مدتها پیش … سالها پیش

مدتها پیش … سالها پیش … وقتی هیچ چیز برام لذتی نداشت … وقتی دردی عمیق از همه چیز حس می کردم … وقتی دنیای جلوم یکسره سیاهی بود … رفتم کوههای کردستان … اونجا غارهای که شیطان را در ان عبادت می کنند … دوران عجیبی بود … پرستش تا حد مرگ … ترس تا حد مرگ … روزگار غریبی بود … خلسه و … اما من دنبال خوشبختی بودم … یک روز یکی بهم گفت … تو توی خشوبختی غرقی … درست مثل ماهی توی آب … اما هی سرتو بیرون می گیری و دنبال خوشبختی می گردی و گاهی یک حباب می بینی و می پری به سمتش که بعله این خوشبختیه … اما بعد می بینی که نه نبود … گاهی هم دیگه بر نمی گردی توی آب می افتی روی خاک و جون میدی … من اونروز نفهمیدم اون چی گفت … از اون غارها دل کندم و برگشتم … حتی صوفیان هم نتونستند به من ارامش بدند … با اونها بودن هم خود درد دیگری بود … سالها از اون جریان می گذره … و من هر روز بیشتر و عمیقتر به حرف اون پی می برم … چند باری خودم به قصد خوشبختی از خوشبختی پریدم بیرون و بارها و بارها کسانی رو دیدم که برای پیدا کردن خوشبختی از خوشبختی دور شدند … شاید حرفهام به نظر شما هم مسخره بیاد … اما شاید روزی شما هم فهمیدید که دارید درون خوشبختی شنا می کنید … فقط کاش چشمتون رو باز کنید و ببینیدش … به قول کاوه عزیزم … شاد زی …

همیشه یکجور شروع میشه …

همیشه یکجور شروع میشه … من با لباسهای رسمی ( چیزی که همیشه ازش گریزون بودم ، شاید چون آزادیمو زیر سئوال می برده ) اونجا تو ردیف اول نشستم . نزدیکترین ردیف به سن . اون پرده قرمز میره کنار و من …. از همه آدمهای اون بالا دو نفر رو می شناسم ، رهبر ارکستر و اون … وقتی پرده میره بالا و من اونو با لباس دکلته مشکی می بینم و اون ساز قهوه ای خوشرنگ که نشسته زیر چونش … دنیا برام یکجور دیگه میشه … اشک تو چشمام حلقه می زنه و این لحظه رو با هیچی عوضش نمی کنم … دستای رهبر ارکستر میره بالا ( دوستش دارم چون عزیزترین دوست زندگیمه ) و بعد … بعد اداجیو شروع میشه … نه این قطعه رو اجرا نکن … نترس عزیزم … سازتو بزن … کسی نیست که بخوای ازش بترسی … سازتو بزن … آرام و مهربان … من اینجام … کسائی که دوستت دارند اینجان و … آرام آرام ساز رو بزن … رقص انگشتها ( اون انگشتهای نازنین که چقدر دوست دارم باهاشو بازی کنم ) روی ساز … عزیزم با امشب اونشب رو پا کن … برقص … روی ساز برقص … آزادانه برقص … آداجیو تموم میشه … همونقدر آروم که شروع شده بود … من .. شادی می تونه ادم رو منفجر کنه … من منفجر میشم … دلم می خواد برم رو سن و ببوسمش … اما باز سعی می کنم آروم باشم … سخته وقتی داری از خوشبختی منفجر میشی اروم باشی … دستای رهبر ارکستر باز میره بالا … چهار فصل ویوالدی … زمستون … ساز شروع به زدن میکنه … از سر فخر رازی … صدای ساز نرم و ملایم میشه … از روی پله برقیها … صدای ساز خش برمیداره … شب عید … ساز به کرات می زنه … خود عید .. بهار شروع میشه … ما هردومون پای اون تخته سنگ گیجیم … بارش باران انگشتها روی سیمهای ساز … نرم و ملایم … ما باز بالاتر پای یک تخته سنگ دیگه … با سیبهای سرخ … انگشتهای که عاشقانه سیمها رو در بر گرفتند … ما در اغوش مه … شور شادی از یافتن یک خونه … اوج نوازندگی یک ساز … تابستون شروع میشه … ساز تنها می مونه … گاهی تک انگشتی به ساز می خوره … مثل زغال اخته … ساز گاهی غمگین میشه … مثل زیر درخت وقتی که نذاشتم بره سر کلاس … انگشتا ۶ تا سیم رو باهم میگیره … شهریوره … ساز از کوک خارج میشه و دست عزیزترین کسشو می بره … اینجا اخر تابستونه … بعد باز ساز ملایم میشه … پائیز اومده … پائیز چگونه نواخته میشه ؟ وقت استراحته … من در اوج خوشبختیم … گوشه چشمام اشک شادی جمع شده … دوست دارم این دست گل اینقدری رو ببرم و بدم به اون سیاه پوش چشم قهوه ای … به گرانبهاترین سرمایم تو این دنیا … به عزیزترین کسم … در صدای سازت به ارامش می رسم … در بارون چشمات غرق شادی می شم … وقتی سرت رو سینمه همه خوشبختی دنیا تو سینم جمع میشه … سازتو بزار زیر چونت و بزن …

۱- دیروز … یا د

۱- دیروز … یا د این شعر افتادم … چقدر دیروز دوست داشتم اتفاق بیافته …
یک زمان
در یک مکان
با مرگ میعاد خواهم داشت
آری
کاش آن زمان و ان مکان
اینجا و اکنون بود
گاهی ادم دلش می خواد در لحظاتی که خوشبخته بمیره تا خوشبخت بمیره … گاهی آدم می ترسه دیگه هیچ وقت اینقدر خوشبخت نباشه … واسه من دیروز اینطوری بود … اما امروز خوشبختر از دیروز بودم … وقتی آدم تو زندگیش کسی هست که تو نمی تونی مهربونیش رو با هیچ واژه ای توصیف کنی .. اونوقته که شاید دلت نخواهد هیچ وقت بمیری …
۲-
دستم نه
اما دلم
به هنگام نوشتن نام تو
می لرزد
۳-
چرا به یاد نمی آورم ؟ من به جای مردگان بسیاری زیسته ام
روبروی هم نشستن و گریستن
روبروی هم نشستن و دریا را دیدن
می گویند تابستان بیش از سه ماه ساده نیست ، چه فرقی دارد ؟

امروز با دوست عزیزی که

امروز با دوست عزیزی که یکی از خواننده های عزیز اینجا هم هست رفتیم کوه … اینکه چقدر هوا خوب بود و اینها طلب شما .. بحثمون یواش یواش کشیده شده به محبت به دوست داشتن به … تقریباً دو تا موضوع کلی شد که می نویسمشون … البته حق کپی رایت دوست خوبم محفوظه …
۱- ما ادما دوتا نقطه ضعف بزرگ داریم . یکیش اینکه بلد نیستیم محبت خودمون رو تقسیم کنیم و یکی دیگشم اینکه حسودیم . کسائی هستند که محبت زیادی دارند و اونو به همه میدنش اما چون درست تقسیمش نمی کنند امکان صدمه زدن رو هم بالا می برند … فرض کنید شما به یکی گفتید : تو تنها کسی هستی که توی لحظه های من حضور داری ، یا تنها کسی هستی که دوستت دارم خیلی خیلی زیاد ، یا تنها کسی هستی که بهم احساس آرامش و امنیت میدی ( از این قبیل جمله ها ) اینا چیزهای ارشمندی … اما اگر همین شخص روزی بفهمه که شما همین جمله ها رو به کس دیگه ای گفتید ، اونم در روزهای که عین همین جمله ها رو برای اون تکرار می کردید … اون حس حسادت لعنتیش می زنه بالا و یک خورده کار می خوره به مشکل …
تبصره ۱- مدلهای دوست داشتن توی دنیا متفاونه . همینطور شرایط افراد . اینو درک کنیم . اگر کمی این چیزها رو بدونیم هرگز اون حس حسادت یقمون رو نمی گیره و توی دلمون طرف رو به دروغ گوئی متهم نمی کنیم . آره ما شیوه دوست داشتن داریم که بین یک دختر و پسر هست و معمولاً میگن عشق . شیوه دوست داشتن بین دو دوست هست ( که می تونند دختر یاپسر باشند ) و و و … خوب ممکنه ما تنها کسی باشیم که اون خیلی خیلی دوستمون داره اما این توی حالت همون عشق باشه و وقتی اون جمله رو به دیگری گفته حالت دوستی رو حساب کرده و گفته . پس به هیچ کس دروغی گفته نشده . و اصلاً جای حسادت نیست . شرایط روحی افراد هم فرق می کنه . شاید آدمی باشه که خیلی خیلی منو دوست داشته باشه … اما تو شرایط روحی باشه که حضور من براش آرامش بخش نباشه و احتیاج به کسی داشته باشه که این ارامش رو به اون بده … اگر شما واقعاً اونو دوست دارید بزارید آرامش لازم رو کسب کنه . چیزی از شما کم نخواهد شد .
دنباله ۱ – دوست عزیزم معتقد بود اگر بگوئیم تو جزء معدود کسائی هستی که خیلی خیلی دوستشون دارم ، یا جزء معدود کسائی هستی که باهاشون احساس آرامش می کنم … اینطوری خیلی بهتره … چون اگر این جمله رو برای کس دیگه ای بکار بردیم زیاد جنبه حسادت بر انگیزی و اینجور چیزها رو نداره …
۲- این قسمت دوم کمی از تبصره ۱ ناشی میشه . اول باید باور کنیم هیچ انسانی توی دنیا پیدا نمیشه که همه همه شرابط لازم رو برای خوشبخت کردن و خوشحال کردن طرف مقابلش داشته باشه . حتی در عالی ترین حالت این عدد از ۷۰% فراتر نمیره . خوب اون بقیه خوشبختی یا حفره های خالی باقی مونده رو باید کسائی دیگه پر کنند . همین دوست عزیزم می گفت کسی رو که دوستش داشته ، به یکی دیگه می گفته عزیزترینم یا نازنینم و دوستم حس می کرده با اون خوشبختره تا با دوست من . خوب معمولاً ماها هم وقتی توی این شرایط قرار می گیریم می خوایم با زور و ضرب به طرفمون حالی کنیم که ما خیلی خیلی دوستش داریم و اینحرفها … و همون حس حسادت میاد سراغمون و اینجور چیزها … یا بعضی هستند که خودشون رو منزوی می کنند و میگن حالا که باهم خوش هستند بزار خوش باشند … هر دو تا شیوه اشتباه از نظر من .. دلیلم اینه … شما قسمتی از خوشبختی اونو تامین کردید و اون داره بقیه خوشبختیشو تامین می کنه … اگر شما خودتون رو کنار بکشید و یا بخواید وارد قسمتی بشید که ازش اطلاعی ندارید نه تنها همون خوشبختی رو که به طرف دادید ازش می گیرید بلکه ممکنه داغونش کنید … اون با تکیه به شما داره خوشبختیشو تامین می کنه … شما هم می تونید بقیه خوشبختیتون رو با تکیه به اون و با کسای دیگه تامین کنید … اما هیچ وقت یادتون نره شما ستون و پناه هم هستید .. نه زیر پای همو خالی کنید نه الکی زور بیارید که ستون بلندتری باشید …
تبصر ۲ ( از طرف دوستم ) – هیچ وقت جریان نو که اومد به بازار و اینحرفها راه نندازید … ما ادما معمولاً عادتمونه وقتی تو شرایط خاصی قرار می گیریم یا کسی رو پیدا می کنیم که احساس خوشبختی یا راحتی بیشتری باهاش می کنیم … کمی تا قسمتی فراموش کار می شیم و همه یا قسمت بیشتر یا در بیشتر مواقع توجهمون رو به این شخص جدید معطوف می کنیم … درسته که به یاد قبلی هم می افتیم و اون رو هم هواشو داریم اما سرگرمی بیشترمون با جدیده هست …
اولاٌ – یادمون نره که ما با شخص قبلی خوشبختیهای زیادی کسب کردیم و حالا این خوشبختی ها مازاد اونه و در حقیقت رو پایه اونهاست و اگر قبلی روزی بره و ترکمون کنه مطمئن باشیم که چیز زیادی رو از دست خواهیم داد .
دوماٌ – یاد بگیریم که محبتمون رو تقسیم کنیم و یا به طور مساوی به هر جفتشون محبت کنیم … تا نه این دلگیر بشه نه اون …
نتیجه کلی این حرفا این بود که درک کنیم و همه جنبه های یک قضیه رو ببینیم …
والا من که اینا رو نوشتم کف کردم … کمی بحث قر و قاطی بود … شاید روزی مرتب تر و منظمتر شد و نوشتمش .. قربون همتون … مهدی

« صفحه قبل Next Page » Next Page »