۹:۱۵ ب.ظ - شنبه ۹ شهریور ۱۳۸۱
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : مهدی
شنبه ۹ شهریور … خدا نکنه توی این تهرون بمونی تو ترافیک اونوقتکه باید هزار بار آرزو کنی کاش ماشین نداشتی و پیاده بین اینهمه ماشین می دویدی … میدونید واوان کجاست ؟ امروز برای یک کاری رفتم اونجا … ما که از دو قدمی خودمونیم بیخبریم چطور با Google دنیا رو می گردیم ؟ … هروقت از دم کارخونه سیمان تهران رد بشی دودکشهاش دارن دود می کنن و سیمان تولید می کنند … فکرکنم کنجکاو شدم از یکی بپرسم که اونجا توی طول شبانه روز چه خبره ؟ … مالزی ۱۹۶۳ مستقل شده و به جمع کشورهای دنیا پیوسته و امروز آقای جهانگرد میره اونجا برای یاد گرفتن توسعه IT … قول داده بودم یک متن ادبی بزارم اینجا اما امشب جداً حالش نیست … شقایق از اون دوستای خوب منه دختر رک و روراستی که با کسی رودرواسی نداره و قلبش پاک پاکه … این دختر خوب ما اینقدر بلا سرش اومده که نگو … پای رفتن به انگلستان بود که جریانات سفیر و غیره پیش اومد … بعدش یک نمایشنامه داشت کار می کرد مریض شد … سر کار جدید هم از روی سن نمایش افتاد … اما همیشه با روحیه هستش … آرزو می کنم یک روز سیمرغ بلورین رو بگیره تو دستش …
Comments Off
۴:۲۵ ب.ظ - جمعه ۸ شهریور ۱۳۸۱
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : مهدی
جمعه ۸ شهریور … یک روز پرازبیکاری … به تلافی همه بیخوابیهای که در چند هفته گذشته کشیدیم امروز خوابیدم … بعد که از خواب بیدار شدم TV رو روشن گذاشتم و رفتم دنبال بقیه کارها و بعد با صدای مادری که گریه می کرد نشستم پای تلویزیون … واقعاً لحظات متاثر کننده ای بود … آدم بعضی چیزا که رفت تو خونش دیگه بیرون بیا نیست … حتی اگر مدتها بگذره بازم در اثر یک واقعه یا هرچیز دیگه ای برمیگرده … امروز رفتم امامزاده صالح … میدونید کجا ؟ … این مطلب رو می خواستم فردا بنویسم اما امروز می نویسم … گاهی بعضی از خوابها اینقدر عجیبند که … آرتا دوست من چند وقت پیش خواب دیده بود که با الیور کان توی آلمان هم مدرسه ای و هم نیمکتیه … حالا اینا از کجا اومده ؟ شاید علاقه دوستم به الیور کان … البته بعضیها میگن شام زیادی خوردی … اما من معتقدم خواب هم یک راه عملی کردن خواسته های آدمه … و چه خوبه که خواب هست … گاهی بعضی چیزا و بعضی کسا گیجم می کنن اینقدر که نمی فهمم چی به چیه و اصلاً چرا گاه اینطوری میشه ؟ … دیشب حرفی شنیدم که بهم شوک بزرگی داد و من دیشب تا حالا دارم فکر می کنم که چرا گاهی اینطوری میشه ؟ … خوب یک متن قشنگ هم به دستم رسیده که تو اولین فرصت می زارمش توی سایت … راستی به نظرشما عشق با جنون فرق داره ؟ … من آدمی رو می شناسم که عشق رو با جنون اشتباه گرفته و داره خودشو تباه می کنه …
Comments Off
۴:۱۷ ب.ظ - جمعه ۸ شهریور ۱۳۸۱
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : مهدی
جمعه ۸ شهریور … یک روز پرازبیکاری … به تلافی همه بیخوابیهای که در چند هفته گذشته کشیدیم امروز خوابیدم … بعد که از خواب بیدار شدم TV رو روشن گذاشتم و رفتم دنبال بقیه کارها و بعد با صدای مادری که گریه می کرد نشستم پای تلویزیون … واقعاً لحظات متاثر کننده ای بود … آدم بعضی چیزا که رفت تو خونش دیگه بیرون بیا نیست … حتی اگر مدتها بگذره بازم در اثر یک واقعه یا هرچیز دیگه ای برمیگرده … امروز رفتم امامزاده صالح … میدونید کجا ؟ … این مطلب رو می خواستم فردا بنویسم اما امروز می نویسم … گاهی بعضی از خوابها اینقدر عجیبند که … آرتا دوست من چند وقت پیش خواب دیده بود که با الیور کان توی آلمان هم مدرسه ای و هم نیمکتیه … حالا اینا از کجا اومده ؟ شاید علاقه دوستم به الیور کان … البته بعضیها میگن شام زیادی خوردی … اما من معتقدم خواب هم یک راه عملی کردن خواسته های آدمه … و چه خوبه که خواب هست … گاهی بعضی چیزا و بعضی کسا گیجم می کنن اینقدر که نمی فهمم چی به چیه و اصلاً چرا گاه اینطوری میشه ؟ … دیشب حرفی شنیدم که بهم شوک بزرگی داد و من دیشب تا حالا دارم فکر می کنم که چرا گاهی اینطوری میشه ؟ … خوب یک متن قشنگ هم به دستم رسیده که تو اولین فرصت می زارمش توی سایت … راستی به نظرشما عشق با جنون فرق داره ؟ … من آدمی رو می شناسم که عشق رو با جنون اشتباه گرفته و داره خودشو تباه می کنه …
۱ رخت دیگرون
۴:۰۳ ب.ظ - پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۱
(بدون دسته بندی)
- نویسنده : مهدی
پنجشنبه ۷ شهریور … روز مادر مبارک … نمیدونم شاید عادت ما ایرانیهاست (یا عادت من ) که وقتی روزی به مناسبتی نامگذاری شده تو اون روز به اون مناسبت فکر میکنم … امروز روز مادر بود و من از صبح داشتم فکر می کردم که واقعاً مادرها چقدر مهربونند کاش میشد که قلب همه ادما عین قلب مادرا نسبت به بچه هاشون محبت داشت … از صبح بدفرم به فکر مادر بزرگم بودم … اونم از اون ماداری بود که با وجود اینکه توانائی انجام کاری رو برای بچه هاش نداشت اما همیشه پشت بچه هاش بود … هرچند گاهی قدرشو نمی دونستن و … اما به قول مادرم ((مادردیونه است )) … اگر هم بخوایم حساب کنیم با هیچ عقل و منطقی جور در نمیاد که آدم تمام زندگیشو به پای کسی بریزه که معلوم نیست در اینده چه بلائی می خواد سرش بیاره … آقا توی این شهر این مشکل ترافیک بعضی وقتا اینقدر ساده حل میشه که نگو … مثلاً همین مسیر رسالت به سیدخندان تمام ترافیکش توی تقاطع به استاد حسن بنا هستش (هیچ وقتم هیچ ماموری اونجا نیست ) … راستی امروز گل قیمت نجومی پیدا کرده بود … همیشه گل باشید …
Comments Off