( جمعه ۱۷ مرداد ،

( جمعه ۱۷ مرداد ، ساعت ۱۰ صبح ، میدون تجریش ، دم شهرداری ، ناهار بیارید ، میریم جمشیدیه ، بقیه اطلاعات در بلاگ خاطرات کودکی ، این متن تا جمعه ۱۷ مرداد تکرار میشه )
من آدم سیاسی نیستم ، اونچه می نویسم برداشتهای خودمه ، اگر ضعیفه یا چرته ، ببخشید . یک چیز کوچولو ، خاطرات کودکی عزیز گفت آدم با لباس سفید نباید بره توی خیابون پر از گل ، خوب حالا اگرم رفت و دید لباسش داره گلی میشه باید برگرده و بگه اشتباه کردم رفتم ، توی همین کشور ادمهای زیادی بودند که برای گلی نشدن لباسشون از جونشون گذشتند ….
شنیده بودم و بودید و بودند که سیاست پدر و مادر نداره ، راستش شاید امثال باقی و حجاریان و عبدی و … فکر نمی کردند که سیاست اینقدر بی پدر و مادر باشه که حتی وقتی حس می کنی بازیگردان سیاست تو هستی دستتو بگیره و ببره جائی که حاضر باشی امضاء کنی که زمین گرد نیست … شاید اونموقع که شعارهای انتخاباتی و وعده های انتخاباتی رو طراحی می کردند ، یا زمانی که به فکر جنگهای روانی برای برنده شدن انتخابات بودند ، یا زمانی که حس کردند کسی که با تفکرات اونها و با تئوری های اونها سرنخ سیاست ر.و به دست گرفته داره به خطاء میره و داره به نوعی اسیر قدرت دیگرون میشه ، هرگز و هرگز به ذهنشون خطور نکرد که سیاست خیلی بی پدر و مادرتر از این حرفاست که به اونها هم رحم نکنه . در هر صورت امروز بزرگانی که یک روز پای سخنرانیهاشون چندین هزارنفر جمع می شدند در زندانند . به هرجرمی . شاید دارند قصاص می دند ، شاید هم … اما این به معنی نیست که اینکار کار صحیحیه … باید بگم احمقانه ترین کار (حتی برای خود کسانی که فکر می کنند این کار درستی بوده ) همین کاره … چون متاسفانه اگر کاری باب بشه و شیوه ای اختراع بشه یا رسم بشه ، شاید همین فردا یقه مخترع و رسم کننده اون شیوه رو بگیره … من به قسمت سیاسی این موضوع کاری ندارم .. فقط می خوام بگم اگر کاری می کنیم که به نظر خودمون کار هوشمندانه ای یا تئوری ارائه میدیم که خودمون به ذکاوت خودمون افتخار می کنیم … مواظب باشیم فردا همون تئوری یا تئوری قویتر از اون و نتیجه شده از اون تئوری و ایده یقیه خودمون رو نگیره …

( جمعه ۱۷ مرداد ،

( جمعه ۱۷ مرداد ، ساعت ۱۰ صبح ، میدون تجریش ، دم شهرداری ، ناهار بیارید ، میریم جمشیدیه ، بقیه اطلاعات در بلاگ خاطرات کودکی ، این متن تا جمعه ۱۷ مرداد تکرار میشه )
۱- آقا عجیب ضایع شدیم امروز . راستش ما امروز سوار یک تاکسی شدیم که رانندش یک ادم باحالی بود ، بعد شروع کرد به صحبت منم می خواستم کمی بیخیال بشم . یکهو یک شعر خوند (البته بیت اولش ) بعد گفت شنیدی ؟ منم گفتم اره و الکی یک بیت بعنوان بیت دوم خوندم (می خواستم از سرم باز بشه ) .. بعد گفت نه این نیست و تا آخر شعر رو خوند که شعر قشنگی بود … بعد گفت شما این شعر رو کجا شنیده بودی گفتم یادم نیست .. خلاصه آخرش معلوم شد خودش شاعرش بوده … کلاً من واسه همین ضایع شدنهام کچل شدم .
۲- قویاً و شدیداً توصیه می کنم نرید این فیلم (دیوانه از قفس پرید ) رو ببینید . چون احتمالاً کارگردانشم نفهمیده چی ساخته . N تا دیالوگ رو گذاشته تو فیلم و دبرو که رفتی فیلمش کرده . آخرشم نمی دونسته این گندی رو که زده چجوری جبران کنه صدای اذون گذاشته .
۳- همیشه دیدن دوستام واسم لذت بخشه …
شماره بی شماره :
یک تبریک گنده و درست و حسابی و کلی ذوق زدگی من واسه این خبر به بامداد عزیز واسه نامزدیش … بامداد جون الهی من قربونت برم .. کلی حال داد .. کلی خوشحال شدم … به هر دوتون تبریک …
می دونید خیلی خوبه که یکی باشه و آدمو هوارتا دوست داشته باشه و بعد دست ادمو با محبت تموم بگیره تو دوستش و چشماش برق بزنه و بگه چقدر آدمو دوست داره و اونوقت آدم پراز انرژی بشه …

( جمعه ۱۷ مرداد ،

( جمعه ۱۷ مرداد ، ساعت ۱۰ صبح ، میدون تجریش ، دم شهرداری ، ناهار بیارید ، میریم جمشیدیه ، بقیه اطلاعات در بلاگ خاطرات کودکی ، این متن تا جمعه ۱۷ مرداد تکرار میشه )
ای بابا مصیبتی داریم ها .. من نمیدونم مثلاً اگر شکل بقیه نباشی خوب چی میشه … مثلاً وقتی میری یک عروسی یا پارتی یا هرچیز دیگه اگه کت و شلوار و کراوات نداشته باشی تو موجود عجیبی هستی ؟ مگه منو واسه تیپم دعوت می کنید … بابا اگه اینجوریه برید تام کروز رو دعوت کنید هم خوش تیپه هم معروفه … خلاصه ما نفهمیدیم که واسه خودمون ما رو دعوت می کنند یا واسه تیپ زدن هرکی فهمید به ما بگه …
این تایپ ما از اولشم افتضاح بود … منتها تازگیها دیگه خیلی باحال شده … اصلاً دارم یک زبون جدید واسه خودم کشف می کنم … هر متنی رو باید چندباری بخونم تا شبیه متن آدمیزادها بشه … ما که نفهمیدیم چرا اینجوری شدیم … آقا وقتی خلاف کردی دیگه خلاف کردی … خوب بگو خلاف کردم چرا ۲ میلیون تا بهونه میاری … این فکر ما هم امروز زده تو جاده خاکی هی از این شاخه به اون شاخه … فکر کنم برای گرمای هواست که اینقدر فرار شده … نه بابا به پلیس ۱۱۰ زنگ نزنید … چیزی فرار نکرده … فکر ما قاطی کرده ( مرسی خود تحویل گیری به جای من شده ما ) …

( جمعه ۱۷ مرداد ،

( جمعه ۱۷ مرداد ، ساعت ۱۰ صبح ، میدون تجریش ، دم شهرداری ، ناهار بیارید ، میریم جمشیدیه ، بقیه اطلاعات در بلاگ خاطرات کودکی ، این متن تا جمعه ۱۷ مرداد تکرار میشه )
تا حالا شده دلتون بخواد پدر و مادرتون کسای دیگه ای باشند ؟ یا یکجور دیگه میگم ، اگر می تونستید قبل از بدنیا اومدن پدر و مادرتون رو انتخاب کنید کیا رو انتخاب می کردید ؟ و اگر فرزند اونا می شدید فکر می کردید چه شکلی می شدید ؟ ( از نظر روحیات و رفتار) … به نظرتون نمی رسه که ممکنه عین بچه های اونا می شدید ؟

« صفحه قبل Next Page » Next Page »