لطفاً همین الان پنجره رو

لطفاً همین الان پنجره رو ببندید و از اینجا برید و توی کامنت هم ننویسید چشم گوش کردیم . توی سطرهای پائین چیزی نیست که بدرد شما بخوره .
دلم پائیز می خواد ، پائیز و بهار … دلم چغاله و سیب و توت فرنگی می خواد … ساندویچهای آیدا یا هایدا … دلم دیزی می خواد تو رستوران آذربایجان … دلم همون خونه سنگی کوچیک رو می خواد بالای کلک چال … دلم می خواد توی بارون و مه و آفتاب ، آروم آروم از اون کوه سنگی بریم بالا تا برسیم به همون خونه که سقف نداره و یکطرفشم بازه … همون خونه ای که وقتی توش وایسیم همه ما رو می بینند … همون خونه سنگی کوچیک که مال هیچکس نیست و مال همه هست … دلم چشمای براق قهوه ای می خواد … دلم می خواد یکی ازم بپرسه که دوستش دارم و منم با صدای بلند بگم بله دوستت دارم هوارتا هوارتا دوستتت دارم … دلم می خواد ازش بپرسم دوسنم داری و بگه نه ! و بعد اون چشمای قهوه ای خوش رنگش برق بزنه و بگه هوارتا دوستتت دارم … دلم می خواد بهم تکیه بده و با هم چغاله بخوریم … دست کنه توی کیفش و دوتا سیب در بیاره و بزرگه رو بده به من و بعد من مثل همیشه مبهوت سیب خوردنش بشم که فقط یک تیکه از دم سیب می مونه … دلم می خواد با هم توت فرنگی بخوریم و بعد من بگم لب با طعم توت فرنگی … سر آخرین دونه چغاله ها با هم کل بندازیم و بعد اون چغاله رو بزاره توی دهنم … دلم مستی می خواد … مستی بعد از ۲ ساعت توی اون خونه بودن و با هم بودن … مستی که موقع پائین اومدن باعث میشه بلند بلند بخندیم و بارها و بارها سر بخوریم … دلم همون تخته سنگ اول کلک چال رو می خواد … همونجای که با هزاران ترس و هزاران احساس گناه همدیگرو بوسیدیم … دلم همون اتاقی رو که گفتم می خواد … راستی ببینم کدومتون به اندازه یک کوه مرد هستید ؟ کدومتون حاضرید اون اتاق رو بهم بدید بدون اینکه برام روضه بخونید یا نصیحتم کنید … کدومتون حاضرید اون اتاق رو بدید و چشماتون رو نبندید و تصور نکنید که ما اونجا چیکار می کنیم … خنده داره … فردا باز می رند میگند مهدی قاطی کرده مهدی این چرت و پرتا چیه … باز می خندند که مهدی یک عاشق سکسه … و هزار تا حرف دیگه … اره پاشید برید هرچی دلتون می خواد بگید … چه اهمیتی داره ؟ … کدوم یکیتون هستید که از این لحظه ها نداشته باشید … کدومتون هستید که از این لحظه ها نخواهید داشت … کدومتون بدتون میاد … کدومتون جرات ابرازشو دارید … برام مهم نیست که درباره من چی فکر می کنید … من همینم … لخت و برهنه اینجا وای میسام و میگم چی می خوام و چه گهی می خوام بخورم … هرکی راست میگه یالا بیاد خودشو برهنه کنه … راستی نصیحتمم نکنید که کور شده و دیوانه … اینهمه وقت عاقل بودیم چی شد … بزارید یک مدتی هم دیوانه باشیم … آره بزارید توی دیوونگی کارهای کنیم که هیچ عاقلی حاضر به انجامش نباشه … زندگی برای عاقل بودن فرصت زیادی به ادم داده اما برای دیوانگی … شاید همین روزها باشه … اخرین فرصتهای دیوانگی … راستی کی به یک دیوونه احترام میذاره ؟ هیچکس ؟ اشتباه می کنید … کیه که دلش نخواد زندگی بهش فشار نیاره … کیه که تا یک دیوونه می بینه نگه خوش به حالش که راحته … دست بردارید … خودتون باشید … شاد باشید … قربون همگی … مهدی …

۱- امروز بدجوری آروم بودم

۱- امروز بدجوری آروم بودم اروم پر از انرژیهای خوب . توی حداقل ۷ سال گذشته اینطوری نبودم ( اینو مدیون نفسم هستم ) . روی تختم دراز کشیدم و به موسیقی گوش دادم و تقریباً هیچکاری نکردم . یک استراحت مطلق ، حتی تعداد کلماتی رو که امروز حرف زدم رو به خاطر دارم شادی ۲۰۰ کلمه ( و این برای منیکه توی ۱۰ دقیقه اینهمه حرف می زنم عدد ناچیزیه ) . حتی وقتی روی تختم دراز کشیده بودم فکر هم نمی کردم و فقط آروم بودم و با تمام وجود موسیقی رو می بلعیدم . برای من امروز روز عجیبی بود .
۲- دیروز تو پارک ملت یک قرار معرکه برگزار شد که من نتونستم درست و حسابی به این قرار برسم و از همه دوستان معذرت می خوام به طور کتبی و شفاهی و هرجور دیگه . راستش من به مرجان خانم ( خاطرات کودکی ) بدجوری حسودی می کنم . می دونید ایشون یک اکیپ معرکه درست کرده و به ما یاد داده اهای بلاگرا دنیا توی اینترنت نیست . رفاقت فقط توی کامنتها نیست بیایید بیرون و همدیگه رو ببینید و با هم باشید . دوستیها رو تقویت کنید و بهم کمک کنید . آره حساب کنید اگر همه همه بلاگرها یا حتی ۹۰ یا ۸۰% اونها با هم باشند و توی دنیای واقعی بیرون با هم دوست باشند چه قدرت عظیمی پیدا می کنند ؟ حیف که نمی دونیم .
۳- پاکسیما مجوزی یکی از دوستای خوب منه . یک خبرنگار و نویسنده پر از انرژی و شاد . دیروز دوتا کتاب خوب بهم کادو داد که … پاکسیمای عزیز ممنون .

۱- بابا سوء تفاهم شده

۱- بابا سوء تفاهم شده من هنوز خواستگاری هم نرفتم چه برسه به عروسی . فقط تصویر من از عروسی بود همین و بس . تازه من یک دوست داشتم می گفت ضد زن ذلیلهاست حالا بیاید ببینید چیکارا که نمی کنه .
۲- آقا ادم یک ذهنیاتی داره مثلاً اینکه تریپ یکسائی نمی خوره بیان اینجا وبلاگ ما رو بخونند . حالا واسه چی میاند من خودمم حیرونم والا . ( یک نمونش همین زیتون ) راستی تاریخ شفاهی از من خواست از زیتون بخوام بره بلاگشو بخونه . زیتون جان یکسری به بلاگش بزن واسش کامنت بزار و جون جوانی رو از مرگ نجات بده.
۳- یکسری پیشنهاد تو اون مطلب بود که بدجوری معرکه بود . یکی پیشنهاد سولانژ عزیز ، منکه هر چی رفتم تو بلاگش کامنت بدم نشد که نشد اینورا اومد بدونه همه تلاشهای من واسه دادن کامنت بی نتیجه بوده . سولانژ جان دعوتی اما نه به خاطر پیشنهادت . پیشنهاد رقص سرخپوستی دادش کوچیکه هم بدجوری معرکه بود . دادش کوچیکه من خیلی چاکرم .
۴- قبرستانی به بزرگی تهران . آقا من نمی فهمم وقتی خود اینها دارند به شهداء بی احترامی می کنند چه توقعی از ملت . همین شهردار جدید مفخم تهران تصمیم گرفتند از تهران یک قبرستان بزرگ بسازند و تو هر میدونی چندتائی شهید دفن کنند . والا ما نفهمیدیم بهشت زهرا و اینها برای چیه . اصلاً حالا که اینطوریه و میشه هر جای تهران آدمو دفن کنند من وصیت می کنم سرفخررازی منو دفن کنند یا دم شهرداری منطقه یک خلاصه چون وصیت مسلمون واجبه اگر شهرداری جلوگیری کنه معلومه که .. راستی من نمی فهمم اینا اینقدر احمقند که به جای جلب رضایت مردم ( حالا که شانس بهشون رو کرده ) دارند مردم رو بیشتر فراری میدند .
۵- درخواست پناهندگی کردم به زیر زمین خونه شقایق . خوب همه میرند اروپا پناهنده میشند من می خوام برم به زیر زمین پناهنده بشم . چرا چپ چپ نیگاه می کنید .

وقتی ۸ شب حدود ۲۵

وقتی ۸ شب حدود ۲۵ دقیقه دیرتر میای و اینجا پشت مسنجر یاهو کسی که دوستش داری نیست تا جوابتو بده … فراموش می کنی همه چیزهای رو که از صبح راجع بهش فکر کردی که بنویسی و انتظار میکشی … اگر گفته بود نمیاد خوب می دوسنتی که نمیاد .. اما حالا هزار جور دلشوره میریزه تو دلت و تو هرچی هم می خوای قوی باشی باز نمیشه … من میرم اگر شد امشب ببینمش و از دلشوره دربیام .. برمی گردم و همه چیزائی رو که می خواستم بنویسم می نویسم … فکر کنم برای شما بهتر باشه من بر نگردم با این اراجیف که میگم … شاد باشید

« صفحه قبل Next Page » Next Page »