وقتی برنامه ریز و رهبر

وقتی برنامه ریز و رهبر گروه گفت میریم سعد آباد کسی مخالفت نکرد که هیچ همه خوشحال شدند . اونائی که با ما اومدن سعد آباد غیر از این پرانرژی و دوستش این دو بلاگر مهربون بودند و من و دوستم . خوب اینم گزارش قرار :
ساعت ۱۱:۳۰ دم بازار رضا :
من و کاوه و شقایق و حامد اونجائیم و آرزو قراره بیاد دنبال ما . بعد آرزو با ماشین میاد و خوب پلیس هست و آرزو نمی تونه وایسه و میره و بعد اعصابش خورد میشه اما بالاخره سوار میشیم و دبرو که رفتی سمت اولین شعبه هایدا تا ساندویچ بگیریم . نزدیکترین شعبه سر تخت طاوس هست و بعدش باز ارزو مجبور میشه یک دور بزنه تا من و حامد و کاوه ساندویچ بگریم و سوار شیم و بریم به سمت سعد آباد . توی زعفرانیه با شفق قرار داریم (شفق دوست آرزو و حامد دوست منه ) و اونجا شقایق میره تو ماشین شفق و میریم به سمت سعدآباد . دم سعد آباد بعضیها کارت دانشجوئی رو می کنند و بلیط نیم بها می گیرند و ما چشممون کور پول کامل میدیم و میریم توی طبیعت زیبائی سعد آباد . توی راه از اطلاعات آرزو می فهمیم که رضاشاه این مسیر رو با اسب طی میکرده و محمدرضا شاه با رولزرویس و ما هم پیاده و کلی عکس میگیریم و به این کشف میرسیم که پروژه آرزو عکسبرداری از طبیعت بوده و واسه همین ما رو آورده اینجا . توی سعد آباد مناظری هست که اگر عکساشو ببینید فکر می کنید یکی از نواحی شمال کشوره و خلاصه خیلی باحاله . راستی یک قسمتی شده مخصوص مهمونهای خارجی که چپ و راست میاند و میرند تو و من یادمه قدیمها اونجاها هم برای بازدید آزاد بوده (هیچ انسانی روی تخت با شمد نمی خوابد ) . خلاصه کلی از محیط لذت می بریم تا میرسیم به کاخ موزه سبز که کلی حکایت داره و نمیدونم میزی هست که یک تن بار رو تحمل می کنه یا ظرف ۷۶ کیلوئی ۳۰۰ ساله مخصوص سرو میوه و غذاهای دریایی و اطاق اکوستیک در زیر زمین و … راستی پرده های نقره دوزی شده رو هم برده بودند برای اتوشوئی ( این کشف آرزو بود ) چون به پنجره ها اویزون نبود و مراقبهای اونجا ما رو می پان که عکس نگریم و یک حموم باحال هم بود که من تصمیم می گیرم برم حموم اما یادم میافته حوله ندارم . خلاصه آرزو کلی یاد دوران کودکی می افته (این قسمت از سرگذشتش سکرت هست بین ما ) و بعد میایم بیرون و اینقدر می خندیم که دیگه نای راه رفتن نداریم . خلاصه میریم یک کافی شاپ که زمانی رضاشاه می رفته اونجا با نامزدش گپ می زده و قلیون می کشیدن (برای فرار از دست پلیس ۱۱۰ ) . یک آبشار قشنگ هم داره (این عکسها رو می زارم برید ببینید ) ناهار می خوریم باز عکس می گیریم و بعد شفق بدو بدو میره که به کلاسش برسه و ما چائی می خوریم و عکس می گیریم و با چند تا آلمانی گپ می زنیم و بعد میایم که بریم سمت خونه . باز تو راه اینقدر می خندیم که نای راه رفتن برامون نمی مونه و خلاصه جای همتون خالی . خیلی خیلی خوش گذشت . باید یک تشکر مخصوص از آرزو بکنم واسه این قرار به این باحالی و همچنین بابت زحمت رانندگی و آوردن ماشین و …
یک چیز عجیب اونجا این بود که بعضیها با ماشین میومدند تو و انگار دارند تو خیابونهای تهرون رانندگی می کنند هوای اونجا رو آلوده می کردند . راستی راهنما می گفتم صدام حسین اومده تو کاخ سبز ناهار خورده ؟ نکنه الانم اونجا باشه ؟ …
عکسها رو تا فردا شب میزارم و لینک میدم بهشون ….

نمیدونم این بسته های رو

نمیدونم این بسته های رو که می ترکه و بوی بد میده دیدید یا نه ؟ یکبار دعوت بودم مهمونی و من واسه حال گیری چند تا از اینا رو گذاشتم تو جیبم که برم مهمونی و یکخورده اذیت کنم . سر کوچه ای که خونه دوستم توش بود یکهو دو نفر دنبال هم کردند و یکیشون محکم خورد به من و این بسته ها توی جیب من ترکید و خلاصه دردسرتون ندم یک بوی گندی گرفتم که عمراً نمی شد رفت مهمونی . اینکه تصمیم گرفتم برگردم خونه . خلاصه سوار چند تا ماشین شدم که منو انداختند بیرون ، آخه کی حاضره کسی رو که بوی گند میده سوار کنه اینکه من مجبور شدم وانت بگیرم و بشینم پشت وانت تا خونه و اونجا لباسمو عوض کنم و دوش بگیرم و برگردم خونه دوستم که خوب دیگه چیزی از مهمونی نمونده بود و …
اینم آخر و عاقبت مردم آزاری ….

سیاست رو دوست نداشتم چون

سیاست رو دوست نداشتم چون حتی زرنگترین آدمها رو هم فریب میده . اینجا گوشه اتاقم یک عکس از (خسروروزبه ) هستش . وای دیگه چقدر راحت میشه بهم انگ کمونیست بودن زد و اینحرفها . اما واسه آدمائی که برای اعتقاداتشون (به غلط یا درست بودنش کاری ندارم ) ارزش قائلند و تا پای جون واسه اعتقاداتشون وایسادند ارزش قائلم . خبر کوتاهی بود سینا مطلبی بازداشت شد . فکر بازداشت شدن یک انسان به جرم عقایدش واسه من به قدر کافی زجر آور هست . اما زجر از دست دادن عقاید یک انسان بیشتر و بیشتر برام زجرآوره . توی همه این سالها که سینا می نوشت من نه وبگردش رو می خوندم و بلاگش رو چندباری که فکرکنم آخرین بار سرجریان اعتراض به دستگیری آغاجری و جریانات دانشگاه بود. توی این چند روزه که از دستگیری سینا می گذره اینجا توی ذهن من یکسری سئوال هی بالا و پائین میره :
اگر به جای سینا که اینقدر سرشناسه و حداقل با بلاگرهای قدیمی رابطه داره و آشنایانی در مطبوعات و … کس دیگه ای دستگیر می شد ، اونوقت چه اتفاقی می افتاد ؟ آیا اینهمه لینک و اینهمه مطلب برای اون نوشته می شد ؟ آیا کسی برای آزادی اون تلاش میکرد ؟
واقعاً حقمون نیست که این بلاها داره سرمون میاد ؟ ما یا رومی روم بودیم یا زنگی زنگ . یا ریختیم تو خیابون و بزن و بزن و بعدش هیچی به هیچی . یا هم ساکت سرمون رو انداختیم پائین و هربلائی سرمون اومده هیچی نگفتیم یا فوقش یک کم غرغر کردیم . می خوام بدونم راه دیگه ای واسه اعتراض نیست ؟ راهی که هم نشون دهنده اعتراض باشه و هم جوری نباشه که یکعده آدم که اون جلو هستند کتک بخورند زندان برند و بازداشت بشند ، از درس و تحصیل بیافتند و یکعده آدم این عقب مقاله بنویسند و هی باد کنند که بعله اینجوریه و آخر سر هم هیچیشون نشه ؟ یا وقتی بلائی سرشون میاد قدرت مطبوعات یا بالائیها از اونها حمایت کنه و خواستار آزادی اون بشه .
همین روزها به یمن ساکت نشستن ما و سکوت ما بلاگها بسته می شه و اونوقت باید دنبال سایتهای Noproxy و نمیدونم Cashe Google بریم ولی وقتی کسی نمی تونه چیزی بنویسه چه فایده .
بعله واقعاً حقمونه و حسابی هم حقمونه . به انتظار ناجی نشستن . سکوت کردن و چیزی نگفتن . ۲ روزی به خیابونها ریختن و بعدش هیچی به هیچی . گول بازی سیاست رو خوردن و …
راستی چند نسل باید بگذره تا ما بفهمیم که حقی داریم ؟ تا ما بدونیم که حتی اگر اعتراض رو به خودمون شروع کنیم و جلوی قانون شکنی خودمون رو بگیریم اونوقت می تونیم جلوی خیلی از قانون شکنیها رو بگیریم .
نگیم چون قانون رو دولت وضع کرده و ما با اون مخالفیم می کنیمش وقتی خود ما قانون رو نقض کنیم دیگه از دولت چه انتظاری . راستی چند نسل باید بگذره تا کودک ما بفهمه که باید از خط عابر رد بشه . چراغ قرمز رو رد نکنه . آشغال توی خیابون نریزه . بفهمه که اونکه داره این مملکت رو می سازه . بدونکه ناجی وجود نداره . ناجی خود ما هستیم . بدونه که اعتراض خاموش هم هست . اعتراض بدون درگیری هم هست . مبارزه منفی هم هست و … بدونکه دستگیری یک آدم سرشناس به جرم عقایدش هیچ فرقی با دستگیری یک آدم معمولی به جرم عقایدش نداره از هر دو باید حمایت کرد و …

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست

بهترین چیز
رسیدن به نگاهیست
که از حادثه عشق تر است
وای وای معذرت می دونید واقعاً شرمنده که نشد اینجا بنویسم . راستش تو همین چند روز داشتم پوست می ترکوندم و یکجورائی عوض می شدم . یک چیز جالب هست . کسی هست که دوستش دارم و دوستم دارد . این نه از اون عشقهای الکیه . نه یک دوستی خیلی معمولی . ما نسبت بهم بی رحم هستیم چون همدیگه رو دوست داریم . ایرادهای همدیگرو بهم میگیم چون باهام دوست هستیم . برای همدیگه آرزوی خوشبختی می کنیم . همدیگه رو محکم تو اغوش می گیریم و می بوسیم . و همه و همه اینها به خاطر اینکه همدیگرو دوست داریم . اره ما همدیگرو دوست داریم اما هیچ قید و بندی به پای هم نمی زنیم . از این جمله های مال منی یا فقط برای منی و …. این دوست داشتن از نوعی دیگریه … نوعی که وقتی دو انسان می خوان به تکامل برسند می رند سراغش . اون سرمنو می گیره بغلش و دلتنگیهامو می شنوه و بهم امید میده که به چیزائی که دوست دارم می رسم منهم گاهی برای اون اینکار رو می کنم . خیلی خوبه که اون هست و خیلی خوبه که این دوستی هست . خوب یک معذرت خواهی حسابی هم از شما بابت این غیبت . گاهی آدم لازمه نباشه که پوست بترکونه و چیزی برای گفتن داشته باشه .
هوای تهرون قشنگ شده . بارون میاد . هوا صافه و زندگی هست . چرا از زیر بارون در میریم ؟ مگه این همون چیزی نبود که سالها ازش محروم بودیم ؟ خوب بریم زیرش و از زندگی لذت ببریم . منکه اصلاً دلم نمی خواد اون جمله مسخریه ( هوا خوب و افتابیه ) رو بشنوم . دوست دارم به جاش بشنوم ( هوا خوب و بارونیه ) . راستی کاش این آقایون شهردار و شورای شهر و اینها این چند روزه پیاده جائی رفته باشند تا ببینند که به به چه خیابونهای محشری داریم با یک کم بارون ملت باید با (مایو) بیاند بیرون . یا قایق سواری کنند .
ولی ببنید درختها چه سبز شدند و چمنها چه خوشرنگ …

« صفحه قبل Next Page » Next Page »