ببخشید ۸ ابانه یعنی ۸/۸/۸۱

ببخشید ۸ ابانه یعنی ۸/۸/۸۱ … من از اولشم از اینکه با کسائی که رسمی و جدی هستن باشم احساس راحتی نمی کردم … آدم حس می کنه یکجورائی چوب کردن تو کمرش و این چوب نفسشو گرفته … اونوقته که حس می کنی داری خفه میشی و میری تو خودت … ای بابا این هزار بار اقا دست از سر کچل من بردار… اصلاً فرض کن مهدی مرده … بابا من الانشم با یک مرده فرقی ندارم … زوری که نیست آدم دلش نمی خواد زنده باشه … اینجا پشت کامپیوتر میشینی و می خونی یک جوان پناهنده به انگلستان خودشو کشته … اونوقت دو قدم اونطرفتر می خونی که بعضیها عزادارند … دو قدم اینطرف تر ملت شادی می کنند و خوشیهاشون رو میگن … سه پله میری بالا همه غصه می خورند … دو پله پائین می بینی که تو خاک نکبت زده ای هستی … یکی میاد میگه اخلاقش بده … بعد خلاصه هرکی به نوعی تعبیر میکنه … اونطرفتر می بینی یکی داره خاطرات رختخوابی می نویسه … خلاصه اینجوریاست که تو به جای دوگانگی دچار هزارگانگی میشی و حیرون میشی که باید چیکار کرد ؟ … یکی میگه نصف جربزه اون رو اگر داشت الان راحت بود ؟ … راستی چرا مرگ شده راحت شدن ؟ … امروز روز قشنگی بود اینقدر قشنگ که من ۱۰ شبم می خواستم قدم بزنم تو خیابون و کسی نبود … اینجاست که آدم حس می کنه به دل سوزندن چه راحته … فوقش اینکه رگتو می زنی و خلاص … اونوقت دنیا دو روزی تکون می خوره و همه برات می نویسن و … ۴۰ روز دیگه همه یادشون میره ماه پیشونی رو ۴۰ روز بعد هم کلاغ سیاه فراموش میشه … همه موقع مردن آدم میخوان یک درس اخلاقی یا عاطفی بدن از مردن آدم … ولی تو زنده بودن هیچی نداری … هزارتا بامبول باید درست کنی تا بهت لینک بدن … کلی باید بشینی این مختو تکون بدی تا جالب بنویسی و اگر کسی اومد دست خالی نره … اونوقت وقتی رفتی همه بی جهت میان … همه جوء می گیردشون و لینک می زارن … اینو به خودمم می گم … احساس همدردی خوبه … به خدا خوبه … اما وقتی زنده هستیم چرا همدرد نیستیم … اه شد مثل همون حرفای تکراری و هزاربازده شده … مرده پرستیم و … کسی حرف جدیدی نداره ؟ … تو رو خدا یکی بیاد یک راه جدید نشون بده … راهی که بشه رفت … راهی که بشه خاک نکبت زده رو از نکبت کشید بیرون … راهی که مرگ راحتی نباشه … نمیدونم یک چیزی برخلاف هزارها دری و وری که شنیدم … این بره خوب میشه اون بیاد ال میشه … قدیما اینجوری بود … پسرش بیاد درسته … آخ که چقدر نفرت دارم … دو روزه یا یکماه … با … ولش کن … اینم شد مثل همون هزاران هزار حرفی که می زنیم و … وقتی داغیم خوب می بافیم همه چیز رو به هم … وقتی که … وای که چقدر حرف زدم … تنها تخصصی که داریم حرف حرف حرف … (تکرار تکرار تکرار…. )

سه شنبه ۸ آبان …

سه شنبه ۸ آبان … نمیدونم چرا همش دلم می خواد ماه شهریور باشه و به جای آبان می نویسم شهریور ؟ شاید ندا بدونه … من معمولاً وقتی از تو خیابون رد می شم و یک پیرهن یا یک چیز جالب می بینم پاهام سست میشه و بعد تو فکرم تجسم می کنم که اون چیز به درد کی می خوره و بعد خوب اگر حس کنم جالبه براش می خرم … امروز یک پیرهن خیلی خوشگل دیدم که تو فکرم اومد به مامانم خیلی می خوره … اینکه می خواستم برم تو پیرهن رو بخرم بعد دیدم یکی خودشو چسبونده به هواکش یک رستوران و داره خودشو گرم میکنه … یک لحظه فکرکردم پول پیرهن رو بدم به اون … اما خوب همونطور که شمام حدس زدید رفتم پیرهن رو خریدم … یادمه ۴ سال پیش بود … من و یکی از دوستام !!!!! و دوتا خواهر رفته بودیم درکه … قرار بود من باخواهر کوچیکه ازدواج کنم و دسوتم با خواهر بزرگه … تو درکه و توی قهوه خونه ۴ تا خانوم ۵۰ ساله و ۳ تا مرد حدوداً ۵۵ ساله نشسته بودن … سر صحبت باهاشون باز شد … توصیه کردن که بیخیال ازدواج باشیم و زندگی رو خوش بگذرونیم … همون کاری که اونا کرده بودند … خوب مام فقط شنیدیم و اومدیم پائین … بعد خوب مثل تموم مواقع اون جریان بین ما بهم خورد (ظاهراً دوستم!!! ازدواج کرده ولی من مدتهاست خبری ازشون ندارم ) … امروز می بینم جالب گفتن … وای خدای من … کلی وقته می خوام لینکای این بالا رو عوض کنم نمیشه که نمیشه … حالا باید زور بزنم این کار رو بکنم … دیگه ناجور عقب افتاده … موبایلمو ۳ روزیه که خاموش کردم و فکر هم نکنم روشنش کنم مگر اینکه اتفاق خاصی بیافته … میدونید خیلی بده که شما هر لحظه منتظر تلفن کسی باشید و کسائی که بهتون زنگ می زنن اونائی نباشن که دلتون می خواد … چند نفری هم هستند که لطف دارند به من و زنگ می زنند … شرمنده اونا … امیدوارم درکم کنند …

سه شنبه ۷ آبان …

سه شنبه ۷ آبان … صبح رفتم بلاگ آهوی سه گوش …دیدم یک خبر ناراحت کننده نوشته … نوشته که کسری موحد نویسنده بلاگ (کلاغ سیاه )) از بین ما رفته … میدونید چیزی که منو آزار میده اینکه رفتن موحد دقیقاً مصادف شد با زمانی که پرشین بلاگ تعطیله و نمیشه هیچ لینکی داد یا … فعلاً دیگه هیچی نمی تونم بگم … مهدی

دوشنبه ۶ آبان … فعلاً

دوشنبه ۶ آبان … فعلاً می خوام برم حقوق بگیرم وقت ندارم … یک میلیارد اتفاق مهم واسم افتاده … دیگه عمراً اینجا بنویسم … حالا بزارید بعداً براتون میگم … راجع به همشهریها نظری ندارید ؟ … آه ای عشق بزرگ مرا ببلع … دیشب دلم گرفت با ویسک چربش کردم … جریان که زیاده میگم براتون … بعد از اینهمه مطلب نگفته حالا یک مطلب … من چند روز پیش از چند نفر خواستم راجع به یک مطلبی که تو بلاگم بود یک نظر بدن … بعد دیدم نظری نیامد اینکه گفتم هنوز حتماً نخوندنش بعد امروز که خودم خوندمش دیدم اینقدر چرت بوده که ارزش نظر دادن نداره … خلاصه که بعضی روزا آدم می خواد زورکی بنویسه نمیشه … اینکه گیر میده به این و اون …

« صفحه قبل Next Page » Next Page »