان میدی ، گفتم راهی رو رفتی حالا باید مسئولیتش رو بپذیری و پاش وایسی . گفتم قرار نیست راههای دیگرون هم مثل راه تو باشه . گفتم قبول دارم که باید وایسم و مقاومت کنم اما راهش اونی که تو می خوای نیست . هر رابطه ای دو قسمت داره من فقط باید قسمت خودم رو بسازم و اگر طرف مقابل هم قسمت خودش رو ساخت رابطه شکل گرفته و گرنه من حق ندارم برم طرف اون رو بسازم و بزارم رابطه شکل بگیره و … تا اینکه آرومتر شدی ، باهم شام رفتیم دربند و تنها چیزی که این وسط یادگاری تو موند همون سیلی بود که بدجور محکم زدی . شاید بعد از ۲۰ سال من سیلی رو خوردم که باید مردی که دوستت داشت می خورد . دیشب هم شبی بود . چهل ساله عزیزم ، ممنون بابت دیشب چون باعث شدی به جای چشم قهوه ای دفاع کنم و کلی چیزها برای خودم روشن بشه .
۲ رخت دیگرون
۱:۵۱ ب.ظ - شنبه ۸ آذر ۱۳۸۲
(نوشتههای پيشين)
- نویسنده : Shift
خوشبختی
((S. مهربان منو که یادتون هست . خوب مطلب امروز برای S. هست . خلاصه قراره که از این به بعد بنویسه و کلی چیزها داره که بنویسه . حالا صبر کنید ببینید که چه چیزهای جالبی واسه گفتن داره . بامداد عزیزمون هم رفته مسافرت . ای بامداد زود برگرد بنویس که بامدادنوشتهای خونمون اومد پائین . ))
سلام عزیزان. من به دعوت مهدی عزیز خدمت شما هستم. می خواستم یک کمی در مورد چیزی که ما بهش میگیم خوشبختی صحبت کنم. اول کار بگم که بنده نه روان شناسم نه مدد کار اجتماعی و نه اینکه می خواهم عقیده کسی را در مورد چیزی عوض کنم. اینها چیزهایی هست که من بهش عقیده دارم.
حتمأ تا حالا شنیدید که کسی بگه من با تو خوشبخت خواهم شد یا تو منو خوشبخت خواهی کرد. حالا من میخواهم بپرسم چرا ما خوشبخت شدنمان را وظیفه شخص دیگری میدونیم؟ و حالا چرا این شخص باید وظیفه خوشبخت کردن ما را به عهده بگیره که وظیفه سنگینی هستش؟ اگر تا حالا نتونستیم خودمان با خودمان خوشبخت باشیم چرا فکر میکنیم از این به بعد با این شخص خوشبخت خواهیم شد؟ این طوری میشه که حتی قبل از ازدواج همسر آینده ما میشه مأمور تضمین خوشبختی ما و هنوز زیر یک سقف نرفته برای همسرمان کار درست میکنیم. اون هم کاری به سختی تضمین خوشبختی شخص دیگری.اول از اینکه خوشبختی باید از درون باشه. خوشبختی را هیج کس نمیتونه به کس دیگه تقدیم کنه حالا هر چقدر هم طرف را دوست داشته باشه.
خوشبختی یک کیفیت فکری هستش. خوشبختی یک روش زندگی هستش.
خوشبختی در روش برخورد ما با زندگی هستش. یه مثل هست که میگه اگر یه لیوان تا نصفه توش آب هستش آیا لیوان نیمه پره یا لیمه خالی؟ کسی که میگه نیمه پر دید مثبت داره و کسی که میگه نیمه خالی دیدی منفی. دید کسی را خیلی سخت میشه در باره زندگی عوض کرد. بنابر این ما چطور میتونیم خودمان را ضامن خوشبختی کسی کنیم؟
به نظر من هر کسی به خودی خود باید خوشبختی درون خودش را پیدا کنه و بتونه این خوشبختی را با خودش به زندگی مشترک بیاره. نه اینکه همسر بیچاره را بذاره سر کار که تو منو خوشبخت خواهی کرد و اگر تو نباشی دیگه ز ندگی بی زندگی. برای زندگی زناشویی نباید کار درست کرد. زندگی مشترک را نباید کرد جای حل مشکلات قبلی. من به شما قول میدم با خودتون اگر این مشکلات را حل نکنید توی زندگی مشترک هم این مشکلات بروز خواهد کرد اما ۲ برابرش!!!
پس عزیزان چه بهتر که هر کسی مسئول خوشبختی خودش باشه و این وظیفه بزرگ را به گردن شخص دیگری نیاندازه. بازم میگم خوشبختی یه کیفیت فکری هست و به نظر من خوشبختی هر کس بستگی به دید هر کس به زندگی داره.
خیلی راحته که ما از هر چیز ناراضی هستیم اون رو تقصیر کس دیگری بدونیم. ولی حقیقت اینه که همه در زندگی مشکل دارند ولی طرز برخورد هر کس با مشکلات هستش که باعث میشه آدمها با هم فرق داشته باشند. دو نفر با امکانات مشابه و زندگی مشابه و گذشته مشابه ممکنه دو نوع دید مختلف به زندگی داشته باشند و یکی خودش را بدبخت روزگار بدونه ( لیوان نیمه خالی) و یکی خودش را خوشبخت بدونه (لیوان نیمه پر).
به امید اینکه همه ما بتونیم خوشبختی را حتی وقتی تنهای تنها هستیم در خلوت دل خودمان پیدا کنیم. اگر سرتون درد گرفت به مهدی بگین مهمان پر حرف دیگه اینجا دعوت نکنه. روز و شبتان خوش.
S.
Comments Off
۱۱:۱۵ ق.ظ - جمعه ۷ آذر ۱۳۸۲
(نوشتههای پيشين)
- نویسنده : Shift
قلب آسمان تپید ، گفتگو
۱- قلب آسمان تپید
مامان رفته مسافرت و این چیز بدی نیست خیلی هم خوبه . بابا تصمیم گرفته بشه مامان خونه که اینم بد نیست چون هر خونه ای مامان می خواد . اما مشکل از اونجا شروع شد که پدر بعد از قدم زدن تو خونه به این نتیجه رسید (( خونه کثیفه و باید تمیز بشه )) . خوب وقتی پدر خونه با اختیارات مادری تصمیم می گیره خونه تکونی کنه وامصیبتا میشه . یعنی یک چیزی تو مایه های خونه تکونی شب عید . حالا بماند که شب عید یکی هست که اینکارها رو بلد باشه و آقای پدر هیچ تجربه ای در این زمینه نداره . برای مثال امروز یک پرده رو دوبار شستیم و یک پرده رو نشسته زدیم که دوباره باز کردیم و شستیم . یک پرده رو جابه جا زدیم و و و . خلاصه که بدجوری قلب آسمان تپید و شیفت توی خونه تکونی بدبخت شد رفت پی کارش . خدا هیچ پدری رو مادر نکنه یا اگه می کنه حداقل با تجربه هاشو مادر کنه . من برم یک ۴۸ ساعتی بخوابم خستگیم دربره .
۲- گفتگو
شبا روی تختم می شینم ، بعد به سمت چپم نگاه می کنم به خرس سبزه . می گم سلام خرس سبزه چطوری ؟ راستی تو خرسی یا خرگوشی ؟بعد کلی سراین موضوع می خندم که فکر می کردم این خرس سبزه ، خرگوشه . بعد که خنده هام تموم میشه میرم سراغ اسب آبی زرده . اسب آبی زرده عشق منه کلی دوستش دارم ، با خودم هرجا میرم مسافرت می برمش و بیشتر وقتا تو کیفم هست ، یکجور خوبیه می تونم کف دستم بزارمش و باهاش حرف بزنم . یکجورائی محرم اسرار منه خیلی از درد دلهامو بهش می گم بعد می زارمش گوشه صورتم یا آروم نازش می کنم . بعد میرم سراغ اسب آبی خاکستریه که بزرگتر از همه است و آخریشون . باهاش حرف زیادی ندارم ، یعنی بیشتر می شنوم ازش تا بگم . فقط نگاهش می کنم و می پرسم چرا ؟ بعد اون شروع می کنه به گفتن حرفاش ، حرفاشو حفظم و پذیرفتمش ، حرفاش بی قرارم می کنه می زارمش زمین . اسب آبی زرد رو بغل می کنم و می زارمش دم گوشم ، حرفهاش قشنگه ، ارومم می کنه . بعد منو و اسب آبی زرده با هم می خوابیم .
پ.ن : این روزها به دیگران می گریزیم که بهم نرسیم .
Comments Off
۵:۱۷ ب.ظ - پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۸۲
(نوشتههای پيشين)
- نویسنده : Shift
شیفت و رقص
بابا شما ما رو خیلی دست کم گرفتید . چی فکر کردید من آخر آخر رقصم . این خردادیان جز جیگر زده شاگرد خود من بوده حالا رفته به خانومای اونور آموزش عشوه اومدن میده . همین دیشب (کالین پاول کورشه اگه دروغ بگم ) ما رو دعوت کردند مهمونی گفتن بیا که تو نباشی اصلاً حال نمیده (جرج بوش کچل بشه اگه من دروغ بگم ) مام دیگه افتادیم تو رو درواسی پاشدیم رفتیم . اولش که همه مثل بچه آدم نشسته بودن همدیگرو نگاه می کردند . بعدشم من نمیدونم کی گفته خانومها جنس ظریفند من داشتم بیرون از سرما می مردم خانوما با یک مینی ژوب اومده بودند انگار نه انگار . خلاصه بعد که سرا گرم شد و همه ملت ریختن وسط مام باید می رفتیم وسط یک قری می دادیم تا همه بفهمند که رقص یعنی چی . رفتیم وسط و با اولین تکون باسنمون زدیم میز یکی رو چپه کردیم . به جون خودمون میز بدجائی بود و گرنه باسن ما اونقدرها گنده و خارج از کنترل نیست . بعد اومدیم دستمون رو یک تکونی بدیم که زدیم تو چشم خانوم بغلی . به جون خودم خانوم دولا شده بود و گرنه منو سننه . اومدیم پامون رو تکون بدیم که زدیم یک جای یه آقاهه که شد آغا . خوب به من چه که اقاهه از جاهای حساسش خوب محافظت نکرده بود . ایندفعه که اومدیم یک تکونی به خودمون بدیم دیدیم همه در رفتن یعنی در که نرفتن رفتن کنار تا از هنر رقص من بیشتر بهره مند بشن . مام فرصت رو غنیمت شمردیم و اون وسط شروع کردیم مثل خر جفتک انداختن ببخشید یعنی رقصیدن اونم چه رقصی . خلاصه اونقدر ما قشنگ رقصیدیم که صابخونه با تیپا ما رو از خونش انداخت بیرون (البته اگه خونه ای واسش مونده باشه ) . برید حال کنید . حالا هرکی خواست ما تصمیم گرفتیم مجانی دیگه نرقصیم . اول پول پاره و پوره شدن لباسا و کتک خوردنمون رو بگیریم بعد برقصیم .
Comments Off