من منم من یک زنم

من منم من یک زنم آزادگی پیراهنم
عشوه از پا تا سرم لیکن ز سنگم آهنم
زیبا شیرازی رو خیلی اتفاقی شناختم ، به دوستم CD قرض داده بودم و تو برگشت یک CD هم از دوستم به من رسید برای تشکر . اون CD آلبوم زنانه های زیبا شیرازی بود . وقتی گوش کردم باورم نشد که توی دنیای فتانه ها و لیلافروهرها و ناهیدها و … خواننده زنی باشه که نخواد از زنانگیش استفاده کنه ، خواننده ای که شعرهاش اینقدر نابه که گفتنی نیست ، هرچند که خودش معتقده قصه میگه ، خواننده ای که متکی به این و اون نیست ، آروم و بی سروصدا برای خودش شعر میگه و اهنگ میسازه و بعد هم اونها رو عرضه می کنه . وقتی کارهای زیبا شیرازی رو گوش می دید کافیه چشماتون رو ببندید و تجسم کنید یکی داره براتون قصه میگه ، لذت عجیبی خواهید برد . هرچند یکی از دوستام معتقده که اشعارش فیمنیستیه اما به جرات میگم توصیف دقیقی از یک زن نشون میده . نه مثل بعضیها اینقدر زن رو مبتذل نشون میده که فقط به درد عشق بازی میخوره . نه مثل بعضیها اینقدر زن رو بر قلل رفیع نشون میده که دست نیافتنی جلوه میکنه . به کسائی که می خوان یک شعر ناب رو گوش کنند توصیه می کنم که کارهای زیبا شیرازی رو گوش کنند . به همه اون فیمنیستهای که جمع میشند و می خوان از زن یک بت بسازند توصیه می کنم دقیق به اشعار کارهای خانوم شیرازی گوش کنند ، ببینند که گفته های ایشون بیشتر منطبق با روحیات یک زنه یا نظرات اونها . به اون کسائی هم که دارند خودشون رو ارزون می فروشند هم شنیدن کارهای خانوم شیرازی رو توصیه می کنم .
راستی واسه اینکه متوجه بشید که یکی از مهمترین فرقهای ایشون با بقیه چیه توصیه می کنم به نشونی ایمیل ایشون یک ایمیل بزنید . آدرس رو هم از توی سایت ایشون می تونید بدست بیارید .
با تو دوباره من شدم عاشق جان و تن شدم
با توگل از گلم شکفت با تو دوباره زن شدم

وقتی دوست خوبم افشین بهم

وقتی دوست خوبم افشین بهم زنگ زد و گفت باهاشون می رم قلعه الموت یا نه من گفتم حتما . با یکی دوتا دیگه از دوستام تماس گرفتم که برنامشون جور نشد که بیاند . این برنامه قلعه الموت رو سیامک یکی از دوستای افشین گذاشته بود و همه زحمات برنامه ریزی گردش بعهده سیامک عزیز بود . همینجا یک تشکر وخسته نباشید خیلی خیلی مخصوص به سیامک عزیز . وکلی تشکر هم از افشین عزیز واسه دعوت من به این گردش .
۷ صبح میدون ونک سرگاندی :
وقتی میرسم یکعهده از بچه ها جمع شدند که من فقط سیامک رو می شناسم و سیامک لطف می کنه و بقیه رو به من معرفی می کنه اما خوب همه میدونیم که اصولاً ما اینموقعه گوش نمیدیم چی به چی هست و فقط میگیم خوشبختم و دست میدیم . بعد مینی بوس میاد و بچه ها سوار میشند و ما منتظر بقیه می مونیم . بعد افشین با خواهرش بهار میاد و سیامک باز معرفی میکنه (خوشبختانه من افشین رو می شناختم و سعادت آشنائی با خواهرش هم توی این سفر دست داد ) خلاصه بعد یک گروه ۴ نفره از راه می رسند که سیامک معرفی می کنه پاکسیما و دوستان اما ما اشتباهی می شنویم ماگسیما و دوستان که این موضوع تا اواسط سفر فکر ما رو مشغول می کنه و بعد از اشتباه در میایم . خلاصه با تکمیل شدن مینی بوس راس ساعت ۷:۱۵ حرکت می کنیم .
طواف دور میدون ونک :
توی این مسافرت سیامک و افشین نقش راهنما رو بعهده می گیرند و بعلت تسلط بیش از حد به تهران از سه سمت دوباره برمی گردیم به میدون ونک و اگر کمک دوستای پاکسیما و چند نفر دیگه نبود احتمالاً هنوز هم داشتیم راههای مختلفی رو واسه رسیدن به میدون ونک طی می کردیم و هنوز تور ونک گردی ادامه داشت .خلاصه می رسیم به اتوبان .
اول اتوبان تا معلم کلایه :
توی اتوبان بچه ها مشغول حرکات ورزشی می شند تا خودشون رو واسه کوه نوردی اماده کنند . نکته جالب این بود که همه چیز تا فاصله ۴۵ کیلومتر مانده به قزوین زرد بود و این خودش یک معمای لاینحله . بعد وارد جاده معلم کلایه میشیم و قرار میشه در محلی که افشین می شناسه توقف کنیم . البته توی اتوبان یک جا به جای کوچیک میشه و من افشین درست بغل راننده می نشینیم . افشین میگه یک جای خوب میشناسه اما وقتی از بغل یک قهوه خونه رد می شیم شکها زیاد میشه بعد قرار میشه افشین رو بندازیم پائین بعد یکی دیگه هم هیمن رو میگه تا آخر سر به یک قهوه خونه که توی حیاطش کلی برف هست می رسیم و خلاصه صبحانه خورده میشه . دوربین هم که کلی همراه بچه ها هست و فقط یک دوربین فیلمبرداری بدون شارژ داریم که کمی دلمون رو می سوزونه . خلاصه حرکت می کنیم به سمت معلم کلایه . جاده قشنگیه !!! اول که توش کلی برفه و بعد هم که مه میشه و خلاصه افشین هم یکسری اهنگهای مربوط به ظاهر شدن ارواح می زاره که با شرایط جاده کاملاً تطتبیق می کنه . خلاصه توی راه تصمیم می گریم که تریپ مردونگی بزاریم و یک پیکان رو از توی برف بکشیم بیرون . البته موفق می شیم اما کلی گلی می شیم و قرار میشه پیشنهاد کننده این امر خیر رو هم بندازیم بیرون . خلاصه میرسیم به معلم کلایه و از اونجا به سمت روستای گازور خان و بعد می رسیم پای قلعه .
بقیه گزارش سفرهم طلب شما . می خواستید همراه باشید با ما . حالا اگر فرصت شد می نویسم بقیشو . ولی واقعاً جای همه شما خالی بود و حسابی خوش گذشت . به محض حاظر شدن عکسهای سفر بقیه گزارش رو همراه عکس می نویسم چون از اینجا به بعدش بدون عکس زیاد حرفی واسه گفتن ندارم .

مرتیکه مزخرف ، یکی بهش

مرتیکه مزخرف ، یکی بهش بگه تو اینجا کارگری ، اصلاً به چه حقی داری با من درددل می کنی ، به من چه که دخترت سرطان گرفته و داره میمیره ، خوب شد بهش گفتم بره گمشه و دیگه اینجا نیاد ، حوصله این آدمای مزخرف رو ندارم . اونم تو این شرایط که دخترم مریضه ، وای دیروز که بردمش دکتر و گفت که سرماخورده چقدر ترسیدم ، می برمش اروپا شایدم امریکا بزار اونجا معالجش کنند ، دکترهای ایران که چیزی حالشون نیست ، مثل خیاطاش ، مثل مردمش . یک مشت آدم احمق که جون میدن واسه دوشیده شدن و سوارشون شدن . اه اه حالم از این هوا به هم می خوره . چرا اینجا یک کم آزادی نیست . ای وای امروز باید برم مراسم خیریه و شرکت کنم . یک چک ۱۰ میلیونی میدم که همه بفهمند که من چقدر خیرم و دلم واسه مردم می سوزه . فقط باید مردم رو گول زد و سوارشون شد .

ببخشید قصدم توهین به هیچ کسی نبود . اصلاً حق نداریم به کسی توهین کنیم .
چند وقت پیش توی یک روز بارونی من و یک دختر خانوم وایساده بودیم کنار خیابون منتظر ماشین . یک پاجیرو با شتاب اومد از بغل ما رد شد و هرچی گل و لای بود پاشید به ما بعد برگشت عقب و شیشه رو داد پائین راننده و سرنشینش هردو دختر خانومی بودند همسن ما برگشت گفت : اخی نازی گلی شدید ؟ عیب نداره به پدرت بگو یک ماشین برات بخره که تو هم گلی نشی . من اشکای دختر خانوم بغل دستیمو دیدم . اره دیدم که غرورش شکست و خرد شد . ولی من خندیدم ، گفتم دخرت خانوم عزیز چیزی رو که پدرم به من نداده خودم می تونم کار کنم و بدستش بیارم اما چیزی که پدرت به تو نداده رو هیچ وقت نمی تونی بدست بیاری . گفت چی ؟ گفتم هرچند داشتن و نداشتنش واسه تو اهمیتی نداره اما اون انسانیت ، چیزی که پدرت به تو نداده و توهم نمی تونی بدست بیاری و فکرهم نکنم برات مهم باشه .

چند وقت پیش یک CD

چند وقت پیش یک CD از دوست عزیزی بهم رسید . توش اجراهای پاواراتی و دوستان بود توی سالهای ۹۸ و ۹۹ البته انتخاب شده بود . من زیاد از موزیک سر در نمیارم اما از دیدن این کنسرت واقعاً لذت بردم خیلی سخته همچین گروهی رو دور هم جمع کردن و همچین اجرائی داشتن ، دارم فکر می کنم ایا همچین کنسرتی توی ۱۰۰۰ سال آینده توی ایران امکان برگزاری داره ؟ واسه من شمردن میکروفونها و دوربینها غیرقابل تصوره چه برسه به اینکه فکرکنم چطوری اینهمه ادم رو یک جا جمع کردند و اینکه اصلاً چطوری امکان برگزاری این کنسرت مهیا شده . دو سه تا اجرا رو اون تو بدجوری دوست دارم :
۱- ماریا کری : شاید این خوش اومدن من برگرده به خاطراتی که ازش دارم اما واقعاً اجرای قشنگی داره .
۲- وینسا ویلیامس : که اون بدن نرم و اون حرکاتش عجیبه واسم . دارم فکر می کنم چندنفر دیگه همچین بدنی ممکنه داشته باشند .
۳- اجرای دو نفره ماریا کری و پاوراتی : پاوراتی رو دوست داشتم و این اجرا هم که .
۴- اجرای جان بونجوی و پاوراتی : قدیم ها می گفتم هی این پسره محشره .
۵- اجرای سلن دیون و پاواراتی : این دیگه گل سرسبد این برنامه هست . نمیدونم اما سلن دیون یکجوری برنامه رو اجرا می کنه که من حاضرم بارها و بارها ببینمش . واقعاً محشره .
خوب اینم از جوزدگی من و نوشتن راجع به موسیقی .
راستی دوست عزیزی به اسم مولی واسه من نظر گذاشته . کسی آدرس ایشون رو نداره (منظورم وب سایته )

« صفحه قبل Next Page » Next Page »