۱۲:۳۳ ب.ظ - سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۱
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : Shift
سه شنبه ۱۰ دی … این دو روز گذشته رو اصلاً نفهمیدم چطوری گذشت … یکی از دوستای خیلی خوبم از شیراز اومده تهران و این دو روز گذشته رو با هم بودیم .
یکشنبه :
صبح رفتیم یکسر ساختمان DATA و خوب دیدیم متولیان اینترنت ایران رو که ظاهراً چیزی راجع به مشتری مداری یا طرح تکریم چیزی نشنیدند، بعدهم رفتیم انقلاب و میدون ولیعصر ناهار خوردیم و رفتیم سربند و بعدشم هم زیر پل سیدخندان با یکی دیگه از دوستان قرار داشتیم و از اونجا هم شهرک غرب خونه یکی از دوستای دوستم و شام و تا رسیدیم خونه دیگه به فکر خواب بودیم .
دوشنبه :
رفتیم خونه یکی از دوستای مشترکمون که کرج هست … اول رفتیم کاخ شمس که درنهایت ضایع شدن فهمیدیم که کاخ تعطیله ، راستی اونجا دیگه کاخ نیست اردوگاه فرهنگی هنریه … بعدهم خونه دوستم و اونجا بودیم ، طوریکه شب وقتی برگشتیم بازم خواب …
خوب اینم شرح ماوقع این دو روز …
توی این دوروزه با دوتا چینی به اسمهای ((شووی )) و ((شی ی )) آشنا شدم و کلی حال کردم باهاشون … روحیات جالبی دارند … یکی اینطرفهای هست که میگه بد اخلاقه و اخلاقش خراب شده (با فاسد شدن اشتباه نشه ) که امیدوارم به زودی شفا بگیره … ضمناً یکی پریشب یک لنگه کفش شترق زد تو سر ما و احتمال آسیب دیدگی مغزی من زیاده … راستی تو این هفته واسه رسیدن جمعه دارم ثانیه شماری می کنم … چون قراره کسی رو ببینم که واقعاً پیدا کردن یک وقت خالی تو زندگیش کار سختیه …
Comments Off
۷:۳۱ ب.ظ - شنبه ۷ دی ۱۳۸۱
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : Shift
شنبه ۷ دی … دیشب داشتم با دوست عزیزی صحبت می کردم که به خاطر اتفاقی که افتاد صحبتمون نیمه تموم موند … چون صبح تا حالا احتمالاً راجع به اون اتفاق زیاد شنیدید چیزی نمی نویسم … دیروز واسه یکی از دوستام یک شعر نوشتم ،چون نصفه و نیمه موند همین پائین می نویسمش … باز همین دیروز (که اگه نبود من امروز چی می نوشتم ) مردد مونده بودم برم مراسم بلاگ نویسی یا کار دیگه بکنم ، اما چون اصولاً از اینجور مراسمها زیاد خوشم نمیاد یک پیشنهاد (سربند) دادم و همه دسته جمعی رفتیم اونجا و جاتون خالی عجیب خوش گذشت … فعلاً هم که خبری نیست … جز اینکه یکی از دوستای خوبم از شیراز اومده تهران و باید برم ببینمش …
من زندگی را با تو می خواهم در این شهر
ای شهرزاد ای قصه پرداز دل من
دیگر مرا در انتظار خویش مگذار
ای رویش عشق تو در آب و گل من
بگذار دیگر تا که آرامش بگیرم
با لحظه های گرم گرم آسمانی
با من بیا تنهائیم پایان پذیرد
تا کی من و اندیشه تلخ جدائی
تا کی من و اندیشه تلخ جدائی
Comments Off
۸:۰۲ ب.ظ - جمعه ۶ دی ۱۳۸۱
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : Shift
جمعه ۶ دی … جای همتون خالی … دیشب رفته بودیم عروسی ژیوار … وای که چقدر خوش گذشت … به این خانوم گلم عروسیشو تبریک میگم و امیدوارم که خوشبخت بشه … همه چی دیشب عالی بود اینقدر خوش گذشت که من اصلاً دلم نمی خواست دیشب تموم بشه … به آقا داماد گل هم تبریک می گم واسه این حسن انتخاب … تنها چیزی که دیشب منو یک کم ناراحت کرد این بود که اقا داماد جزء شرایط عقد از ژیوار عزیز خواسته بود دیگه بلاگ ننویسه و اونهم قبول کرده … واقعاً جای نوشته هاش همیشه خالیه … کاش آقا داماد رضایت بده که باز ایشون بلاگ بنویسه … بازم تبریک میگم به همه …
Comments Off
۱۰:۳۳ ب.ظ - پنجشنبه ۵ دی ۱۳۸۱
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : Shift
پنجشنبه ۵ دی … ۲ هفته پیش من از کرج می خواستم بیام تهران و سوار یک سواری شدم و منتظر بقیه مسافرها … بعد از چند دقیقه یک دختر خانم و آقا پسر اومدند و گفتن آقا میشه جلو بشینید ؟ ما کرایه عقب رو کامل حساب می کنیم ، منم اومدم جلو نشستم و ماشین حرکت کرد (ساعت حدوداً ۸ شب بود) و خوب اتوبان هم شلوغ بود… بعد از چند دقیقه صندلی عقب شده بود رختخواب و بنده و آقای راننده هم مثل آدمهای روشنفکر که معتقدند کار مردم به ما ربطی نداره شروع کردیم درباره گرونی و نمیدونم چی و چی حرف زدن … البته گاهی سروصداهای عقب خیلی بلند میشد اما خوب ماهم روشنفکرانه تر برخورد می کردیم با قضیه … خلاصه موقع پیاده شدن تو میدون ونک پسره گفت ببخشید اگر اذیت شدید و ماهم گفتیم نه بابا اینحرفا چیه … این جریان بود تا امروز که اومدم باز از کرج بیام تهران و سوار ماشین شدم تا نشستم تو ماشین دیدم دختر خانوم اونروزی نشسته تو ماشین و خوب منم نشستم کنار ایشون ، بعد از چند لحظه دیدم آقا پسر اونروزی اومد که سوار بشه (من منتظر بودم که بگه آقا بفرمائید جلو و …) اما اینبار تا چشم این دوتا عزیز بهم خورد انگار بلا از آسمان نازل شد … دردسرتون ندم که اینها چی گفتن و چی شنیدن (اصول اخلاقی هم اجازه نمیده بگم ) اما نتیجه این شد که اون آقا پسر با ما نیومد تهران … و اون دختر خانوم هم تا تهران یکسره ایشون رو فحش دادند …
Comments Off