۱۰:۳۷ ب.ظ - پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۱
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : Shift
پنجشنبه ده بهمن … یک چند تا بلاگ هست اگه نخونیدش کلی ضرر کردید … یکیش بلاگ سپیدتاک هستش … با متنهای که مختص خودشه … غیر قابل تقلید و جذاب …
مواد لازم واسه تعیین کردن ارزشی که هر دختر به خودش میده :
یک ماشین مدل بالا و کمی خوشتیپی ….
البته می تونید راه برید تو خیابون و چشمتون به ماشینای مدل بالائی باشه که جلوی دخترهای خانومی با کلاس و طرفدار فیمینیسم ترمز می زنه …
راستی بعضیها ( با وجود حس فیمنیستی شدید ) چرا بهترین لحظات زندگیشون وقتیه که با پسرهای ناقض حقوق خانومها می گردند ( مثلاٌ رستوران فرانسوی ) …
آقا جون من مگه زوره … من می خوام برم مسافرت … آره اصلا به کسی چه ربطی داره که من می خوام برم مسافرت … مگه وقتی می خواستم بیام کسی واسم دعوت نامه فرستاد …
یکی شترق زد توی گوش من … گفتم چرا … گفت واسه اینکه خیلی خری … بابا ارزش خر رو نیارید پائین … صدرحمت به خر …
ددددد دختره چشم سفید … همچین زل زده به بستنی لیسی من که نگو … تا چشش درآد منم تا می تونم زبونم رو میارم بیرون و به بستنیم لیس می زنم …
Comments Off
۹:۵۷ ب.ظ - چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۱
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : Shift
چهارشنبه ۹ بهمن …
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
انکه جانم را سوخت
یاد آرد از این بنده هنوز ؟
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
ماهاست که از دیده من رفتی ، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز ….
در محاق توقیف گرفتار شده بودم … دیگه شرمنده که دوباره برگشتم و باز باید منو تحمل کنید …
امروز می خوام از خرگوشیم براتون بگم ، از خرگوشی خودم نه خرگوشی خودش … یادمه یک شب خرگوشی اومده بود خونه ما … همیشه دوست داشت که یک پرژکتور بالای میز روشن کنیم و نورشو بندازیم روی سر من و من سرمو بگیرم سمت صورت اون … اینطوری رنگ پوستش چند درجه روشنتر می شد و باعث میشد قیافه منو نبینه که از من بدش بیاد … اون آهنگ ملایم و معروف هم داشت پخش می شد :
Yek Toop Daram Gel Geleh
Sorkh O Sefid O Abeh
Mizanam Zamin Hava Mireh
Nmidpnye Ta Koaj Mireh
توی اوج خوشی و مستی بودیم که یکهو دیدم می خواد بره …. دستشو گرفتم و ازش خواستم نره … اما اون باید می رفت … و اون اهنگ ادامه داشت …
Atal Matal Totoleh
Gave Hasan Chejoreh
Na Shir Dareh Na P…
Gavesho Bordan Hendeston
من گریم گرفت … و داشتم مثل چی آبغوره می گرفتم و اونهم داشت دبه هاشو پر میکرد که برای زندگی آیندمون نگه داره … توی همین حال بودم که دیدم اونم داره گریه می کنه … شروع کردم صورتشو بوسیدن و ازش خواستم گریه نکنه … اشکای ترشش رفت تو دهنم و دیدم هنوز آبغورش جا نیافتاده اینکه ازش خواستم یک کم دیرتر آبغوره رو بده بازار … ازش خواستم قول بده وقتی رفت دوباره برگرده … اونم قول داد که وقتی رفت دستشوئی و برگشت باز بیاد سر میز بشینه …
Comments Off
۹:۳۸ ب.ظ - سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۱
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : Shift
سه شنبه ۱ بهمن … صبح یک خانوم ۴۰ ساله (خمار خمار ) وایساده بود گوشه میدون … ازش پرسیدم جای رو میشناسه که بهش (دوا) بدن … گفت آره ، بردمش اونجا دوا گرفت و همونجا خودشو ساخت … بعد بهم گفت که هرخواسته ای داشته باشم حاضره انجام بده و شروع کرد به لباسهاشو درآوردن … گفتم من فقط یک سئوال دارم اونم اینکه (آیا تقصیر مردها بوده که تو به این راه کشیده شدی ) … گفت بعله … منم گفتم مرسی و بلند شدم که بیام اما صدام کرد و گفت … نه تقصیر همجنسای خودم بوده … داستان زندگیش مفصله اما به دلیل نوشته شدن چپ و راست این داستانها تو نشریات وزین !!! کشورمون دیگه نقلش نمی کنم … چقدر خوبه که اینجا آمریکا نیست یا با آمریکا رابطه نداریم … می پرسید چرا ؟ … خوب دیگه می تونیم برنامه های چندصددلاری رو مجانی نصب کنیم … همین ویندوز XP که تازه ما نسخه پروفشنالش رو نصب می کنیم … باید ۲۹۹ دلار پول بدیم بابتش …
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پردلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پرخواهم زد
خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خودم خواهم برد
Comments Off
۸:۳۴ ب.ظ - دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۱
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : Shift
دوشنبه ۳۰ دی … یادمه اونموقعه که ۱۹ یا ۲۰ ساله بودم وقتی یک کاری می کردم و بهم می گفتن که این کارم بچگانه هست کلی عصبانی میشدم و به رگ غیرتم برمی خورد و … خلاصه همون موقع به خودم قول دادم هیچ وقت همچین فکری رو درباره کسی نکنم … اما دیروز یک جریانی پیش اومد که یک کم فهمیدم که واقعاٌ اونموقع راست می گفتن … جریان این بود که جشن تولد یکی از دوستام بود و یک دختر خانوم و آقا پسری بودن که من اسمشون رو میزارم آرش و شیرین … این آرش خان و شیرین خانوم نامزد بودن باهم!!! ارش خان ۲۰ سالش بود و شیرین خانم ۱۹ سالش … جشن تولد تموم شد و به پیشنهاد آرش خان قرار شد بریم یکجائی و رفتیم اونجا اما اونجا سر جای نشستن آرش خان و شیرین خانوم باهم لجبازی کردند و خلاصه من و دوستم و خواهر شیرین خانم رو علاف کردند و آخرشم بدون تفریح برگشتیم و رفتیم خونه شیرین خانوم و من منتظرآژانس( کجائی PINK که منهم به آژانس سوار شدن روی آوردم ) شدم که بیاد و منو ببره خونه … تو این فاصله دوست من (که اونم یک دختر خانومه ) و خواهر شیرین خانوم ، آرش خان رو بردند توی یک اتاق و شروع کردند به نصحیت کردن ایشون … و همینطور توی آژانس که من آرش و دوستم بودیم باز دوست من شروع کرد آرش خان رو نصیحت کردند … منتها من کلی خنده گرفته بود و می خواستم بخندم به نصیحتهای بچگانه (وای قرار بود این کلمه رو نگم ) دوستم و دلیلهای بچگانه تر آرش خان … آقا با این دوستم هرموقع تو یاهو یا پای تلفن حرف می زنم باید دوساعت زور بزنم یک چیزی رو بکنم تو کلش و کلی راهنمائیش کنم ، حالا ایشون شده بود راهنمائی یکی دیگه … خلاصه این بود که فکرکردم دیدم به به کارهای منهم یک چیزی تو همین مایه ها بوده … از این جریان که بگذریم دیروز تا حالا یک شوی عربی واسه من آوردن همینطوری نشستم و دارم نگاهش می کنم … آقا دروغ چرا!!! شعرش خوبه اما مهم اینکه خوانندش زیباست و باید از زیبائی لذت برد … راستی بگم من اصلاٌ چیزیم نیست … مرسی از همه اونائی که فکرکردند من چیزیمه و زنگ زدند … اما من خوب خوبم … هیچ وقت به این خوبی نبودم …
Comments Off