<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>رختکن خاطرات</title>
	<atom:link href="http://rakhtkan.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://rakhtkan.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sun, 05 Sep 2010 14:21:18 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>سنجاق سرم رو سفت می‌کنی؟</title>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=4319</link>
		<comments>http://rakhtkan.com/?p=4319#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Sep 2010 01:06:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>.S</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rakhtkan.com/?p=4319</guid>
		<description><![CDATA[در می‌زنن. هجومی، پشت سر هم. از اونها که می‌دونی خبریه. زن همسایهء روبروییه، خانم ساعتچی. در حیاط که با جیر جیر مختصری به روش باز می‌شه، کمی وا می‌ره و خودش رو صاف و صوف می‌کنه. گمان می‌کرده مادرم پشت دره. حالا با حالتی خیلی آروم‌تر از اونی که در رو چند ثانیه پیش کوبیده بود می‌گه: &#8220;لطف کنید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در می‌زنن. هجومی، پشت سر هم. از اونها که می‌دونی خبریه. زن همسایهء روبروییه، خانم ساعتچی. در حیاط که با جیر جیر مختصری به روش باز می‌شه، کمی وا می‌ره و خودش رو صاف و صوف می‌کنه. گمان می‌کرده مادرم پشت دره. حالا با حالتی خیلی آروم‌تر از اونی که در رو چند ثانیه پیش کوبیده بود می‌گه: &#8220;لطف کنید به دختر خانومتون بگین شیر آب حیاط رو ببنده، موتورخونهء ما رو آب برد&#8221; و بعد از لای در نگاه چپ چپش رو بهم می‌دوزه. پدرم شونه‌ و بازوهاش رو لای دو لنگهء باز و بسته در جا می‌کنه و قیافه زغنبوت زن همسایه ناپدید می‌شه. حالا می‌تونم نفس حبس شده‌ام رو از جای دندون افتاده‌ام بیرون بدم.</p>
<p>شیب حیاط ما به سمت خونهء آقای ساعتچیه. پدرم سری تکون می‌ده، چیزی می‌گه مختصر، در رو می‌بنده و سر راه برگشت به داخل، شیر آب حیاط رو تا نیمه می‌بنده و سر شلنگ رو از روی کاشی‌ها می‌‌ندازه توی چمن‌. پا کُند می‌کنه و به دل سیر نگاهم می‌کنه. بیلچه و قاشق توی دستم خشک شده. دهنم آویزونه مثل بچه‌هایی که خبطی کردن و گیر افتادن. نگرانیم رو که می‌بینه، به سمتم میاد و یواشی سنجاقی که گل قرمز ریزی داره رو به کنج موهای مِشکیم سفت می‌کنه. گوشه لبهاش تابی به سمت بالا بر‌می‌دارن و چشمهاش کمی باریک می‌شن، انگاری که هیچ اتفاقی نیافتاده. انگاری که می‌گه تو نگران نباش، من هستم. انگاری که می‌گه بذار من نگران باشم، تو بچگیت رو بکن و از پنج سالگیت لذت ببر.</p>
<p>بین دو درخت آلبالوی قدیمی حیاط نشسته‌ام. با بیلچهء باغبونی که صبح بیخ دیوار پیدا کردم حفره‌ای کنده‌ام به عمق بیست، سی سانت وسط چمن حیاط. خنزر پنزر‌های فلزیِ پرستارم، ایران خانوم رو آوردم و ریختم میون گِل و خاک گودال. با قاشقی که ایران خانوم نمک برنج رو می‌چشه هِی همشون می‌زنم. گاهی گداری چیزی از گودال در میاورم و با شلنگ آبی که کنار دستم مثل رودهء سگ ولو‌ست و آب غُپ و غُپ ازش بیرون می‌زنه می‌شورمش تا برق بیافته. بعد می‌دوم به سمت آشپزخونه و می‌گم: &#8220;ایران جون، ایران جون، برات گنج پیدا کردم، حالا می‌تونی خونه بخری.&#8221; پدرم همیشه گوشزد کرده که ایران رو ایران جون صدا کنم. نه ایرانِ خالی، نه به هیچ اسم دیگه‌ای. ایران جون که به این کارهام عادت داره چیزی نمی‌گه. از لابلای بخار قابلمه چیزی بیرون می‌کشه و می‌ذاره دهنم. بعد گنج‌ش رومی‌گیره و می‌ذاره توی جیب پیشبند گُل درشتش. من تنها بچه و دختر عزیز دردونهء این خونهء دراندر دشتم. پدرم هنوز سایه‌اش به سرمه و یتیم نشدم. کسی جرات نداره بگه چرا با پاهای گِلی اومدی تو آشپزخونه؟ می‌دونن اهمیتی نداره. می‌دونن در مقابل شادی من کثافت هم از خونه بالا بره مهم نیست.</p>
<p>پدرم سر شام می‌پرسه: &#8220;امروز چی پیدا کردی بابا؟&#8221;</p>
<p>می‌گم: &#8220;یه درِ نمکدون قدیمی. بعد با تاکید می‌گم: &#8220;ولی خیلی خیلی خیلی قدیمیه بابا. مال دایناسورها بوده.&#8221;</p>
<p>پدرم در حالی که کنار بشقابش تیغ‌های ماهی رو برام می‌گیره و روی گوشت‌های سوا شده نارنج می‌چکونه به دقت به حرف‌هام گوش می‌ده. بهش بارها گفتم که می‌خوام باستان شناس بشم. نمی‌دونم کلمه باستان شناس رو از کجا یاد گرفتم، ولی قضیه برام خیلی جدیه. برای وسایل فلزی ایران جون هم.</p>
<p>بعد از شام می‌شینیم پای تلویزیون. ایران جون همیشه میاد و تا وقت خوابم باهام تلویزیون نگاه می‌کنه. تمام شب رو بین بغل نرم و گوشتی ایران جون و آغوش مهربون و امن پدرم در رفت و آمدم. توی بغل پدرم که می‌نشینم، تنگ بغلم می‌کنه. گاهی هم روی پاهای تپلی و نرم ایران جون می‌شینم و با صدای گویندهء تبلیغاتی می‌گم: &#8220;مبل ایران بخرید تا راحت باشید.&#8221; تبلیغیه که هر از گاهی بین برنامه‌های تلویزیون پخش می‌شه. وسط‌های دههء پنجاهه، مبلِ ایران تازه اومده و من با پنج بهار عقلم فکر می‌کنم ایران جون به زودی با گنج‌هایی که براش پیدا می‌کنم و مبل‌هایی که می‌فروشه پولدار می‌شه و خونه می‌خره و از پیش ما می‌ره و ته دلم یواشکی غصه می‌خورم. ولی بیخبرم که این باباست که زودتر از ایران جون با سکتهء قلبی در چهل و دو سالگی خواهد رفت و با رفتنش نه تنها ایران جون که همهء چیزهای خوب خواهند رفت.</p>
<p>***********</p>
<p>با چیزی شبیه همون قاشقی که ایران جون نمک برنج رو می‌چشید ولی در ابعاد خیلی خیلی کوچیکتر و ظریف‌تر بُرادهء فلز رو از قرنیهء مریضم می‌کشم بیرون. بی حسی موضعی تا ده بیست دقیقه دیگه آروم نگهش می‌داره. در می‌زنن. هجومی نه، خیلی خیلی آروم، دو تا تقهء ریز. اینجا مطبه، در حیاط که نیست. لای در باز می‌شه به اتاق نیمه تاریکِ معاینه و خط باریک نوری شیری رنگ از شکاف در می‌ریزه داخل و سیاهی اتاق رو می‌بره و می‌رسه تا ساق پاهام. صندلیم رو می‌کشم بین در و مریض و شونه‌هامو بین در جا می‌کنم تا نور به چشمش نخوره. می‌دونم هر قطره نور براش حس هزار خنجر تیز رو داره. منشی چیزی به آرومی می‌گه و می‌ره. نشستم تا مریض آروم بشه و اشکش بند بیاد، باید قبل از مرخص کردنش چیزهایی بهش سفارش کنم. توی تاریکی و خنکی تهویه مطبوع اتاق نفس عمیقی می‌کشم، بوی مامم از توی یقه‌ء هفت پیرهنم بالا می‌زنه و حس می‌کنم با اینکه باستان شناس نشدم جایی کسی با لب‌هایی که کمی به سمت بالا تاب برداشتن و چشمهایی که کمی باریک شدن با مهربونی داره نگاهم می‌کنه و سنجاقی که گل قرمز ریزی داره رو به کنج موهام که سپیدی میونشون دویده سفت می‌کنه.</p>
<hr><h2>9 Comments</h2> <ul><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4319#comment-11884">یکشنبه  ۱۴ شهریور ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.sinehsorkh.com' rel='external nofollow' class='url'>امین</a> wrote:</p><p>خدا پدرت رو بیامرزه؛ مرد نازنینی بوده.</p><p>خاطرات بچگی؛ بسیار شفاف تر و پررنگ تر از چیزهایی هستند که امروز می بینیم</p><p>مطمئنم که پدرت بهت افتخار می کنه</p><p>شاد باشی اس عزیز</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4319#comment-11885">یکشنبه  ۱۴ شهریور ۱۳۸۹</a>, زهرا wrote:</p><p>وای چقدر عاشق این پست شدم. باز هم مثل همیشه عالی نوشتی و یه عالمه حس قشنگ منتقل کردی. روزهات شاد باشن خانوم دکتر مهربون.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4319#comment-11886">یکشنبه  ۱۴ شهریور ۱۳۸۹</a>, <a href='http://nirvana4creat.blogspot.com' rel='external nofollow' class='url'>نیروانا</a> wrote:</p><p>نوشتت من رو با خودش برد اون دوردورا........................</p><p>کیف کردم</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4319#comment-11887">یکشنبه  ۱۴ شهریور ۱۳۸۹</a>, milad wrote:</p><p>اول اینکه خدا رحمت کنه پدرتونو </p><p>ورق زدن خاطرات کودکی اون هم خاطرات دختر کوچولوی 5 ساله که همه ی عشقش پدرشه واقعا زیباست </p><p>نمی دونم چه حکمتیه  بین پدر و دختر که دختر میشه عزیز دل پدر؟</p><p>ولی کوچولویی در خونه  داریم که به عینه خاطراتی که شما  توصیف کردین را برای ما به تصویر می کشد . دنیای با آرزو های قشنگ ،پر از شادی،شور و  شوق بچگی و.... </p><p> روزهای خوبی داشته باشید</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4319#comment-11888">یکشنبه  ۱۴ شهریور ۱۳۸۹</a>, <a href='http://weingreenisland.blogsky.com/' rel='external nofollow' class='url'>امی</a> wrote:</p><p>سلام خانم دکتر عزیز</p><p>به تازگی وبلاگتون رو پیدا کردم ، دلم می خواست کاری کنم که شما تنها نباشین و بتونیم یک دوستی زیبا رو شکل بدیم ، منم اینجا تنهام البته با همسرم هستم اما دوستی ندارم ، کاش توی یک شهر بودیم....</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>متاسفانه چند تا قاره با هم فاصله داریم امی عزیز. من گویا توی آخرین بن‌بست این دنیا خونه دارم. به ندرت کسی میاد این طرف‌ها.</p><p>روزهات شاد دوستم.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4319#comment-11889">یکشنبه  ۱۴ شهریور ۱۳۸۹</a>, <a href='http://weingreenisland.blogsky.com/' rel='external nofollow' class='url'>امی</a> wrote:</p><p>می تونم بپرسم مگه شما توی کدوم شهر هستین که به ندرت کسی به اونجا میاد ؟</p><p>XXXXXXXXXXXXXXxx</p><p>شهرم نه، منظورم کشوریه که توشم. من در آمریکا هستم و به ندرت کسی رو اجازه می‌دن یه سر بیاد اینجا منو ببینه و برگرده. منظورم این بود. یعنی مثلا یکی از دوستهای من اگر از ایران بخواد بیاد دو هفته پیش منو و برگرده امکان اینکه به این بن‌بست راهش بدن خیلی خیلی خیلی کمه. من بیست و یکساله که اینجام و تا حالا کسی رو نذاشتن بیاد چند روزی دیدن من و برگرده.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4319#comment-11890">یکشنبه  ۱۴ شهریور ۱۳۸۹</a>, <a href='http://weingreenisland.blogsky.com/' rel='external nofollow' class='url'>امی</a> wrote:</p><p>چقدر عجیب که توی این 21 سال هیچ کسی موفق به اومدن پیش شما نشده ، آخه چرا ؟ اینقدر بد ویزا می دن ؟ یکی از اقوام ما که پارسال اومده بود اونجا برای دیدن خواهر مریضش ، چطور بهش اجازه دادن پس ؟</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4319#comment-11891">دوشنبه  ۱۵ شهریور ۱۳۸۹</a>, ع.خ wrote:</p><p>چه روزگار قشنگی بوده قدیما هرچند گذشته توش خاطرات تلخیم داره ولی تحمل آدما بالا بوده...الانه با کلانتری میان میگن شیر آبو ببندین !</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4319#comment-11892">دوشنبه  ۱۵ شهریور ۱۳۸۹</a>, Mayra wrote:</p><p>ghahsng bud mano bord be ruzaye bachegii. hmaun mogheha khodamo vase babayee loos mikrdamo midunestam ke cheghadr loosam va az in hes lezat mibordam...</p></li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rakhtkan.com/?feed=rss2&amp;p=4319</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دو ستاره</title>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=4260</link>
		<comments>http://rakhtkan.com/?p=4260#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 21:35:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>.S</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rakhtkan.com/?p=4260</guid>
		<description><![CDATA[دُمِ کتِ سفید میترا را گرفته‌ام. از پله‌های سنگی نرم و آهسته می‌رویم بالا تا طبقهء سوم. گویی اگر عجله کنیم، اصغر آقا بیدار می‌شود. راهرو‌ها خالیست. سکوت نیست اما صدایی هم نمی‌آید. کشیک شبمان تازه تمام شده. من و میترا هم‌کشیکی هستیم، همکلاسی و ‌هم‌ایاغ. در ورودی اتاق اصغر آقا برعکس تمام اتاق‌های دیگر شیشه‌ ندارد. نمی‌شود قبل از ورود از اینور شیشه کله [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دُمِ کتِ سفید میترا را گرفته‌ام. از پله‌های سنگی نرم و آهسته می‌رویم بالا تا طبقهء سوم. گویی اگر عجله کنیم، اصغر آقا بیدار می‌شود. راهرو‌ها خالیست. سکوت نیست اما صدایی هم نمی‌آید. کشیک شبمان تازه تمام شده. من و میترا هم‌کشیکی هستیم، همکلاسی و ‌هم‌ایاغ.</p>
<p>در ورودی اتاق اصغر آقا برعکس تمام اتاق‌های دیگر شیشه‌ ندارد. نمی‌شود قبل از ورود از اینور شیشه کله کشید. نمی‌شود آمار اتاق را گرفت قبل از دخول. همین فلزی بودن و شیشه نداشتن در اتاقش باعث دلهره و ترس می‌شود، خصوصا وقت دیدن تصویر کج و معوج خودت در جلای  نقره‌ایِ در فلزی عظیم، قبل از وارد شدن. هیچ جوری نمی‌شود از پنجره‌ای سوراخی سرک کشید، باید بروی داخل و تمام قد در حضورش ظاهر شوی تا زیارتش کنی.</p>
<p>اصغر آقا مردیست هفتاد و هشت ساله. اینجور به ما گفته‌اند، وگرنه خودش که نم پس نمی‌دهد. دریغ از یه لبخند، دریغ از یک کلام. لاغر و خشکیده‌ست عینهو کبریت سوخته. موهای سفید کم‌پشتی دارد و زخم قدیمیِ کوچکی بر پیشانی‌. پر و پاچه‌اش عین فرچهء خمیر ریش پر موست و روی بازوی چپش زنی نیمه برهنه، با چشم‌های آبی و سینه‌هایی پُر و بر‌آمده که پاهایش را با غمزه یکوری توی شکمش جمع کرده خالکوبی شده. زن جوان لابلای چین و شکن پوست هفتاد و هشت سالهء اصغر آقا، سالخورده‌تر از سنش می‌زد. انگاری که در عنفوان جوانی یک شبه پیر و چروکیده شده باشد. انگاری که آب لمبویش کرده باشند. نقش و نگارِ رنگی بازویش به یقین بر می‌گردد به جوانی‌هایش. به زمانی که موهای اصغر آقا تیره‌تر بوده، چشمهایش سویی داشته و شاید بوی ادکلن مردانه‌اش تا شعاع چند متری دل دخترکان را می‌برده. به زمانی که عضلات بازویش عینهو مشت‌های گره کرده زیر پوستش وول می‌زده و می‌جنبیده. که می‌داند؟ شاید خالکوبی یادگار شرط باخته‌ای باشد. شاید هم زنِ یلهء خوش آب و رنگ یادگار دل دادنی، دل ستاندنی دردناک باشد. شاید یادگار عاشقیِ یک شب گرم در ماه جولای باشد که اصغر آقا سیاه مست به آغوش زنک پناه برده و صبح نشده نقش چهرهء زن را در گوشه مغازه‌ای خالکوبی، و درد جاودانه شدن چهره زن را به بازو و درد رفتنش را همزمان به دل کشیده. شاید اصغر آقا طلوع به طلوع  دل در گروی اعتنای زن چشم آبی داشته. هر چه که هست شجره‌‌نامه‌اش بر می‌گردد به روزگاری که قلب اصغر آقا هنوز سخت می‌تپیده.</p>
<p>حالا اصغر آقا فارغ از غم دنیا، بیست و یک انگشتش را دراز کرده و در سردخانهء طبقهء سوم، طاقباز به موازات سقف خوابیده. من و میترا به اصغر آقا می‌گوییم اصغر آقا، وگرنه او آمریکاییست و ما اسمش را نمی‌دانیم. به اسم صدا کردنش ترس دیدنش را کم می‌کند. میترا قبل از هر دیدار سردخانه‌ای دل پیچه می‌گیرد. رنگش می‌پرد و دست‌هایش سرد می‌شود. خودش می‌گوید توی دلش انگار یکی لگد می‌زند. من؟ من فقط از بوی مادهء نگه‌دارندهء اصغر آقا شاکی‌ام. بوی ادکلن مردانه اگر می‌داد بهتر بود. شش ماه می‌شود که ماشینم بوی فرمالدهاید گرفته. وسط زمستان با چهار شیشهء باز دنده را سبک می‌کردم و توی اتوبان می‌راندم تا بوی اصغر آقا را کم کنم. شش ماه لب به گوشت نزدم، از وقتی که ماهیچه‌های اصغر آقا را تشریح کردیم. بافت ریش ریشِ گوشت و مرغ حالم را بد می‌کرد.</p>
<p>سمت راست اصغر آقا زنیست چهل و دو ساله با موهای خرمایی بلند. او هم خالکوبی دارد. خالکوبی دو ستارهء دنباله‌دار آبی به مچ پایش، دو شمع آسمان. شاید نشانهء خودش باشد و جفتش، خودش باشد و عشقش. دو ستاره در صحنهء زندگانی. یکی حالا خاموش، آن یکی را خدا می‌داند. زن را دوست دارم. اسمش را نمی‌دانم. میترا هم دوستش دارد. جرات نکرده‌ایم به زن مو خرمایی نامی به عاریت بدهیم. به غایت زیباست و پوستش مثل برگ گل نازک است. ابروهایش هنوز مرتب و خوبند. بدنش مثل دفترچهء نقاشی‌ست، سفید و بی خط. لبهای قلوه‌ای زیبایی دارد، هر چند کمرنگ و پریده رنگ. لبهایش همیشه نیمه بازند، انگاری حرفی نگفته در دلش مانده. انگاری پی برده که همه حرف‌های نگفته شنیدنی‌ترند. انگاری می‌خواهد گوشم را نزدیکش ببرم تا راز دو ستارهء آبی رنگش را برایم بگوید. با سر انگشت که پلک‌هایش را جابجا می‌کنم چشم‌های بادامی خرمایی‌اش هنوز گویی جرقهء زندگانی دارد. مثل دو تا گل کوچک آتش که رویشان خاکستر گرفته باشد. جوری که حس می‌کنم اگر گلاب یا کاهگل نم کشیده زیر دماغش بگیرم، تنش آرام آرام جان خواهد گرفت و نفسش گرم خواهد شد. دست‌هایش، انگشت‌هایش، کشیده و استخوانی‌ و خواستنی‌اند. از آن دست‌هایی که دوست داری اگر گرم بودند ساعت‌ها توی دستت نگهشان داری. از آنهایی که می‌دانم مردی ساعت‌ها در دست‌هایش نگهشان داشته و با گرمایشان بار‌ها مرده و زنده شده.</p>
<p>آن شب که اتاق یخ زده را برای آخرین بار ترک کردیم، بار آخری شد که اصغر آقا و زن مو خرمایی زیبا را دیدم. من پزشکی را روی این دو موجود نازنین تمرین کردم و یاد گرفتم. مدیونشان هستم. آنشب بهاری، میترا در فلزی سنگین را که پشت سرمان بست و چفتش را انداخت، نگران ماندم برای تنهایی هر دویِشان. دوست داشتم آن شبِ آخر دست زن مو خرمایی را از کنارش یواش بر می‌داشتم و در دست‌های سرد اصغر آقا می‌گذاشتم و می‌گفتم: &#8220;مواظب همدیگه باشین.&#8221;</p>
<hr><h2>3 Comments</h2> <ul><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4260#comment-11881">دوشنبه  ۸ شهریور ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.sinehsorkh.com' rel='external nofollow' class='url'>امین</a> wrote:</p><p>زیبا بود</p><p>یکبار یادمه یک ویدئو تو موبایل ملت بود که تو پزشکی قانونی داشتن یکی رو تشریح می کردن؛ من که همون اولش رو دیدم، در رفتم. </p><p>نمی دونم چجوری دکتر ها تحمل می کنن.</p><p>چند روز پیش دوباره قاطی کرده بودم؛ شانس آوردم که با حرف یکی از دوستان یاد نکته سال قبل که بهم گفته بودی افتادم و امروز رمز جادوئی رو خریدم ;)</p><p>شاد و سلامت باشی اس عزیززز </p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>سلام امین جان. خوشحالم که یکی از دوست‌هااون برنامه رو یادت انداخت. کاری داشتی می‌دونی چجوری پیدام کنی. روزهات شاد دوستم.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4260#comment-11882">دوشنبه  ۸ شهریور ۱۳۸۹</a>, milad wrote:</p><p>سلام خانوم دکتر</p><p>اینکه چطوری شما و دوستتون  ودیگرانی که پزشکی می خونن به این جسارت ودل گندگی می رسند که دل و روده و مغز و... یک جسد رو تشریح کنند همیشه برام جای سوال بوده</p><p>آخه فکر کن خانوم هایی که از یک موش و سوسک و..میترسند جسد تشریح کنند</p><p>من که خون می بینم حالم بد میشه اگه جسد ببینم که دیگه واویلا، اصلا واسه همین مهندسی خوندم  از همون اول هم هر چی میگفتن برو رشته تجربی تو کتم نمی رفت که نمی رفت </p><p>به نظرم این فکرهای که شما در مورد این خانوم و آقا داشتید می تونست تا اندازه ای از استرس تون کم کنه </p><p>ولی بازهم میگم کار سختیه</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>میلاد عزیز، خوبی آدمیزاد اینه که به همه چی عادت می‌کنه. من این زن و مرد نازنین رو خیلی دوست داشتم. آسون نیست جناق سینهء کسی رو با اره ببری، نه اصلا آسون نیست. آسون نیست مغز و قلب کسی توی دستت باشه بدون اینکه فکر کنی این قلب روزی برای کسی تپیده. این مغز فکر کسی رو به سر داشته. نه اصلا آسون نیست. برای همین هم بعد از دوازده سال هنوز اونها رو به یاد دارم، هنوز دوستشون دارم، هنوز هم برای تنهاییشون توی اون اتاق سرد دلم می‌گیره.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4260#comment-11883">چهارشنبه  ۱۰ شهریور ۱۳۸۹</a>, <a href='http://shahrekhoban.wordpress.com' rel='external nofollow' class='url'>شهرخوبان</a> wrote:</p><p>تا حالا وبلاگت رو بیصدا</p><p>میخوندم، عالی بود،</p><p>ولی همزمان دل آدم میگیره</p><p>ما هم تو غربت بدون اینکه بدونیم </p><p>بدون اینکه بخواهیم همونطور تنها </p><p>می مونیم انگار یه در فلزی رو میبنده</p><p>و ما رو پشت در جا می ذاره</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>من بیست و یکساله که پشت در جا موندم. ممنون که چیزی نوشتی. همیشه برام جالبه که اونهایی که بیصدا اینجا رو می خونن برای یکبار هم که شده صداشون رو بشنوم. ممنون که گذاشتی صدات رو بشنوم. روزهات شاد دوستم.</p></li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rakhtkan.com/?feed=rss2&amp;p=4260</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قرمز و آبی و سفید‌های اریب</title>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=4178</link>
		<comments>http://rakhtkan.com/?p=4178#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Aug 2010 18:30:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>.S</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rakhtkan.com/?p=4178</guid>
		<description><![CDATA[می‌نویسم سلام. می‌نویسم که خوبم، درس می‌خونم، کار می‌کنم، می‌گذره روزگارم. می‌پرسم تو چطوری؟ می‌شه فلان فرمول کلاس جبر سال دوم دبیرستان رو برام بفرستی. همون که میون‌بر می‌زد و زیر آبی می‌رفت، همون که مسئله باهاش دو سوت حل می‌شد. لازمش دارم شدید به جان عزیزت، امتحان‌ها نزدیکه. نامزدت چطوره؟ پدرت؟ تاکید می‌کنم که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignright size-full wp-image-4210" src="http://rakhtkan.com/blog/wp-content/uploads/2010/08/Mail.jpg" alt="" width="350" height="197" /></p>
<p>می‌نویسم سلام. می‌نویسم که خوبم، درس می‌خونم، کار می‌کنم، می‌گذره روزگارم. می‌پرسم تو چطوری؟ می‌شه فلان فرمول کلاس جبر سال دوم دبیرستان رو برام بفرستی. همون که میون‌بر می‌زد و زیر آبی می‌رفت، همون که مسئله باهاش دو سوت حل می‌شد. لازمش دارم شدید به جان عزیزت، امتحان‌ها نزدیکه. نامزدت چطوره؟ پدرت؟ تاکید می‌کنم که سلام برسون به همه، زیاد.</p>
<p>سلام‌ها، خوبم‌ها، پرسش‌ها، خبرهای کهنه و خاطرات کپک زده رو می‌چپونم توی پاکت یک وجب در نیم وجب. تمبر می‌چسبونم یه خروار. راه خیلی دوره، تمبر می‌بره مضاعف. خانم پشت باجه پستخونه نگاهم نمی‌کنه. حس می‌کنم از اون ایران، تهرانی که بالای پاکت به انگلیسی نوشته شده خلقتش تنگ و حالش بد شده.</p>
<p>سه ماه بعد پاکتی میاد، دور تا دور حاشیه‌اش پُره از خط‌های اریب آبی و قرمز و سفید. تمبر روش چسبیده دو چندان، به اندازه قیمت هفت هشت بسته پفک .از راه دور اومده. خسته و کوفته اومده. چروک‌های پاکت و لبه‌های پاره و کنده شده با پانتومیم از خستگی راه برام می‌گن.</p>
<p>نوشته نامزدم دیگه نامزدم نیست. پدر فوت شده، این هم فرمول‌های جبر سال دوم، همراه با بوس و دلتنگی اضافه.</p>
<p>فرمول‌ها رو می‌ندازم گوشه اتاق. کلاس ریاضیم دو هفته پیش تموم شد. پدرش کِی مرد؟ نامزدش چی شد؟</p>
<p>دوباره می‌نویسم سلام، خوبی اگه خدا بخواد؟ خوبم شکر خدا. تسلیت می‌نویسم و اشک و آه. تشکر می‌کنم از فرمول‌های جبر که یکی دو ماهی راه اومدن تا برسند به دستم، دو هفته بعد از اتمام کلاس. این قسمت آخرش رو نمی‌نویسم. تقصیر اون نیست. با پست هوایی فرستاده، گویی فقط کلاس بی هوا بعد از سه ماه تموم شده. می‌خوام براش دوای خودمونی تجویز کنم، از اون دخترونه‌هاش، از اون دهن پُرکن‌هاش، که بگم تو روحش، فراموش کن اون جوونک مشنگ رو که قدش اندازهء میخ طویلهء خروس بود. ولی نمی‌نویسم، می‌ترسم تا یک ماه و نیم بعد که نامه می‌رسه ازش دو قلو حامله باشه. پس فقط تمبر می‌‌لیسم پنج شش تا. آه می‌کشم هفت هشت ده تا. پاکت می‌ره تو صندوق و من می‌رم خونه و درس می‌خونم، کار می‌کنم، می‌گذرونم روز‌ها رو.</p>
<p>نامه می‌رسه به دستم بعد از سه ماه. درب و داغون مثل خر زخمو. گوشه‌ش کنده شده، جوهر آدرس پخش شده. کلا ترکیده. پدرش با سکتهء قلبی رفته. نامزدش با یه دختر دیگه! خواستگار جدید اومده دو جین دو جین بعد از مردن پدر. دختر تنها وارثه آخر، اوامر خیر در پیشه بعد از سال پدر.</p>
<p>تبریک می‌نویسم، پشت سر تسلیتی که همین سه ماه پیش توی نامه قبلی نوشته بودم. کاش می‌شد همه تبریک‌ها رو یه جا گفت بابت بله برون، بَره کشون، مولودی، عروس کِشون، ختنه سورون، حنا بندون.</p>
<p>نامه نیمه نوشته رو پرت می‌کنم یه گوشه. گوشی رو بر‌میدارم. شماره می‌گیرم یه خروار، درست مثل تعداد تمبرها. خودش گوشی رو بر می‌داره. بیست دقیقه حرف می‌زنیم. از حال هم با خبر می‌شیم. قربان هم می‌رویم و تصدق هم می‌گردیم. گوشی که قطع می‌شه انگاری دنیا دوباره خلوت شده. مثل کلم پیچ به خودم می‌پیچم، با مشتی که از چلوندن گوشی تلفن کِرخ شده. باز من موندم این طرف دنیا، با دو نیمه قلب تا به تا، و زندگی همچنان صفر درجه بالای خط گه ادامه داره.</p>
<p>ماه بعد به جای نامه قبض تلفن میاد توی یه پاکت یک وجب در نیم وجب. نه خط‌های اریب آبی و قرمز روش داره و نه تمبر فراوون بهش خورده. قبض اومده هشتاد و خرده‌ای دلار. خون پدرشون رو می‌خوان بابت یه تلفن بیست دقیقه‌ای. نمی‌دونن دست مزد من ساعتی پنج دلاره؟ چند تا بار کامیون باید خالی کنم واسه یه سلام و کمی حرف دخترانه؟ مکالمه با وطن در میاد به عبارت دقیقه‌ای سه دلار و خرده‌ای. دلتنگی به عبارتی چند؟ فرمول‌های ریاضی رسیده از ایران هم کمکی در حل این مسئله نمی‌کنن.</p>
<p>بیست سال پیشه، اینجا ناف آمریکاست. نامه ماه‌ها طول می‌کشه تا بره و بیاد. تلفن به ایران دقیقه‌ای سه دلار رو رد کرده و داره اطراف دقیقه‌ای چهار دلار بال بال می‌زنه. ایمیل نیست. اینترنت هم نیست. رنگ موبایل شخصی رو کسی ندیده و وِب‌کم چیزی کم از معجزه به حساب نمیاد. ما این سر دنیا هستیم و دل‌هامون، دوست‌هامون، خانواده‌هامون، فرمول‌های ریاضی میون‌بُرمون اون سر دنیا. سلام‌مون یکماه و نیم توی راهه، جوابش هم. سلام که می‌گی علیکش سه ماه بعد می‌رسه. اونقدر دیر که شاید در این فاصله عروسی کرده باشی، آدرس عوض کرده باشی، یا چند شکمی زاییده باشی، شاید هم کلا دق کرده و مرده باشی.</p>
<p>پ.ن. عکس از خودم. یکی از نامه‌های هوایی از ایران که حدود هجده یا نوزده سال پیش برام فرستاده شده بود.</p>
<hr><h2>14 Comments</h2> <ul><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4178#comment-11867">دوشنبه  ۱ شهریور ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.sinehsorkh.com' rel='external nofollow' class='url'>امین</a> wrote:</p><p>من همیشه با خودم فکر می کردم که کسانی که قدیم ها رفتن خارج (اون موقع که اینترنت نبود) واقعا سخت بوده؛ ما که اینجا راحت همه جوره ارتباط داریم؛ از خود مردم ایران بعضا زودتر اخبار رو می فهمیم بازم سخت مونه؛ چه برسه به اون موقع و بی خبری ها ...</p><p>روزهای سختی داشته ای</p><p></p><p>شاد باشی اس عزیز</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>اون روزها خیلی سخت می‌گذشت امین. این روزها هم از تو چه پنهوون با این همه وسایل ارتباطات باز هم گاهی خیلی سخت می‌گذره. روزهات شاد امین عزیز.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4178#comment-11868">دوشنبه  ۱ شهریور ۱۳۸۹</a>, milad wrote:</p><p>یادمه امسال عید که با ماشین خودمون ا زشمال کشور  رفتیم جزیره قشم بعد از برگشتن از سفر به یکی از آشنا هامون که راننده کامیونه گفتم شما چطور این همه راه رو از اینجا تا خود بند عباس می کوبین و میرید اونهم با سرعت لاکپشتی و  از میون اون همه بیابون برهوت.  بهش گفتم به خدا فقط کار خودتونه</p><p>اینو گفتم تا بگم بنده و امثال بنده که با سرعت نور با اون سر دنیا در ارتباطیم  هر چهقدر هم که سعی کنیم  هیچوقت سختی روزهای دور شما رو درک نخواهیم کرد</p><p>در آخر به شما هم میگم که خدایش فقط کار خودتون بود  بس</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>اون روزها نه کارت تلفن بود نه هیچ چیز دیگه. به سختی به ایران زنگ می‌زدیم. تازه زنگ می‌زدیم طرف خونه نبود نمی‌تونستیم موبایلش رو بگیریم. اونقدر باید صبر می‌کردی طرفت برگرده خونه. با این تفاوت ساعتی که بین اینجا و ایران هست گاهی یه هفته طول می‌کشید کسی رو پیدا کنی. توی اون یه هفته دلت هزار راه می‌رفت و برمی‌گشت. </p><p>روزگاری بود اون اوایل. هیچ رقمه الان من حاضر نیستم با اون شرایط بمونم.</p><p>روزهات شاد میلاد عزیز.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4178#comment-11869">دوشنبه  ۱ شهریور ۱۳۸۹</a>, زهرا wrote:</p><p>سلام. آخ جون که بالاخره این پستو گذاشتید. منتظرش بودم. فوق العاده نوشته بودید. من که اگه ایمیلام دو روز دیر جواب داده بشن میمیرم. 3ماه انتظار، ااووووووووووووووووووهه فاجعه است. اگه اون موقع بودم حتمن استرس و انتظار منو می کشت. </p><p>خیلی خوش باشی اس عزیز و مهربونم.</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>ماها دیگه اونجوری عادت کرده بودیم زهرای عزیز. می‌گفتن ایمیل می‌گفتیم چی؟</p><p>من دانشگاه که می‌رفتم اون اوایل اینجا، کل دانشگاه یه اتاق کوچیک داشت برای کارهای کامپیوتری. اون هم کامپیوترها به هیچ جا وصل نبود چون اینترنت نبود. فقط با کامپیوتر پروژه‌هامون رو تایپ می‌کردیم. بعد روی این دیسک گنده‌ها ذخیره می‌کردیم که یه بار هم من دیسکم از دستم افتاد و کل پروژه روز آخری که تحویل بود از روی دیسک پاک شد. رفتم دست به دامن یکی از این آقایونی که می‌گفتن مخ کامپیوتر دانشگاه هست شدم. طرف قاب دیسک رو باز کرد و دل روده‌اش رو کشید بیرون و گذاشت توی یه کامپیوتر دیگه و گفت فقط می‌تونم یه بار باز کنم که از روش پرینت بگیری. همین کار رو کرد و من پروژه رو مجبور شدم از سر از روی پرینت تایپ کنم. روزگاری داشتیم وقتی تازه اومده بودیم.</p><p>روزهات شاد دوستم.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4178#comment-11870">سه شنبه  ۲ شهریور ۱۳۸۹</a>, <a href='http://aoraa.blogspot.com' rel='external nofollow' class='url'>آورا</a> wrote:</p><p>سلام دوست قدیمی. </p><p>خوبی؟ ازت کلی وقت است که بی خبرم. </p><p>یک خبری از خودت به من بده روی ایمیل شخصیم</p><p> *******</p><p>فقط میدونی فرقش چیه! که تو اون پاکت نامه را داری. اما دیگه خیلی از ایمیلها و کامنتها و پیامک های تلفنی را نه میشه نگه داشت و نه نگه میداریم. همه چیز زود گذر شده</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>برات امشب ایمیل می‌نویسم. چقدر دلم تنگ شده برات.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4178#comment-11871">سه شنبه  ۲ شهریور ۱۳۸۹</a>, ع.خ wrote:</p><p>سلام.خوبی دکی جان.من بچه بودم که عموی کوچیکم زاهدان سرباز بود.یه نامه براش مینوشتیم و سه هفته بعد جوابش میومد.البته یه حس جالب نوستالوژیک عجیب غریبی گرفتم...شمارو یه لحظه تصور کردم مثه یه فیلم و چشات قرمز بود اما محکم!</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>والا سعی می‌کنیم محکم باشیم، ولی خب گاهی هر چی محکم‌تر باشی شکننده‌تر می‌شی. این چشم‌های قرمز هم از آلرژی فصلی هست. شما نگران نباش، خودم درستش می‌کنم. </p><p>روزهات شاد دوستم.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4178#comment-11872">سه شنبه  ۲ شهریور ۱۳۸۹</a>, <a href='http://nirvana4creat.blogspot.com' rel='external nofollow' class='url'>نیروانا</a> wrote:</p><p>چقدر نوشته هات رو دوست دارم بسکه دلنشینه.هر روز سر میزنم که ببینم پست جدید گذاشتی یا نه.</p><p>من همیشه عاشق این بودم که برام نامه برسه یک روز درمیان آقای پستچی با موتورش میومد از سر کوچه که صدای موتورش را میشنیدم دعا دعا میکردم که دم خانه ما یک ترمز بزنه که من بدوم برم نامه بگیرم ازش.یادش به خیر</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>خوشحالم که نوشته‌ها رو می‌پسندی نیروانای عزیز و ممنونم از لطفی که بهم داری.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4178#comment-11873">سه شنبه  ۲ شهریور ۱۳۸۹</a>, shirin wrote:</p><p>سلام </p><p>شاید منو یادت بیاد شایدم هم نیاد. مهم اینه که من تورو یادمه و همیشه از دست نوشته هات لذت بردم ولی همیشه در سکوت خوندمشون ولی اینبار نمی دونم چرا این پست منو دلتنگ کرد. از این همه وسیله خبرولی چه فایده که نه برای کسی مهم هستی که خبرت را بگیره نه کسی برای تو مونده که حالشو بپرسی.</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>شیرین جان یادم میادت...ممنون که اینبار جوری اومدی خوندی که بدونم هنوز هستی. روزهات شاد.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4178#comment-11874">سه شنبه  ۲ شهریور ۱۳۸۹</a>, زهرا wrote:</p><p>من که بیشتر از یکی دو بار تو زندگیم از کسی نامه ی کاغذی نگرفتم. ولی همیشه منتظر یه ایمیلم از یه دوست، نه ایمیل خاص از یه دوست خاص، هر ایمیلی از هر دوستی خوشحالم میکنه. راستی چرا دیگه شبا (صبحای شما) نیستید؟</p><p>روزهاتون همیشه شاد و بهاری باشه.</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>من عوضش سه تا جعبه کفش پر از نامه‌های بیست سال پیش دارم. </p><p>صبح‌ها خواهم بود گاهی‌ گداری.</p><p>روزهات شاد.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4178#comment-11875">چهارشنبه  ۳ شهریور ۱۳۸۹</a>, عقب مونده wrote:</p><p>سلام.اولین باره اینجا میام.خوندم ودلم درد گرفت برای خوشبختی وروزای خوش گذشته. یاد باد ان روزگارن یاد باد!!!</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4178#comment-11876">چهارشنبه  ۳ شهریور ۱۳۸۹</a>, <a href='http://limoosh.wordpress.com/' rel='external nofollow' class='url'>حامد</a> wrote:</p><p>یادش بخیر قبلا هر موقع که مامانم می خواست برای داییم نامه بنویسه باید یه خروار تمبر می چسبوند. ولی الان سه سوته همه چیز حله ولی دیگه اون کیف نامه نوشتن رو نداره، نامه نوشتن یه حال دیگه داره</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>و من با اینکه هیچ چیز اضافی توی خونه نگه نمی‌دارم این سه جعبه کفش پر از نامه‌های قدیمی رو نمی‌تونم بندازم دور. می‌دونم تا آخر عمرم هم صبر کنم دیگه سه جعبه کفش نامه به دستم نخواهد رسید.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4178#comment-11877">چهارشنبه  ۳ شهریور ۱۳۸۹</a>, عقب مونده wrote:</p><p>به دلیل عقب موندگیه منه که جواب منو ندادین وندید گرفتین؟</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>هیچ دلیلی نیست. فقط خوندم و لذت بردم و چیزی نگفتم. روزهات شاد.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4178#comment-11878">پنجشنبه  ۴ شهریور ۱۳۸۹</a>, <a href='http://مهدی' rel='external nofollow' class='url'>مهدی</a> wrote:</p><p>عزیز دل، زندگی هم اگر بود همون دوران بود. چیه ای همه بدوبدو؟ ایمیل هایی که پاک میشن، وب سایتایی که فیلتر میشن، موبایلایی که در دسترس نیستن.... به خدا من هنوز نامه های کاغذی 25 سال پیشمو دارم. اما همه ایمیلهای سال پیشو پاک کردم چون تو میل باکسم جا نبود. خلاصه... خوش باد یاد آن روزها</p><p>راستی میخوام مهاجرت کنم کانادا یا استرالیا... اگه راهنمایی... مشاوره ای... چیزی بدی ممنون میشم. خدا پشت و پناهت...</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>مهدی عزیز، راست می‌گی. زندگی اگر بود هم همون دوران بود ولی من اون دوران خیلی غربت کشیدم. خیلی تنهایی کشیدم. من صبح که بیدار می‌شدم هیچ راهی نداشتم که چک کنم ببینم مملکتم، وطنم، شهرم، هنوز سر جاشه. الان کله صبحه اینجا. اول خبرهای دنیا رو چک می‌کنم روی همین قوطی بگیر و بنشون. مطمئن می‌شم همه چی سر جاشه و روزم شروع می‌شه. اول صبح دوست نازنینی ایمیل زده، چشمهام صبح با ایمیل اون باز می‌شه. ظهر که می‌شه از یکی دیگه از دوست‌ها به احتمال ظهر خبری خواهد شد. این یعنی زندگی جریان داره و من این گوشه دنیا نیافتادم. </p><p>من هم سه جعبه کفش نامه دارم از اون روزها. ولی اینکه هر روز از دوستهام با خبر هستم هم چیز بدی نیست.</p><p>در مورد کانادا و استرالیا هیچ نظری نمی‌تونم بدم دوستم. فقط می‌تونم بگم مهاجرت تصمیمیه شخصی. تنها چیزی که می‌تونم بگم اینه که بدونی برای چی داری میای. بی هدف اومدن آواره‌ات می‌کنه. حتی گاهی با هدف اومدن هم آواره می‌کنه، ولی بی هدف اومدن خیلی بیشتر. باید بدونی چی می‌خوای ازاین سرزمین‌های دور و بدونی داری بابت این خواستن چی می‌دی که اینها رو به دست پیدا کنی. همیشه برای هر ستوندنی، بهایی هست. مواظب باش بهات بیشتر از دست یافته‌هات نشه. این تنها چیزیه که می‌تونم بهت بگم.</p><p>روزهات شاد.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4178#comment-11879">شنبه  ۶ شهریور ۱۳۸۹</a>, آرمان wrote:</p><p>سلام</p><p></p><p>فقط سلام دادم که بدونی ما هم جز این بالایی ها هستم و هنوز میخونمت.</p><p></p><p>به قول خودت روزهات شاد. </p><p></p><p>زیاده عرضی نیست..</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>ممنون که هنوز می خونی. :)</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4178#comment-11880">شنبه  ۶ شهریور ۱۳۸۹</a>, آرمان wrote:</p><p>بازم سلام</p><p></p><p>خراب کردم با این نوشتنم بی زحمت ویرایشش کن.( به جای ما بذار من)</p><p></p><p>راستی با "  بدونی داری بابت این خواستن چی می‌دی که  به اونها دست پیدا کنی. همیشه برای هر ستوندنی، بهایی هست. مواظب باش بهات بیشتر از دست یافته‌هات نشه. این تنها چیزیه که می‌تونم بهت بگم." شدیدا موافقم.</p><p></p><p>این دو تا رو هم یکی کن </p><p>بازم ببخشید</p></li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rakhtkan.com/?feed=rss2&amp;p=4178</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>صرف فعل خنده</title>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=4070</link>
		<comments>http://rakhtkan.com/?p=4070#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Aug 2010 19:20:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>.S</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rakhtkan.com/?p=4070</guid>
		<description><![CDATA[نیلوفر لابلای چروک‌های مانتوی گشادش وول وول می‌زند. انگشت‌ اشاره و میانی دست راستش را چنان میان مشت دست چپش می‌چلاند که سفید می‌شوند و بالاخره می‌گوید: اسهل، یسهل&#8230;.و با کمی مکث، اسهال. ردیف‌های جلو همه سرشان را زیر انداخته‌اند و شانه‌هایشان می‌لرزد. صدای ریز خنده از نیمکت‌های آخر می‌آید. انگاری برای اولین بار است که صرف این فعل، یا کلمه اسهال را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نیلوفر لابلای چروک‌های مانتوی گشادش وول وول می‌زند. انگشت‌ اشاره و میانی دست راستش را چنان میان مشت دست چپش می‌چلاند که سفید می‌شوند و بالاخره می‌گوید: اسهل، یسهل&#8230;.و با کمی مکث، اسهال.</p>
<p>ردیف‌های جلو همه سرشان را زیر انداخته‌اند و شانه‌هایشان می‌لرزد. صدای ریز خنده از نیمکت‌های آخر می‌آید. انگاری برای اولین بار است که صرف این فعل، یا کلمه اسهال را شنیده‌ایم. معلم عربی که نه زیباست، نه خوش اخلاق و نه هیچ صفت خوب دیگه‌ای، نگاهش را عین دو تا میخ فرو می‌کند در چشمهای ردیف آخری‌ها. خفه می‌شویم، از دَم.</p>
<p>می‌گوید: حالا فعل زدن، ضَرَب.</p>
<p>کسی از بیخ شوفاژ، از زیر تنها پنجرهء کلاس می‌گوید: زدم، زدی، دعوا شد. ریسه می‌رویم، هر کی به سَمتی خم شده و هرهر می‌خندد، دو سه تایی زیر میز کنترل از کف داده‌اند.</p>
<p>مریضم صبح آمده مطب. می‌گوید آنتی بیوتیک جدید را که می‌خورم اسهال می‌گیرم. نمی‌خندم، نمی‌توانم بخندم. نه رنگ پریده‌اش خنده دارد و نه فکر اینکه شاید تا لحظاتی دیگر مجبور به ترک مطب و تعویض صندلی معاینه شوم. انگاری همه خنده‌ها در آن کلاس لخت و بیریخت ته راهرو، بین نیمکت‌های حکاکی شده با قیچی‌های خیاطی و میل‌های بافتنی‌ طرح کاد معلق مانده. گویی ریسه رفتن‌ها بابت تَرَک دیوار را مثل عکس عروسی مادربزرگ، قاب گرفته‌ایم میان سال‌هایی که نوستالژی‌مان از آنها جَک و جانورهاییست کارتونی‌ که همگی به دنبال ننهء بی مسئولیتشان می‌گشتند. سال‌هایی که گوشهء حیاط مدرسه سینه کش آفتاب پاییزی می‌ایستادیم و حرف آخر دلخوری‌ها و اَلم شنگه‌های کودکانه را سنگ کاغذ قیچی و یا حتی پَلم پولوم پیلیشِ وسط زنگ تفریح می‌زد. نه خودخواهی‌های من، نه تفسیر‌های تو.</p>
<hr><h2>11 Comments</h2> <ul><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4070#comment-11856">پنجشنبه  ۲۸ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.sinehsorkh.com' rel='external nofollow' class='url'>امین</a> wrote:</p><p>کلا مادر من می گفت این ربطی به سن نداره، خصوصیت کلاس و پشت نیمکت نشینی همینه.</p><p>مادر من معلم بود که الان بازنشسته شده؛ یادمه اون موقع ها که می رفتن کلاس های آموزشی، همه معلم بودند؛ و می گفت استاد رو اینقدر اذیت می کردند :D</p><p>کلا خاصیت پشت نیمکت ه :)</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>هوس کردم برم یه نیمکت بگیرم بذارم تو خونه بیخ دیوار. شاید اون روزها برگرده امین.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4070#comment-11857">پنجشنبه  ۲۸ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://siakia99.blogfa.com/' rel='external nofollow' class='url'>علی</a> wrote:</p><p>به نظرم بعیده فقط قاب شده باشه به دیوار...گاهی از گوشه و کنار سرک میکشه به نظرم</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4070#comment-11858">پنجشنبه  ۲۸ مرداد ۱۳۸۹</a>, سایه wrote:</p><p>هیچی آویزونش کردم چروک نشه!!!!</p><p></p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4070#comment-11859">پنجشنبه  ۲۸ مرداد ۱۳۸۹</a>, محمد wrote:</p><p>سلام:) من دنبال یه دوست قدیمی میگردم ... دوستی که چایی و گوجه سبز رو دوست داشت ... خوب مینوشت و گاهی هم تو تهران و خیابان انقلاب فلسطین یه سری به من میزد... اسمش مهدی بود ... می خندید و می خندیدیم ... اگه ازش سراغ دارید به من هم خبر بدید که خیلی دلم براش تنگ شده!</p><p>دوست قدیمی </p><p>محمد (حرف هایی از دل زمان)</p><p>پ.ن ببخشید که این حرفام ربطی نداشت به خنده های شما</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>پیغام شما رو زنگ زدم امروز بهش  رسوندم. ایمیل شما رو هم دادم. گفت تماس می‌گیره.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4070#comment-11860">جمعه  ۲۹ مرداد ۱۳۸۹</a>, دوست wrote:</p><p>سلام عزیزم</p><p>فعلا حرفم نمی یاد که نظری بنویسم... ولی حدود 2 ساعت دیگه دارم می رم به سمت فرودگاه.............. تا زود............</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>سفرت به خیر و خوشی. فقط درخواست من یادت نره موقع اومدن. همین یه چیز رو ازت خواستم، به خاطر من انجام بده. چقدر دلم تاپ تاپ می زنه برای این فرودگاه رفتنت. انگاری خودم برای بار اول دوباره مسافرم. مواظب خودت باش و رسیدی از خودت خبری بده لطفا. تا زود. سفر به خیر و سلامت.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4070#comment-11861">جمعه  ۲۹ مرداد ۱۳۸۹</a>, milad wrote:</p><p>در مورد  میز و نیمکت و کلاس و  مدرسه و دانشگاه تا بوده همین بوده</p><p>تا وقتی اسیرشی همش خدا خدا میکنی کی تموم میشه از  شرش راحت بشی وقتی هم که فارغ التحصیل میشی با خاطراتش زندگی میکنی و همیشه میگی میشه دوباره حال وهوای اون روزها برگرده، نه نمیشه ، چه کنیم که این یک مسیر بی بازگشته ، یک طرفه تا ته خط </p><p>یادمه اون ترم های اول و دوم  که بودیم یکی از دوستای هم خونه ایم اومده بود خونمون از خاطرات دانشگاهش واسمون تعریف می کرد کلی هم از ورق زدن خاطراتش لذت می برد ما هم واسه اینکه طرف فکر نکنه حوصله مون سر رفته با خنده هامون تاییدش می کردیم  ولی واقعیتش تو دلم می گفتم چه دل خوشی داره اگه بیاد  در یک ترم ریاضی مهندسی و ترمو  و سیالات و دینامیک و هزار کوفت و زهر ماره دیگه پاس کنه و اشکش در نیاد انوقت ببینم  خاطره و پروانه و.. یادش  میمونه یانه</p><p>موقع رفتن برگشت گفت غصه نخورین تا چشم رو هم بزارین تموم میشه ، سختیش میره و خاطراتش میمونه که یادآوریشون لذت بخشه و همین هم شد</p><p></p><p>در مورد نوستالژی هم باید بگم که بسوزه پدرش که تمومی نداره </p><p>هر جا میری توی وبلاگ های عزیزان خارج نشین ردپایی ازش وجود داره  </p><p>از طرف من بهش بگو برو که می خورمت ها</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>این نوستالژی رسما اجداد ما رو میاره جلوی چشممون روزهای یکشنبه. من کلا از جمعه بعد از ظهر که می‌شه ساز مخالف کوک می‌کنم تا دوباره بشه دوشنبه و مثل تراکتور برم سر کار.  روز و روزگار خوش میلاد عزیز.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4070#comment-11862">جمعه  ۲۹ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.sinehsorkh.com' rel='external nofollow' class='url'>امین</a> wrote:</p><p>خوندم که این دوست قراره سوار هواپیما بشه و بیاد بیرون؛ یکدفعه رفتم یکسال قبل؛ هنگامی که اومدم بیرون و گیج و ویج می زدمم.</p><p>چقدر اینطرف زمان سریع می گذره!! آدم هیچ چیز از زندگیش نمی فهمه!</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>این طرف زمان روی دور تند هست امین جان. چشم به هم بذاری بیست سال گذشته مثل من.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4070#comment-11863">جمعه  ۲۹ مرداد ۱۳۸۹</a>, میلاد wrote:</p><p>سلام بر یار قدیمی..</p><p>اول اینکه این میلاد بالایی من نبودما....</p><p>اینو که نوشتی یادمه دبیرستان که بودم من همیشه ردیف آخر بودم و البته درس خون هم بودم..ما یه 5و6 تا بودیم که درسخون بودیم اما یه کم ارتفاعمون زیاد بود و ته کلاس بودیم..بعد خیلی وقتا کرم میریختیم ولی به حرمت درسخون بودنمون دهنمونو سرویس نمیکردن..</p><p>یه بار سر یه کلاس بودیم بعد من و بغل دستیم رفیقمون که جلوی ما بودو دیوونه کردیم بعد چون توی اون کلاس ما سوگولی بودیم معلم اومد 4 تا دری وری به این رفیق جلویی ما گفت.یادش بخیر جدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>سلام میلاد جان، از آی پی متوجه شدم اون میلاد تو نیستی. من خودم هم از دسته نردبون دزدها بودم، ردیف آخری بودم و کمی تا قسمتی درسخون. ولی این معلم عربی درسخون غیر درسخون حالیش نبود. از دم براش یکی بود. اوضاع و احوالت میزونه؟ روزگار هست به کام؟ ممنون که سری می‌زنی. روزهات شاد.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4070#comment-11864">شنبه  ۳۰ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://roozmaregie.blogspot.com/' rel='external nofollow' class='url'>م.صادق</a> wrote:</p><p>معلم عربی ما هم مردی بود با همین مشخصات(نه زیباست، نه خوش اخلاق و نه هیچ صفت خوب دیگه‌ای). فکر کنم با معلم شما زن و شوهر بودن.</p><p>در ضمن شوهره دست بزن هم داشت، در واقع خودکار میذاشت لای انگشتامون.</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>خوش به حال هر کی که معلم عربی خوش اخلاق داشته. این خانوم بابای ما رو میاورد جلوی چشممون دوباره و سه باره و چهار باره تا آخر زنگ کلاس. </p><p>چقدر دلم گرفت وقتی گفتی خودکار لای انگشت....یه چیزی ته دلم ناجور شد. روزهات شاد دوستم.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4070#comment-11865">شنبه  ۳۰ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://limoosh.wordpress.com/' rel='external nofollow' class='url'>حامد</a> wrote:</p><p>چه خوب نوشتید همشون بین هوا و زمین معلق موندند و این زندگی داغون اینجا مجالی برای بازگشتشون نمیده!!</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=4070#comment-11866">یکشنبه  ۳۱ مرداد ۱۳۸۹</a>, milad wrote:</p><p>در مورد میلاد خان که هم نام بنده هستند باید بگم باعث خوشحالیه که هم نام هستیم</p><p>یادمه  از اونجایی که توی فامیل  هم یه میلاد داریم که دست بر قضا نام خونوادگی مون هم یک هست هرجا باهم بودیم یه سری مشکلات بوجود می اومد . آخرین دفعه هم  سر وام شهریه دانشگاه بود که من همه اقساط رو پرداخت کرده بودم ولی روزی که رفتم کارت ورود به جلسه رو بگیرم  برام بدهکاری زده بودند که خلاصه با کلی بالا و پایین کردن بهشون فهموندم که بابا اون یه میلاد دیگست که بدهکار نه من البته این موضوع واسه چند سال قبله</p><p>ولی می خوام عرض کنم بنده مطمئنم که اینجا مشکلی نخواهد بود و ما می تونیم هردو با همین نام فعالیت کنیم</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>قول می‌دم مشکلی پیش نیاد. هم ایمیل‌ها متفاوته هم آی پی‌ها. :)</p></li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rakhtkan.com/?feed=rss2&amp;p=4070</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تقاطع لامبارد و پاول با دریای خزر</title>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=3735</link>
		<comments>http://rakhtkan.com/?p=3735#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Aug 2010 17:57:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>.S</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rakhtkan.com/?p=3735</guid>
		<description><![CDATA[چشمهایم را تا جا داشت ریز کردم، به همه سمت چهارراه چشم انداختم، ولی آنجوری که تابلوی زرد نشان می‌داد، بچه‌ای در حال الاکلنگ بازی ندیدم. هر چند صدای متهء دندانسازی را بیشتر می‌پسندم تا صدای بچه، ولی خوب می‌شد اقلا الاکلنگ را می‌دیدم! بار آخر که الاکلنگ دیدم جایی وسط پارک ملت بودم. همین روز آفتابی ثبت شده در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignright size-full wp-image-3736" src="http://rakhtkan.com/blog/wp-content/uploads/2010/07/SF.jpg" alt="" width="250" height="521" /></p>
<p>چشمهایم را تا جا داشت ریز کردم، به همه سمت چهارراه چشم انداختم، ولی آنجوری که تابلوی زرد نشان می‌داد، بچه‌ای در حال الاکلنگ بازی ندیدم. هر چند صدای متهء دندانسازی را بیشتر می‌پسندم تا صدای بچه، ولی خوب می‌شد اقلا الاکلنگ را می‌دیدم! بار آخر که الاکلنگ دیدم جایی وسط پارک ملت بودم.</p>
<p>همین روز آفتابی ثبت شده در عکس، راستهء خیابان پاول را گرفتم و قدم زدم تا لب دریا. کنار آبهای خیلی از شهر‌‌های ساحلی اینور و آنور دنیا ساعت‌ها راه رفته‌ام، کافه‌های کوچک را برای کیک و چای زیر و رو کرده‌ام، و در عصرهای رخوت‌انگیز خیلی از این شهر‌های ساحلی رو به آفتاب و زیر کلاه حصیری خوابم برده. شب‌ها کنار موج‌های ریز ریز نقاط مختلف دنیا قرص لرزان ماه را در آب دیده‌ام. اما سال‌هاست که کنار آب‌های آشنای خزر نبوده‌ام.</p>
<p>از بار آخری که خزر را دیدم بیش از بیست سال گذشته. تهران را گرومب و گرومب می‌کوبیدند و ما، خیلی‌ها از ما، کنار آبهای شمالی کشور پناه گرفته بودیم.</p>
<p>دوستی قدیمی پناهمان داد. شب اول را یادم است، کتلتی که برای شام آماده شده بود با سبزی خوردن و نان تازه صرف شد. نمی‌دانم چه شد و چه نشد که بعد از شام صدای بشکن و بالا بنداز &#8220;هانی عشق و عسلم، هانی شعر و غزلم، هانی دنیا مال ما، همه عشق‌ها مال ما&#8230;&#8221; در آمد. تکان‌های موزون و ناموزون بود و دستهای بالای رقصان یک دو تا از اهالی جنگ زدهء تهران که حالا آرامشی موقت کنار آبهای خزر یافته بودند. از همان شب اول رختخوابم را پشت کاناپهء عریض و طویل سالن انداختم. جایی که کسی مرا نبیند. نخواهد که برقصم. نخواهد که با &#8220;هانیِ&#8221; گیس بریده‌ای‌ که همه عشق‌ها و دنیا مال او شده بود، تهران را از یاد ببرم. ما اونروزها همه دنیا که سهل، شهرمان هم دیگر مال خودمان نبود.</p>
<p>این روزها نمی‌دانم هانی کجاست. نمی‌دانم عشق‌ها هنوز مال اوست یا او هم مثل خیلی‌‌هایی که فقط همان روزهای اولِ عاشقی &#8220;هانی&#8221; صدا می‌شوند به آمار پنجاه و چند درصدی طلاق پیوسته. نمی‌دانم کل دنیا هنوز مال هانی‌ست یا او هم مثل من شهرش را دوباره از دست داده و کنار آب‌های شهر‌های غریب دور افتاده  قدم می‌زند. چه بسا چند توله سگ قد و نیم قدِ تخس هم به دنبالش راه انداخته باشد، از همان چند صباح عاشقی با مردکی که برایش سینه چاک می‌کرد با ترانه‌های قر کمریش.</p>
<p>که می‌داند، شاید هم هانی توی یکی از همین شهر‌های این کشور عریض و طویلی که من آواره‌اش شده‌ام، زیر همین آسمان نقس می‌کشد، راه می‌رود. شاید اون هم مثل من دلش این موقع سال جا مانده باشد در سینی‌های آلبالوی کنار خیابان‌ها و هر پاییز زیر همین آسمان هر از گاهی بغضش بترکد مثل انار. شاید هم زیر این آسمان دل داده‌ست به یک لندهور دیگر و در زمانی کوتاه‌تر از آن که بتوانی بگویی تهرانجلس، شکمش بالا آمده‌ باشد این هوا. چه خیال کرده‌اید؟ در کشوری که برای مردمش داشتن تلویزیون‌های عریض و طویل بالای شصت اینچ واجب‌تر از نان شب است هر چیزی امکان دارد. تقدیر &#8220;هانی&#8221; هر چه که بوده باشد، می‌دانم تا امروز برای خودش زنی شده. با یک حساب سر انگشتی &#8220;هانی&#8221; این روزها دست کم باید چهل و خرده‌ای را شیرین داشته باشد.</p>
<p>چه بسا هانی‌ای که روزگاری عشق بود و عسل بود پشت پا زده باشد به آن خوانندهء لوس آنجلسی با آن سبیل تُنک و صدای خُنُک. چه بسا این همه سال مانده باشد در کشورش و این روزها تنها موقعی که از عسل حرف می‌زند، غر زدنش بابت عسل دماوندِ کیلویی هفت هزار تومان باشد در پایتخت، هنگام سر انداختن بافتی‌اش. همان پایتختی که روزی گرومب و گرومب می‌کوبیدندش و همه ما حسرت برگشتن به آن را داشتیم از کنار آبهای خزر.</p>
<p>پ.ن. عکس از خودم. سانفرانسیسکو، تقاطع خیابان لامبارد و پاول. دنبال دریای خزر در عکس نگردید.</p>
<hr><h2>7 Comments</h2> <ul><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3735#comment-11847">چهارشنبه  ۲۰ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.sinehsorkh.com' rel='external nofollow' class='url'>امین</a> wrote:</p><p>اون اواخر که دیگه بدجور داشت تهران رو می کوبوند یادمه ما رفتیم شهریار.</p><p>من اون موقع سال دوم دبستان بودم؛ یادمه دوم رو اونجا تموم کردم و وقتی برگشتیم نمی دونم چرا مادرم مجبورم کرد دوباره برم مدرسه خودمون و دوباره دوم رو تموم کنم :D</p><p>خلاصه من هم از شهریار کلی خاطرات خوب دارم؛ باغ های زیاد؛ شکوفه های رنگارنگ؛ ...</p><p>شاد باشی اس عزیز</p><p></p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3735#comment-11848">پنجشنبه  ۲۱ مرداد ۱۳۸۹</a>, Mayra wrote:</p><p>Delam kotlet ba sabzi khordane tazeo nun sangkak khast. delam un balkone por az golo mikhad ro be ye sahele arumo aftabi. delam yek haftehhh, tamam aftabi mikhad bedune stress karo projeh mikhad. delam shayadam khunaro mikhad</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3735#comment-11849">پنجشنبه  ۲۱ مرداد ۱۳۸۹</a>, دوست wrote:</p><p>سلام عزیزم</p><p>وای که چه روزایی بود... همش دلهره ما که جایی نرفتیم جایی نداشتیم که بریم همش تهران بودیم... نهایت می رفتیم زیر زمین... دوران بچگیمون با چه اضطراب هایی که نگذشت... کاشکی می شد حداقل از خاطرمون پاک می شد </p><p>ولی انصافا عکس خیلی زیبایی انداختین...</p><p>از الاکلنگ گفتی هوس کردم یه پارک برم واسه تاب بازی و الاکلنگ می دونی که اوضاع احوالم چطوره... دلم بچگی می خواد... از دنیای آدم بزرگا خسته شدم... می بوسمت مواظب خودت باش</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>می‌دونم اوضاعت چجوریه این روزها دوست نازنین. ولی همون‌هایی که برات نوشتم رو بکن، اقلا از طرف من.</p><p>روزهات شاد.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3735#comment-11851">شنبه  ۲۳ مرداد ۱۳۸۹</a>, غزلک wrote:</p><p>اس عزیز من شاید یه جورائی تازه پیداتون کردم. از این آخرین نوشته ات یک فلش بک زدم به تمامی نوشته های قبلیت.... نمیدانم دنبال چی میگشتم؟ یک طعم غربت واقعی با نون و پنیر و ریحون.... همه را با تمام وجود حس کردم... واقعاً حقیقی تر از این نوشته ها پیدا نکردم . دلم میخواست از دلیل مهاجرتت توی اون سن کم چیزی میدانستم... به چه امیدی و چرا؟ هیچی پیدا نکردم... ولی خالصانه دوستت دارم ... تمام خاطراتت را... همه حس غریب بودنت را...</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>غزلک عزیز، من برای مهاجرت نیومدم. من برای سه ماه تابستون اومده بودم. تنها به اندازه همون تابستون هم همراهم وسایل آورده بودم. قبل از اون تابستون هم چهار بار دیگه اومده بودم آمریکا. ولی موندم و هنوزم اینجام. برنامه‌ریزی قبلی به صورت یک مهاجر براش از قبل نشده بود. امسال بیست و یکساله که اینجام. به هیچ امیدی نموندم به جز امید خودم. کسی نبود که بهش امیدی بتونم داشته باشم در حقیقت. روزهات شاد دوستم.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3735#comment-11853">یکشنبه  ۲۴ مرداد ۱۳۸۹</a>, زهرا wrote:</p><p>سلام خانوم دکتر مهربون. خوبید این روزا؟ خوش میگذره؟ خیلی دوست داشتم این پستو. گرچه نمی تونم باهاش احساس نزدیکی کنم. اون موقع دوسالم بود فقط و من هیچ خاطره ای ندارم. خیلی خوش باشید.</p><p></p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3735#comment-11854">چهارشنبه  ۲۷ مرداد ۱۳۸۹</a>, غزلک wrote:</p><p>گلم امروز هشتمین روزه که میام و نیستی... امیدوارم فقط مثل همه این سالها گرفتاری کاری باشه که نتونستی بیای ..... اس مهربان و هنرمندم ... میخوام بدونی من پشت تمام اون جواهرات سنگی دست ساز خوشگل  فقط عشق دیدم... رنگ سبز زیبای دلمه هات  به سبزی دل غریبت بود.... خوب میدانم... من تمام نگرانیهات را در" نه انجائی و نه اونجائی حکایت ماست" را ثانیه به ثانیه چشیدم... طعم کتلتهائی را میداد که شاید آنهائی که خوردند نفهمیدند نمک آن از اشک چشمهای منتظرت است.... حالا دیگر با " ای زندگی سلام" تو  تمام گلها و شمعدانی های قشنگ باغ ارم شیراز را  به یادت نگاه میکنم... من دختری از شیرازم ... نه متولد اونجا... ولی لحظه به لحظه زندگی چند ساله ام در آنجا را با بهشت عوض نخواهم کرد... ولی به جبر روزگار از آن دورم .... جایی دیگر اما در وطن... دوستت دارم</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>ممنون از این همه محبتت غزلک عزیز. فکر کنم هر چی بوده و نبوده رو خوندی این چند روزه. بر می‌گردم. باید حرفی باشه تا برگردم، ولی برمی‌گردم همین روزها. باز هم ممنونم از لطفت.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3735#comment-11855">چهارشنبه  ۲۷ مرداد ۱۳۸۹</a>, milad wrote:</p><p>باسلام </p><p>از خوندن مطالب رختکن خاطرات لذت بردم  و سعی می کنم نوشته هاتون رو دنبال کنم</p><p>در مورد دریا خزر هم باید بگم تا سال قبل که ساری درس می خوندم هر موقع وقت می شد با دوستان  یه سری بهش میزدیم و چشم هامونو به آبی دریا می سپردیم. درسته که ساحل اوجا به قشنگی چالوس و رامسر و شهر های دیگه که جنگل ودریا رو با هم دارند نمیرسه ولی در نوع خودش باز هم دریای خزره </p><p>امید وارم شماهم یک روزی فرصت کنید و به این بزرگ ترین دریاچه جهان سری بزنید</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>یکی از این روزها فرصت خواهد شد. فرصت هم نشه، فرصتی درست خواهم کرد.</p></li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rakhtkan.com/?feed=rss2&amp;p=3735</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آنچه همه خوبان دارند</title>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=3885</link>
		<comments>http://rakhtkan.com/?p=3885#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Aug 2010 04:06:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>.S</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rakhtkan.com/?p=3885</guid>
		<description><![CDATA[امیر حسین سام، صداییه که دوست نازنینی حدود یکسال پیش بهم معرفی کرد. گفتن اونچه همه خوبان دارن، امیر حسین سام یکجا داره شاید اغراق نباشه. فارغ‌التحصیل رشته پزشکی از یکی از دانشگاه‌های بریتانیا با رتبهء اول که صدای  خودش وسه تارش خیلی روزها در آپارتمان کوچیکم می‌پیچه. مسافر که باشم، هر بار آهنگ &#8220;می‌دانم که می‌آیی&#8221; [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.amirsam.com/farsi/biography.html">امیر حسین سام، </a>صداییه که دوست نازنینی حدود یکسال پیش بهم معرفی کرد. گفتن اونچه همه خوبان دارن، امیر حسین سام یکجا داره شاید اغراق نباشه. فارغ‌التحصیل رشته پزشکی از یکی از دانشگاه‌های بریتانیا با رتبهء اول که صدای  خودش وسه تارش خیلی روزها در آپارتمان کوچیکم می‌پیچه. مسافر که باشم، هر بار آهنگ &#8220;می‌دانم که می‌آیی&#8221; دکتر سام همراهمه. امشب دیر از سر کار برگشتم و دارم این آهنگ رو گوش می‌کنم و جاهایی رو با خواننده همراه می‌شم&#8230;.می‌دانم که می‌آیی&#8230;.چه غم دارم ز تنهایی&#8230; برای گوش کردن روی شکل زیر کلیک کنین.</p>
<p><a href="http://rakhtkan.com/blog/wp-content/uploads/2010/08/Midanam.MP3">Midanam.MP3</a></p>
<hr><h2>7 Comments</h2> <ul><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3885#comment-11841">سه شنبه  ۱۹ مرداد ۱۳۸۹</a>, زهرا wrote:</p><p>عالی بود، بینظیر بود، فوق العاده بود. خیلی زیاد ممنون اس جون مهربون. :)</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3885#comment-11842">سه شنبه  ۱۹ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.sinehsorkh.com' rel='external nofollow' class='url'>امین</a> wrote:</p><p>نشنیده بودم</p><p>صدای زیبا و دلنشینی دازه</p><p>ممنون</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3885#comment-11843">سه شنبه  ۱۹ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://roozmaregie.blogspot.com/' rel='external nofollow' class='url'>م.صادق</a> wrote:</p><p>ای ول</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3885#comment-11844">چهارشنبه  ۲۰ مرداد ۱۳۸۹</a>, دوست wrote:</p><p>سلام عزیزم</p><p>مرسی از پاسخ ایمیلتون... به سفارش شما حتما عمل خواهد شد... ولی انصافا تعارف نکردم... بازم تا جمعه اگر موردی مد نظرتون بود برام ایمیل کنید خیلی خوشحال می شم.</p><p>می بوسمت... این آهنگ هم خیلی به دلم نشست... </p><p>شب هجران شود کوتاه... رسد صبح امید از راه</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>تنها چیزی که می‌خوام همونیه که توی ایمیل گفتم. ممنون که بهم خبر دادی. روزهات شاد دوست عزیز.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3885#comment-11845">چهارشنبه  ۲۰ مرداد ۱۳۸۹</a>, ع.خ wrote:</p><p>تارشو بیشتر دوس داشتم چون شعرش غمتاک بود!</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3885#comment-11846">چهارشنبه  ۲۰ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://gelezolfam.blogspot.com/' rel='external nofollow' class='url'>نگار</a> wrote:</p><p>امیر حسین سام رو از شعر هایی که سالها قبل توی مجله ادبستان(که پدرش سردبیرش بود)مینوشت،میشناسم.هر چند اونموقع جوانتر از این حر فها بود...اما میشد پیش بینی کردکه در آینده حتما حرفی  زیبا برای گفتن خواهد داشت. بعدها هم با صبح بهار باران اومد.موافقم.آنچه خوبان همه دارند...البته خواننده این آلبوم علی بیات هست.</p><p>XXXXXXXXXXXXXX</p><p>ممنون از اطلاعاتی که دادی نگار عزیز.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3885#comment-11850">پنجشنبه  ۲۱ مرداد ۱۳۸۹</a>, یوسف wrote:</p><p>خیلی عالی بود. مخصوصا با احوالی که الان دارم</p><p>XXXXXXXXXXXXX</p><p>خوشحالم که خوشت اومد.</p></li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rakhtkan.com/?feed=rss2&amp;p=3885</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
<enclosure url="http://rakhtkan.com/blog/wp-content/uploads/2010/08/Midanam.MP3" length="2742054" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>نکنید این کارها رو</title>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=3981</link>
		<comments>http://rakhtkan.com/?p=3981#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Aug 2010 01:57:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>.S</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rakhtkan.com/?p=3981</guid>
		<description><![CDATA[خیر سرم اومدم دو کلمه روزنامه فارسی بخونم دلم وا بشه. اینها چیزهاییه که دیدنش توی یه روزنامه ایرانی به جز تاسف برای من چیز دیگه‌ای نداره. خط‌های قرمز روی عکس‌ها رو دنبال کنین تا براتون بگم. بنگالو تو فارسی داریم ما؟ یه ببر بنگال داریم ولی فکر نکنم این اون باشه. بنگالو در انگلیسی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیر سرم اومدم دو کلمه روزنامه فارسی بخونم دلم وا بشه. اینها چیزهاییه که دیدنش توی یه روزنامه ایرانی به جز تاسف برای من چیز دیگه‌ای نداره. خط‌های قرمز روی عکس‌ها رو دنبال کنین تا براتون بگم.</p>
<p><img class="alignright size-full wp-image-3982" src="http://rakhtkan.com/blog/wp-content/uploads/2010/08/pic1.jpg" alt="" width="200" height="235" />بنگالو تو فارسی داریم ما؟ یه ببر بنگال داریم ولی فکر نکنم این اون باشه. بنگالو در انگلیسی به معنی خونه ییلاقی یا خونه ویلایی هست.</p>
<p>بیسمنت چی، تو فارسی داریم؟ بی سِمنت به معنی اینکه توش سیمان استفاده نشده نه‌ها. بیسمنت به انگلیسی همون زیر زمین خودمونه.</p>
<p><img class="alignright size-full wp-image-3984" src="http://rakhtkan.com/blog/wp-content/uploads/2010/08/pic2.jpg" alt="" width="200" height="113" />دن (به کسر دال) یعنی همون یه اتاق کوچیک نشیمن، یا اتاق دم دستی، که برای مطالعه هم می‌شه استفاده کرد.</p>
<p><img class="alignright size-full wp-image-3986" src="http://rakhtkan.com/blog/wp-content/uploads/2010/08/pic3.jpg" alt="" width="250" height="103" />طرفی که این رو نوشته همون خودش مورگیج بوده. یعنی همون خیلی گیج بوده. مورگیج به انگلیسی یعنی وام مسکن. به همین راحتی می‌شه نوشت وام مسکن. باور بفرمایید اینجوری نه کسی مور (زیاد) گیج می‌شه نه کم گیج می‌شه و کاملا شیر فهم می‌شه چی نوشتین.</p>
<p><img class="alignright size-full wp-image-3988" src="http://rakhtkan.com/blog/wp-content/uploads/2010/08/pic4.jpg" alt="" width="300" height="213" /> لیز به معنی سر (به ضم سین) که آدم روش لیز می‌خوره نیست اینجا. لیز که اینجا نوشته شده در حقیقت لیس باید نوشته بشه. ولی خب روزنامه ایرانیه و اگر بنویسن لیس ناجوره و روزنامه خانوادگیه!  پس دستکاری می‌کنن می‌نویسن لیز ولی دلشون نمیاد بنویسن اجاره، کرایه. لیز یا همون لیس یعنی کرایه. دان تاون هم خدا بخواد می‌شه همون مرکز شهر.</p>
<p><img class="alignright size-full wp-image-3990" src="http://rakhtkan.com/blog/wp-content/uploads/2010/08/pic5.jpg" alt="" width="250" height="85" />این آخری هم که گند زد به این آخر هفته ما که داره میاد. ویکند (ویک-اِند) یعنی همون آخر هفته.</p>
<p>باور بفرمایید به صفحه دوم روزنامه نرسیدم بستم گذاشتم کنار بس که حالم بد شد. به آخر صفحه اول هم نرسیدم حتی. نکنید این کارها رو وقتی از روی این اقیانوس خراب شده رد می‌شین و می‌رسین اینطرف. نکنید، خوبیت نداره.</p>
<hr><h2>6 Comments</h2> <ul><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3981#comment-11835">شنبه  ۱۶ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.azroozha.blogspot.com' rel='external nofollow' class='url'>مهتا</a> wrote:</p><p>خداییش این همه حقارت و ندید یدبد گی دی گه نوبره. بی ریشه گی هست. آدم وقتی می بینه ملیتهای دیگه چا ارزشی برای  موظن خودشون  قایل هستن از بعضی از این ایرانی ها شرمش میشه .. واقعا مایه تاسف و البته دل بهم خوردگی  هست این چیزا.. زبان ریبای فارسی.. کسانی که اینها م ینویسن  لیاقت ندارن.. واقعا لیاقت ندارن..</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3981#comment-11836">شنبه  ۱۶ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.sinehsorkh.com' rel='external nofollow' class='url'>امین</a> wrote:</p><p>واقعا ها</p><p>چرا این روزنامه ها اینجوری اند؟</p><p>پوف</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>شتر گاو پلنگ شنیدی امین؟ اینها همون شدن.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3981#comment-11837">شنبه  ۱۶ مرداد ۱۳۸۹</a>, دوست wrote:</p><p>سلام</p><p>مرسی که آپدیت کردی... ولی من می گم اگر کسی بخواد فارسی و انگلیسی را قاطی بنویسه همون بهتر PEnglish بنویشه نه اینکه کلمات انگلیسی را ادغام شده با فارسی و با الفبای فارسی بنویسه!! دیگه شاهکار بود...</p><p>خوب و خوش باشی عزیزم... آخر هفته خوبی داشته باشی</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>کلا همه ماهایی که اومدیم اینور آب از روزی که رسیدیم شاهکارهایی شدیم که خبر نداری. این فقط یه نمونه بود که می‌شد توی وبلاگ گذاشت و نشون داد. روزهات شاد دوست عزیز.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3981#comment-11838">یکشنبه  ۱۷ مرداد ۱۳۸۹</a>, فرناز wrote:</p><p>نه تنها توی روزنامه ها این کلمات رو می بینی وقتی با ایرانی ها هم حرف می زنی از 3 کلمه ای که می گن 4 تا ش انگلیسی ه </p><p>واقعا ادم حالش بد می شه</p><p>من که یک کلمه هم توی خونه انگلیسی حرف نمی زنم ولی از شانس من دخترم یه کلمه نمی تونه فارسی حرف بزنه خودم رو به در و دیوار می کوبم ولی درست نمی شه </p><p>ای خدااااااااااااااااااا</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>والا منم بعد از بیست و یکسال یه کلمه انگلیسی لای فارسی حرف زدنم نیست همونجوری که یه کلمه فارسی بین انگلیسی حرف زدنم نیست! دخترت رو نمی‌دونم چیکار کنی فرناز نازنین. من بچه ندارم و واقعا نمی‌دونم باید باهاشون چیکار کرد. ولی اگر بچه داشتم شاید کلا جوابش رو نمی‌دادم اگر به انگلیسی چیزی می‌گفت. کلا خودم رو می‌زدم به نشنیدن. ولی درس بچه‌داری دادن من رو اصلا گوش نکن که هیچ تجربه‌ای ندارم. اون ایرانی‌هایی هم که من فارسی حرف می‌زنم و اونها سه تا انگلیسی بینش قاطی می‌کنن برای جواب دادن من همه کلماتشون که به انگلیسی گفتن رو براشون به فارسی ترجمه می‌کنم، دیگه این کار رو نمی‌کنن. خودشون می‌فهمن منظور چیه و درز می‌گیرن. روزهات شاد.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3981#comment-11839">یکشنبه  ۱۷ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://marziyehkazemi.wordpress.com' rel='external nofollow' class='url'>مرضیه</a> wrote:</p><p>امروز در ایران روز من و همکارانم است</p><p>روزِ خبرنگار...</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>روز خودت و همکارت مبارک مرضیه عزیز.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3981#comment-11840">دوشنبه  ۱۸ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://بروبچ' rel='external nofollow' class='url'>chatrbaz</a> wrote:</p><p>چند روز پیش به اولین ماموریت جدی زندگی ام اعزام شدم.آن هم چه ماموریتی حفاظت از ساختمان اجلاس ایرانیان خارج از کشور به عنوان یگان هوابرد مستقر در بالا پشت بام!!!</p><p>حالابماند که خدای نکرده انگار قرار است چه مشکلی برای این عزیزان به وجود بیاید بماند چه خرج هایی شدو...</p><p>ولی نمی دونم چرا فکر می کردم که ممکن است شما هم در این جمع حضور داشته باشید.هر موقع به بهانه ای پست حفاظتی را می پیچوندم می آمدم داخل سالن همین حس و داشتنم..نمی دونم شاید دفعه بعد یک جایی خودم به آقای مشایی پیشنهاد دادم تا شما جزو مهمانان ویژه بذاره..شاید یک روز توی همین کامنت های این وبلاگ دعوت نامه شما رو چاپ کردیم..شاید</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>چترباز عزیز، من اونجا نبودم که اگر بودم حال و روزم این روزها بهتر از این‌ها بود. چقدر محبت داری به من دوست عزیز. من اگر ایران باشم حال و روز نوشتنم خیلی فرق می‌کنه و همه خبردار می‌شن که ایرانم و رسیدم خونه. ممنونم از این همه لطفی که به من داری دوستم.</p></li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rakhtkan.com/?feed=rss2&amp;p=3981</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عبور از خیابان با عملیات ژانگولر</title>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=3951</link>
		<comments>http://rakhtkan.com/?p=3951#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Aug 2010 01:11:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>.S</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rakhtkan.com/?p=3951</guid>
		<description><![CDATA[بعد از چهارده سال برگشته بودم ایران. اول صبح بود، حدود‌های ساعت‌ چهار که از مهرآباد اومدم بیرون. تک و توکی ماشین در رفت و آمد بود. همینجور که قسمتی از میدون آزادی رو دور می‌زدیم که بیافتیم توی اتوبان جناح شیشه رو کشیدم پایین و رو به چهار تا و نصفی ماشین که اون موقع صبح بیرون بودند فریاد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignright size-full wp-image-3953" src="http://rakhtkan.com/blog/wp-content/uploads/2010/08/oboor.jpg" alt="" width="300" height="167" /></p>
<p>بعد از چهارده سال برگشته بودم ایران. اول صبح بود، حدود‌های ساعت‌ چهار که از مهرآباد اومدم بیرون. تک و توکی ماشین در رفت و آمد بود. همینجور که قسمتی از میدون آزادی رو دور می‌زدیم که بیافتیم توی اتوبان جناح شیشه رو کشیدم پایین و رو به چهار تا و نصفی ماشین که اون موقع صبح بیرون بودند فریاد کشیدم: آهای ملت من تهرانم. راننده خندید و گفت: پز نده خانوم، اینها خودشون هم تهرانند.</p>
<p>فردا نزدیک‌های ظهر که از خواب بیدار شدم، خیابون‌ها انگار ماشین زاییده بودن. دل به دریا زدم و اومدم بیرون. هر کاری کردم نتونستم از خیابون رد بشم. شاید بیست دقیقه‌ای وایسادم و باز هم سیل ماشین‌ها بند نیومد. بعد از ظهر دوباره دل به دریا زدم و رفتم گوشه خیابون ایستادم. خانومی چادری هم کنارم ایستاد و تا چشم به هم بزنم رفت اونور خیابون و من موندم اینور و با حسرت نگاهش کردم. چند دقیقه بعد یه خانوم چادری دیگه کنارم سبز شد. آروم رفتم کنارش و بال چادرش رو یواشی گرفتم بین دو انگشتم. اون که رفت وسط خیابون چشمهامو بستم و دنبالش رفتم. چند ثانیه بعد به طور معجزه آسایی صحیح و سالم و تمام قد اونور خیابون بودم. روزهای بعد هم اونقدر کنار خیابون منتظر می‌شدم تا کسی بیاد. بهترین‌ها خانوم‌هایی بودن که یه بچهء گوگولی مدرسه‌ای همراهشون بود. از شانس خوب من چون بهمن ماه رسیده بودم تهران، می‌شد بچه‌هایی رو همراه مادرشون پیدا کرد که یه کاپشن کلاه دار هم تنشون باشه. خودم رو سمتی که بچه دست مادرش رو گرفته بود جا می‌کردم و کمی عقب می‌ایستادم. گوشه کلاه کاپشن بچه رو نرم می‌گرفتم لای انگشت‌هام، جوری که کشیده نشه و نفهمه یه زن لنگ دراز به پشت کلاهش وصله. وقتی مامانش دستش رو می‌کشید که از خیابون رد بشن من هم همراهشون می‌رفتم.</p>
<p>سه هفته بعد یاد گرفتم خودم از خیابون مثل قرقی رد بشم. چنان جان بر کف شده بودم که خودم هم کف کرده بودم از این همه شجاعت پنهوون. شده بود عین یه بازی برام. هر چی خیابون شلوغ‌تر بود، کِیفش هم بیشتر بود. اینکه هفت بار عزرائیل رو جواب کنم هر روز موقع رد شدن از خیابون شوری به دلم می‌ریخت که من اسمش رو گذاشته بودم شور زندگی. ما از این شورها اینجا در غربت نداریم. یعنی هر ماشین رو که رد می‌کنی یادت میاد هنوز زنده‌ای و این یاد اومدن که زنده‌ای نعمتیه که وقتی زندگی می‌شه خیلی اصولی و از روی قانون از یاد می‌بریش.</p>
<p>یکماه و نیم بعد از رسیدنم به تهران دیگه کسی حریفم نبود. من می‌رسیدم اونور خیابون و خانوم‌های چادری و بچه‌های کاپشن به تن هنوز اونور خیابون بودند و با حسرت منو نگاه می‌کردند. من می‌گم حسرت، شما بخونین نگاه عاقل اندر سفیه.</p>
<hr><h2>9 Comments</h2> <ul><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3951#comment-11825">چهارشنبه  ۱۳ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://roozmaregie.blogspot.com/' rel='external nofollow' class='url'>م.صادق</a> wrote:</p><p>ای ول</p><p>ایندفعه اومدی بگو تا با هم از اتوبان رد شیم، نمی دونی یک حالی می ده، گرچه بعضی وقتا راننده ها کلی شون رو میارن بیرون و تشویقت می کنن، شاید هم تشویق نباشه اما من اسمشو گذاشتم تشویق،</p><p>XXXXXXXXXXXXXXX</p><p>هنوز به اندازه اتوبان حرفه‌ای نیستم برادر. به کشتن می‌دم جفتمون رو.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3951#comment-11826">چهارشنبه  ۱۳ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.sinehsorkh.com' rel='external nofollow' class='url'>امین</a> wrote:</p><p>:))))))))))))</p><p>اون نگاه عاقل اندر سفیه خیلی باهال بودددددددددد.</p><p></p><p>یادمه محل کار من نزدیک توپخانه بود؛ میدان توپخانه رو مرد می خواست رد کردن؛ همیشه خدا تصادف می شد و بعضی موقع هم تلفات می داد.</p><p>یعنی اوج تبحر رو من داشتم که تو 5 سالی که از اونجا رد می شدم هیچیم نشد.</p><p>حسابش رو بکن کلی ماشین باسرعت رد می شد؛ کلی موتوری بدون ذره ای عقل بینشون ویراژ می داد؛ و از همه بد تر؛ آخر خیابون لاین اتوبوس بود که برخلاف جهت خیابون بود و قشنگ بباید سرتو می چرخوندی تا ببینی اتوبوس میاد یا نه؛ تازه بینش هم با مسیر ماشین ها هیچی نبود.</p><p></p><p>یکبار که داشتم رد می شدم هنوز تو لاین آخر ماشین ها بودم که دیدم ماشینی توی این لاین نمی آد؛ تعجب کردم؛ روم رو برگردوندم؛ دیدم یک اتوبوس بی عقل داره با سرعت از اون طرف می آد؛ یک اتوبوس دیگه پارک کرده بود تو خط و این اومده بود تو خط ممنوع. خلاصه با چنان سرعتی دویدم که الان می بینی زنده ام و اینو تایپ می کنم :D</p><p></p><p>ولی کلا اینجا که آدم میاد؛ این تبحر هاش می پره؛ الان برخی مواقغ می رسم دانشگاه بدون اینکه یادم بیاد چجوری خیابون ها رو رد کردم! مخصوصا تو سوئد که اصلا نیازی نداره بترسی که نکنه ماشین وایسه یا نه! نزدیک خیابون که بشی ماشین ها سنگ کوب می کنن ;)</p><p></p><p>جات خالی تو شراگ نزدیک بود سر همین سر به هوایی که اینجا شیدا کردم تصادف کنم :)</p><p>این شد یک پست خودش تا کامنت ;)</p><p>XXXXXXXXXXXXX</p><p>منم هر بار می‌رم ایران دوباره تمرینات خیابون رد کردن رو باید از سر شروع کنم. همه تجربیات از دست می‌ره اینجا به کل، همه این هنرنمایی‌هایی که یاد می‌گیرم به باد می‌ره .</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3951#comment-11827">چهارشنبه  ۱۳ مرداد ۱۳۸۹</a>, سالومه wrote:</p><p>لذت این عملیات ژانگولر زمانی دوچندان میشه که بخوای از خیابونای پر شیب پای کوه رد بشی. آی حالی میده وقتی اون وسط گیر میکنی!</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3951#comment-11828">چهارشنبه  ۱۳ مرداد ۱۳۸۹</a>, دوست wrote:</p><p>سلام عزیزم</p><p>والا من که تصمیم گرفتم دیگه دوره آیکون ها را خط بکشم تا اشتباه نشه!!!</p><p>ولی جدا تو تهران از خیابان و اتوبان رد شدن نیاز به تمرین و مهارت خاص داره... ولی از اون مهم تر رانندگی تو تهران؟! هیچ وقت امتحان کردی؟! دفعه بعد که ان شالله اومدی رانندگی تو تهران را تمرین کن که جدا رانندگی تو تهران با همه جای دنیا فرق داره، تو تهران که رانندگی کنی می تونی تو مسابقات رالی اول بشی ... ها ها ها ... هم باید دائما از راننده های دیگه راه بدزدی و هم اینکه حواست به همین نوع عابرین پیاده باشه... خدایی تبحر می خواد... خوب و خوش باشی عزیزم... (لطفا منتظر یه ایمیل از من باش بزودی یه خبری دارم، می بوسمت خانمی... راستی هر روز میل باکستون را چک می کنید؟! شاید آخر هفته)</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>هر روز چند بار ایمیل چک می‌شه دوست عزیز. منتظر خبر هستم ازت.</p><p>در تهران هم فقط ماشین رو توی جایی که خلاف پارک شده بود عقب جلو کردم، همین. من تصدیق ایران ندارم. ولی اگر دوست دارین شهر کمی خلوت بشه و از تعداد ساکنان کم بشه منو یکی بذاره پشت فرمون.  من اونجا تا سر کوچه برم هشت نفر رو فرستادم اون دنیا عزیز دلم. </p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3951#comment-11829">چهارشنبه  ۱۳ مرداد ۱۳۸۹</a>, Mayra wrote:</p><p>:-))) in masalleh  az khiabun rad shodan tu tehran khodesh koli dastan dareh. man hanuzam mitarsam ke az khiabun rad sham. hamishe cheshm migardunam vase pol havayee.. harchand khode pol havyee ham ageh khalvat bahse ya sobeh kheili zud dastaneh diegheeii dareh. vali che pisharafti kardin dar arze 1 maho nim. in yeki az ohdeh man saghed bud. ruzahtun shad S. aziz.</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>کسی نباشه آدم رو کمک کنه دیگه آدم مجبور می‌شه تند تند پیشرفت کنه. از این داستا‌ن‌ها من در تهران زیاد داشتم. روزهات شاد مایرای نازنین.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3951#comment-11830">چهارشنبه  ۱۳ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.sinehsorkh.com' rel='external nofollow' class='url'>امین</a> wrote:</p><p>این عکس بالا رو که می بینم یاد این پرتدگان اینجا میافتم.</p><p>اینقدر تعطیل شدند که دیگه پرواز هم نمی کنن؛ با دوچرخه که میرم بیرون به تنها چیزی که حواسم هست همین تنبل هان؛ اگه دقت نکنی با اون سرعت کمشون تو راه رفتن (پرواز که نمی کنن ماشاءالله) زیرشون می کنی.</p><p>اینجا همشون تنبل شدن؛ فقط خرگوش هاش کما فی السابق نمی تونی بری بگیریشون و فرار می کن از راه دور ;)</p><p>از همه بدتر غاز هان؛ اصلا تکون نمی خورن؛ انگار که بقیه باید راهشون رو کج کنن :D</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>ما هم اینجا غازهای کانادایی داریم در آمریکا که کارشون فقط خوردن و پس دادنه و گند می‌زنن به پیاده‌روهای شهر. کبوتر‌ها هم که کلا به قول تو تعطیل انگار دارن تو شانزلیزه راه می رن برای خودشون. اینها رو که می‌بینم می‌خندم و بهشون می‌گم اگر ایران بودین الان هزار دفعه چلو مرغ شده بودین بیچاره‌ها. روزهات شاد امین عزیز.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3951#comment-11831">پنجشنبه  ۱۴ مرداد ۱۳۸۹</a>, ع.خ wrote:</p><p>پسر عمم از آمریکا اومده بود اینجا بعد 25 سال گاراژشو بفروشه.البته ارث پدری.رنوی منو قرض گرفت.تا سر کوچه رفت و برگشت.موهاش سیخ شده بود.یه موتوری برعکس مسیر خیابون میومده و نزدیک بوده بش بزنه.سرشو از پنجره کرده بیرون تذکر بده.یارو یه فحش ناموسی دو ور کبابیم بش داده بود.تا اینجا بود با تاکسی تلفنی اینوراونور میرفت!:-)</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>من فقط با ماشین خطی می‌رم و میام وقتی تهرانم. حال تاکسی تلفنی ندارم. از اون ماشین خطی‌هایی که تهش زنگ زده و سوراخه و کف خیابون رو می‌شه دید وقتی راه می‌ره. یه بار که با تاکسی تلفنی داشتم می‌‌رفتم جایی دوست دختر یارو زنگ زد اعصابش داغون بود بنده تا به مقصد برسیم مشاوره دادم به طرف و کم مونده بود اون یه چیزی به من بدهکار بشه آخرش. من کلا تصدیق ایران ندارم برای همین اصلا طرف ماشین نمی‌رم. تاکسی خطی گرفتن من هم عالم خودش رو داره. می‌رم مثلا ماشین بگیرم، هزار نفر جلوی من سوار می‌شن. من که بلد نیستم با آرنج بخوابونم توی پهلوی کسی بپرم بالا. نیم ساعتی وسط خیابون می‌مونم که اون هم حال داره کلا و اصلا مشکلی نیست برام. بعد یه ماشین بیاد که کلا خالی باشه شاید اون صندلی آخرش به من برسه. این هم خودش برای من شور زندگی به حساب میاد وقتی درد دنده‌ات می‌پیچه توی جونت از سقلمه‌ای که خوردی.</p><p>اولین بار که بعد از چهارده سال اومده بودم ایران با کسی بیرون بودم که روی پل خلاف پارک کرد بره یه جایی کاری انجام بده و بیاد. گفت بیا بشین پشت ماشین که کسی نیاد جریمه کنه. منم از همه جا بیخبر گفتم باشه. چند دقیقه‌ای گذشت و یه پسری اومد یه شماره انداخت از شیشه تو. منم نفهمیدم موضوع چیه، از پنجره انداختمش توی جوب. یه ده دقیقه گذشت و دوباره همین ماجرا تکرار شد. بعدا بنده فهمیدم ماشینی که من داشتم سرایداریش رو می‌کردم که کسی جریمه نده ماکسیما بوده و گویا در ایران این ماشین یعنی که دیگه بله باید حتما بیان شماره تقدیم کنن. اینجا ماکسیما یه ماشین معمولیه و منم از هیچی خبر نداشتم. خلاصه که اگر کسی می‌خواست بشینم توی ماشینش که کسی جریمه نده از اون ماجرا به بعد می‌پرسیدم قربونت، ماشینت چیه؟ و آیا توی ایران این ماشین موند بالا به حساب میاد یا نه؟ اگر مندش بالاست من نمی‌شینم پشت فرمون، اعصاب ندارم می‌زنم یکی رو ناکار می‌کنم. </p><p>سرت رو درد آوردم. ولی اونهایی که منو می‌شناختن کلی هرهرشون به راه بود از این خنگ بازی‌های بنده. گویا سوژه خنده و شوخی پیدا کرده بودند از این ندونم کاریهای من.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3951#comment-11832">پنجشنبه  ۱۴ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.sinehsorkh.com' rel='external nofollow' class='url'>امین</a> wrote:</p><p>من الان نون سنگک دارممممممممممممم </p><p>:) :( :-o</p><p>از ایران برام فرستادن؛ یک دونه ؛ جات خالیه</p><p>دلم نمی اد بخورمش</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>بخور نوش جونت. من حدود سه هفته پیش از ایران برام نون سنگک اومد. دو رو خشخاشی. همه رو خوردم در کمتر از یه هفته. نون تازه نیست، خشک کرده می‌رسه ولی برای من هیچ فرقی با سنگکی که همین الان از نونوایی خریده باشند نداره. بخور امین جان، نوش جونت.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3951#comment-11833">پنجشنبه  ۱۴ مرداد ۱۳۸۹</a>, زهرا wrote:</p><p>امیدوارم دوست داشته باشی این لینکو دوست خوب.</p><p>http://www.youtube.com/watch?v=ntE1zBTtepg</p></li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rakhtkan.com/?feed=rss2&amp;p=3951</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آداب آسانسور سواری</title>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=3814</link>
		<comments>http://rakhtkan.com/?p=3814#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Aug 2010 01:00:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>.S</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rakhtkan.com/?p=3814</guid>
		<description><![CDATA[اگر روزی روزگاری منو توی آسانسوری دیدید و حرفی برای گفتن نداشتید لطفا برای شکستن سکوت نپرسید حال مامانت چطوره و آیا در جراحی لیزیک پیشرفتی شده یا نه؟ من مادر ندارم. حال لیزیک هم خوبه و سلام داره. 5 Comments At سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۹, امین wrote: :)) می پرسم حال گلدون هات [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگر روزی روزگاری منو توی آسانسوری دیدید و حرفی برای گفتن نداشتید لطفا برای شکستن سکوت نپرسید حال مامانت چطوره و آیا در جراحی لیزیک پیشرفتی شده یا نه؟</p>
<p>من مادر ندارم. حال لیزیک هم خوبه و سلام داره.</p>
<hr><h2>5 Comments</h2> <ul><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3814#comment-11819">سه شنبه  ۱۲ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.sinehsorkh.com' rel='external nofollow' class='url'>امین</a> wrote:</p><p>:))</p><p></p><p>می پرسم حال گلدون هات چطوره ;)</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>آهااااااان....این سوال خوبیه‌هاااا امین. خوشم اومد زیاد.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3814#comment-11821">سه شنبه  ۱۲ مرداد ۱۳۸۹</a>, ع.خ wrote:</p><p>باشه به شرطی که شما سوال بپرسی ما جواب بدیم :-)</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>جدول ضرب تمرین می‌کنیم اصلا. من می‌پرسم شما جواب بده.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3814#comment-11822">سه شنبه  ۱۲ مرداد ۱۳۸۹</a>, سالومه wrote:</p><p>میشه بپرسیم کی دیدارها تازه میشه ؟ :)</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>اگر فرصتی بشه که بپرسی، قبل از اینکه توسط من چلونده بشی تا کمبود دیدارها رفع بشه. :) من کلا دست به چلوندن آدمها خوبه.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3814#comment-11823">سه شنبه  ۱۲ مرداد ۱۳۸۹</a>, دوست wrote:</p><p>سلام عزیزم</p><p>اول اینکه می پرسم اصل حالتون که خوبه ان شالله...</p><p>منم گلدون گلهای خوشگلتونو دوست دارم، بدونم جدیدا هم گل می دن یا چون هوا داره سرد می شه دیگه گل نمی دن؟ و اینکه بدونم گردن بند و گوشواره جدید چی درست کردین؟ :x</p><p>و البته اگر واقعا تو آسانسور دیدمتون :"&gt; پیشنهاد می دم آخر هفته وقت دارین یه گشتی با هم تو طبیعت بزنیم یا یه لیوان چای در خدمتتون باشم :x :-*</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>کلی خندیدم از دست این آیکان اشتباهی. پاک نمی‌کنم :)</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3814#comment-11824">سه شنبه  ۱۲ مرداد ۱۳۸۹</a>, دوست wrote:</p><p>خیلی به بخششششششششششید.. من از این آیکون های قلب دار گذاشتم!! نمی دونم چرا خروجی این طوری نشون می ده!!! </p><p>شرمنده به خدا........ ببخش عزیزم... لطفا حذفش کن عزیزم</p><p>خوب و خوش باشی.... می بوسمت</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>آیکون قلب برداشت شد، نگران نباش دوست نازنین.</p></li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rakhtkan.com/?feed=rss2&amp;p=3814</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فرار با کفش‌های راحتی بی‌بند</title>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=3841</link>
		<comments>http://rakhtkan.com/?p=3841#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Jul 2010 15:17:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>.S</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rakhtkan.com/?p=3841</guid>
		<description><![CDATA[ صبح‌های جمعه، صبح‌هایی مثل همین امروز، دوست دارم قبل از اینکه برای رفتن به مطب آماده بشم ساک کوچیکی ببندم. به جای کفش‌های پاشنه‌دار مشکی که رسما نردبون دزدها می‌کُندم، کفش‌های راحتی بی‌بندم رو بپوشم. از در که می‌رم بیرون دو بار دستگیره در رو محکم بپیچونم تا مطمئن بشم قفله. به سر تنها چهار راه بین خونه و مطب که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> صبح‌های جمعه، صبح‌هایی مثل همین امروز، دوست دارم قبل از اینکه برای رفتن به مطب آماده بشم ساک کوچیکی ببندم. به جای کفش‌های پاشنه‌دار مشکی که رسما نردبون دزدها می‌کُندم، کفش‌های راحتی بی‌بندم رو بپوشم. از در که می‌رم بیرون دو بار دستگیره در رو محکم بپیچونم تا مطمئن بشم قفله. به سر تنها چهار راه بین خونه و مطب که رسیدم به جای دست راست مستقیم برم. به اون اتوبان هشت بانده که رسیدم برم تا تهش و اون خروجی کج و معوج رو بگیرم بیام بیرون. ماشین رو پارک کنم، برم توی سالن خنکی که سقفش اونقدر بلنده که رسما برای نگاه کردنش آدم گردن درد می‌گیره.  </p>
<p>برم دم اون باجه‌ای که پشتش یه خانوم نسبتا زیبا با یونیفرم سرمه‌ای و دستمال گردن زرد قناری ایستاده. زن چشم آبیِ مو طلایی اونور باجه لبخند سی و سه دندونی جولیا رابرتزی بزنه و بگه پاسپورت و بلیط و اینور باجه زن مو خرمایی با چشمهایی شرقی بگه این پاسپورتم، ولی بلیط ندارم. بگه ولی به جای بلیط دلتنگی زیاد دارم، قبول می‌کنید برای سوار شدنم؟ بگه آدمهای دلتنگ را باید زود رسوند به مقصد. همینجور آدم‌های عاشق رو. نباید منتظرشون گذاشت. بگه آدمهای بی وطن رو باید رسوند به جایی که نافشون اونجا چال شده، و زن مو طلایی مثل آدم آهنی‌ای که یه نموره اتصالی داره تکرار کنه بلیط، بلیط، بلیط، و لبخند سی و سه دندونیش از لبش نیافته. زن شرقی بگه، من فقط دلتنگی دارم، بلیط ندارم و نگاهش رو از زن پشت باجه که انگاری هزار قناری زرد دور گردن بلوریش حلقه زده بدزده و بشینه گوشه‌ای روی یه صندلی نه چندان راحت در لیست انتظار. زن مو طلایی نمی‌دونه که زن ایرانی سالهای زیادی رو توی لیست انتظار سر کرده. بیست سال بیشتره که نوبتش برای سوار شدن نرسیده، ولی امروز، این صبح جمعه صبرش سر رسیده. </p>
<p>زن شرقی توی صندلی نا آروم وول می‌زنه، ساعتش رو نگاه می‌کنه، زن مو طلایی خونسرد رو نگاه می‌کنه، دوباره ساعتش رو نگاه می‌کنه. نیم ساعت به پرواز مونده صدای زن مو طلایی توی بلنگوی فرودگاه می‌پیچه که اسم شرقیِ زن مو خرمایی رو با زیر و زبر‌های انگلیسی به طرز فاجعه‌ای صدا می‌کنه. صندلی خالی شده. ته هواپیما یه صندلی برای زن ایرانی در نظر گرفتند. زن یونیفرم سرمه‌ای پاسپورت رو می‌گیره و چند دقیقه بعدش پاسپورت و بلیط رو با هم بالای باجه می‌ذاره و دوباره تبدیل می‌شه به سی و سه دندون سفید و تصویر ماتی از زبون کوچیکش که از لای دندون‌هاش دیده می‌شه. زن مو خرمایی می‌دونه تا ترمینال شماره یک فرودگاه شهر غریب رو که بدوه ده دقیقه‌ای می‌تونه برسه به قسمت چک امنیتی. وقت دویدن حتما با خودش فکر می‌کنه چه خوب شد کفش‌های پاشنه‌دار رو گوشه اتاق انداخت و با کفش‌های بی‌بند همسفر شد. به قسمت امنیتی که برسه، رسما خودش همه لباس‌هاشو باید وسط فرودگاه در بیاره که بیشتر از اینها نگردنش. زن مو خرمایی از اینکه کسی بهش توی فرودگاه دست بزنه دل و خاطرهء خوشی نداره. ولی باز مثل خیلی وقت‌ها مامور امنیتی شاید حس کنه این زن موهاش زیادی خرمائیه، چشمهاش یه نموره درشت‌تر از معموله، و بلندی اون مژه‌ها صد در صد ساخت آمریکا نمی‌تونه باشه و دوباره بگردتش. به گیت که برسه  نفسش به شماره افتاده و قلبش گوشه سینه‌اش رقصی نامنظم رو سر گرفته، موهاش دو طرف شونه‌هاش به طرز وحشی‌ای پخش شدن. شماره‌دار شدن نفس‌هاش از دویدنه، رقص دلش ولی از یه جور ذوق بی حد و حصره. به محض سوار شدن زن موهاشو دسته می‌کنه و کپه می‌کنه پشت کله‌اش. باز می‌تونه مثل همیشه به محض سوار شدن سرشو تکیه بده به صندلی و چشمهاشو رو هم بذاره و قبل از اینکه هواپیما از زمین بکنه خواب باشه. زن مو خرمایی رو فقط خواب از این دنیا جدا می‌کنه و نوشتن. اهل هیچ چیز دیگه‌ای که برای لحظه‌ای از این دنیا جداش کنه نیست. زن شرقی اونقدر می‌خوابه تا یه جای سفر می‌رسه که اسم‌های کشور‌ها به جای از چپ به راست می‌تونه از راست به چپ با حروفی متفاوت نوشته بشه. بالای یکی از همین اسم‌ها، کسی توی بلندگوی هواپیما می‌گه وارد مرز ایران شدیم و زن دیگه یادش نمیاد خواب چیه تا برسه بالای تهران. پیاده که بشه کسی دم در فرودگاه منتظرش نیست. اون گل‌ها و آغوش‌هایِ بازِ منتظر، هیچکدوم مال اون نیست. کسی امشب غذای مورد علاقشو نپخته و روی هیچ میزی توی این شهر امشب براش کسی ظرف میوه‌ای که از قبل با سلیقه چیده شده باشه و استکانی چای تازه دم نخواهد گذاشت. پیاده که بشه کسی نیست که منتظرش باشه دم در فرودگاه . اگر شانس بیاره شاید یه راننده ماشین اونو سر سلامت از جاده قم که تاریکی شبش ترس خاصی به دل می‌ریزه برسونه تهران.</p>
<p>راننده خواهد پرسید: خانوم کجا می‌ری؟</p>
<p> زن خواهد گفت: تهران.</p>
<p> راننده با بی حوصلگی و دلزدگی خواهد پرسید: کجای تهران؟</p>
<p>زن خواهد گفت: شما برو تهران رسیدیم بهت می‌گم و دلش نخواهد خواست که راننده بدونه آدرس زن هتلیه توی یکی از خیابون‌های باریک سربالایی و درختی تهران. شاید اگر راننده ندونه زن به سلامت برسه به شهر.</p>
<p>زن شرقی که دیگه شرقی بودنش حالا توی این شهری که بهش رسیده زیاد مهم نیست، کلید اتاقش رو که بگیره ساک کوچیکش رو می‌ندازه یه گوشه و می‌شینه پشت پنجره. اونقدر می‌شینه تا نمه نمه خیابون‌ها موج برداره. رفت و آمد شروع بشه. می‌شینه تا هوا روشن بشه و آسمون خاکستری آشناش دوباره سایهء ابراهاشو به سرش بندازه و زن دلش غنج بزنه. هفت صبح که بگذره زن مو خرمایی دستش رو تا آرنج می‌کنه ته کیفش و دفترچه تلفنش رو در میاره. یه دونه یه دونه، به دونه دونه آمهایی که اسمشون توی دفترچه هست زنگ می‌زنه. زیاد نیستند، شاید پنج نفر، ولی قبل از گرفتن هر کدوم از شماره‌ها دلش اون رقص آشنا رو می‌کنه و می‌لرزه و محکم‌تر از معمول می‌تپه. اسم‌های توی دفترچه مثل همیشه بهش خواهند گفت: صدات چه خوب میاد امروز، کارت تلفن جدید خریدی؟ و اون هم مثل همیشه خواهد گفت: آره، شماره‌اش هم شمارهء تهران می‌ندازه و صدای خنده دو طرف خط رو پر خواهد کرد و باز زن مو خرمایی یه بار دیگه برای مدتی یادش نخواهد اومد غربتی رو که دیروز ازش با کفش‌های راحتی بی‌بند فرار کرده.</p>
<hr><h2>14 Comments</h2> <ul><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3841#comment-11806">جمعه  ۸ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.sinehsorkh.com' rel='external nofollow' class='url'>امین</a> wrote:</p><p>چقدر با اون قسمتش که کسی نیومده بود دنبالش مشکل داشتم :(</p><p>اگه روزی روزگاری این خانوم مو خرمایی ما اومد تهران و دست قضا من هم بودم؛ بگه خودم میرم دنبالش ;)</p><p>ولی اون لبخند خانوم مو طلایی رو خوب اومدی که واقعا انگار تازه از فریزر بیرون آوردنش و اون تلفظ اسم رو!</p><p>شاد ببینمت اس جان</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>چقدر به من لطف داری امین عزیز. ممنونم. عروسی دعوت کنی میام. :)</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3841#comment-11807">جمعه  ۸ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://www.sinehsorkh.com' rel='external nofollow' class='url'>امین</a> wrote:</p><p>راستش رو بگم؛ هر چی فکر می کنم می بینم اگه شاید روزی کسی منتظرم نباشه توی اون مملکت هرگز بر نگردم.</p><p>تصورش هم سخته برام. نمی دونم چرا یکدفعه این فکر باعث شد دلم بخواد همین الان یک بلیط بگیرم و برگردمم</p><p>هی</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>من سالهاست کسی در ایران منتظرم نبوده. شاید فقط پدرم که بیرون شهر زیر اون کاج‌های بلند بهشت زهرا خونه داره. وگرنه کسی چشم انتظارم نبوده و نیست.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3841#comment-11808">جمعه  ۸ مرداد ۱۳۸۹</a>, دوست wrote:</p><p>سلام اس عزیزم</p><p>اول وظیفه خودم می دونم که از جواب پر مهر و محبت پست قبلیت تشکر کنم... خیلی لطف داری عزیزم و یه دنیا ممنون از این همه اظهار لطف و محبت. </p><p>و اما در مورد این پست... بگم که چندین بار در طول پست دلم هوری ریخت... هرچند تا یه جاهایی باورم شد که داری میای تهران... خانم دکتر مو خرمایی و چشم درشت و با اون مژه های بلندش دل ما را که ندید برده وای به حال اونایی که سعادت دیدنش را داشتن.</p><p>منم اگر تهران بودم در خدمتم که بیام استقبال اگر قابل بدونید...</p><p>راستی آخرش دوست داشتم یه طوری می شد که اسم و شماره منم به اون دفترچه تلفنتون اضافه می شد... وای چی می شد؟! یعنی می شه؟! شاید اینم جز یکی از آرزوهام باشه :X </p><p>خوب و خوش باشی عزیزم</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>یه صبح زود ممکنه تلفنت زنگ بخوره و من باشم. شاید هم از خواب بیدارت کرده باشم. این دختر مو خرمایی هم مثل همه دختر‌های ایرانی دیگه‌ست دوست نازنین. </p><p>دلت هری نریزه، من هنوزم توی این خراب شده هستم.</p><p>روزهات شاد دوست نازنین</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3841#comment-11809">شنبه  ۹ مرداد ۱۳۸۹</a>, آرمان wrote:</p><p>سلام </p><p>خیلی خوبه صبح شنبه ، اول هفته روبا خوندن یه نوشته عالی شروع کنی.یاز هم مثل همیشه توصیف هات عالی بود .تو رو خواب و نوشتن از دنیا جدا میکنه ، من رو خواب و خوندن و گوش کردن. اما اینم بگم اگه قرار شد بیای خبر بده ، قول بهت میدم همه اونایی که اینجا برات کامنت میذارن برات دست گل میارن و آغوششونو برات باز میکنن( البته جماعت اناث شون :)) )، چمدون تو  ازت میگیرن ، میبرنت خونشون ، بهترین اتاق خونشونو بهت میدن و ......  .</p><p>و امیدوارم همه اینایی که اون بالا نوشتی ، یه روزی برات محقق بشه و  بشه یه خاطره .یه خاطره شیرین که شیرینیش حالا حالاها از یادت نره.</p><p></p><p>زیاده عرضی نیست.</p><p></p><p>اینم یواشکی بگم آدمیزاد سی وسه دندون نداره ،سی و دو دندون داره(اونم حداکثر ، با احتساب دندونهای عقل).اینم از مزایای زندگی کردن با یه دندونپزشکه.بنابراین نمره این پست میشه 19 ، مگه اینکه منظور دیگه ای داشته باشی!!!</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>مرسی بابت یاد‌آوری، فکر کنم من زیاد عجله داشتم سوار هواپیما بشم دندون‌هاشو درست نشمردم. ولی آرمان جان اگر لبخند‌های خارجی‌ها رو دیده باشی همه سی و سه دندونی هست. مال‌ ما شرقی‌ها فوقش به سی و دو دندون می‌رسه. اون جولیا رابرتز که من بهش تخفیف ویژه دادم، مال ایشون 64 دندونی هست لبخند‌هاش.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3841#comment-11810">شنبه  ۹ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://red-nonsense.blogspot.com/' rel='external nofollow' class='url'>نیک ناز</a> wrote:</p><p>اووووف. عجب ایجازی داشت. و البته تلخی ویرانگری زبونم رو گس کرد...</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3841#comment-11811">شنبه  ۹ مرداد ۱۳۸۹</a>, شبنم wrote:</p><p>سلام ، دوستش داشتم  نوشته ات رو ، همین  و آها آرزو کردم کاشکی جمعه بعدی ،کفش بی بندت رو بپوشی و فرار کنی و بیایی ایران دختر مو خرمایی نازنین :)</p><p>XXXXXXXXXXXXXXX</p><p>ممنون که آرزوی امروز صبحت مال من بوده. خیلی مرسی.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3841#comment-11812">شنبه  ۹ مرداد ۱۳۸۹</a>, <a href='http://marziyehlazemi.wordpress.com' rel='external nofollow' class='url'>مرضیه</a> wrote:</p><p>سلام دوست خوبم</p><p>مدت‌ها بود نشد که سری به وبت بزنم و امروز که اومدم دیدم چقدر خوشحالی و اومدی این طرفا. امیدوارم بهت خوش بگذره و هر جا هستی خنده از لب‌هات دور نشه</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>من اومدم اون طرف‌ها؟ من که الان وسط ناف آمریکا نشستم مرضیه جون کجا اومدم؟ کجام خوشحاله؟ چی خوش بگذره؟</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3841#comment-11813">شنبه  ۹ مرداد ۱۳۸۹</a>, rezvan wrote:</p><p>اگه دعوت من یه بهانه بشه واسه تهران اومدنت خیلی خوشحال میشم  اس جان. مطمئن باش چای تازه دم و ظرف میوه ای که با سلیقه چیده شده منتظرت خواهد بود و دیگه لازم نیست آدرس هتل به رانده بدی</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>خیلی محبت داری دوستم. شرمنده می‌کنی رضوان عزیز.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3841#comment-11814">یکشنبه  ۱۰ مرداد ۱۳۸۹</a>, ایرونی wrote:</p><p>خانم دکتر مهربون ما تو تهرون خونه ای داریم نزدیکای تجریش تو همون کوچه های سر بالایی پر درخت, یک کمی هم مهمون نوازیم اومدی اراده کردی میتونیم با خانوادمون در خدمتت باشیم یک وقت غصه نخوریا قول میدیم که بهت بد نگذره و مزاحمت هم نباشیم</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXx</p><p>صبح یکشنبه غربت، مثل همین الان، بیدار که بشی و این کامنت اولین چیزی باشه که خوندی دلت می‌لرزه. نمی‌شه به راحتی تشکر کرد بایت این همه محبت. ولی می‌خوام بدونی ممنون این همه محبتی که بهم داری هستم. همین که می‌گی نزدیک‌های تجریش دلم می‌لرزه. همین که می‌گی کوچه سربالایی پر درخت می‌تونم تصورش کنم. مهمون نوازی شما هم از همین راه دور داره حس می‌شه. بابت این همه لطفت فقط می‌تونم بگم ممنونم. روزهات شاد ایرونی عزیز.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3841#comment-11815">یکشنبه  ۱۰ مرداد ۱۳۸۹</a>, زهرا wrote:</p><p>هزار بار حسودیم شد به اونایی که شمارشون تو دفتر تلفنته. شاید زیاد احساسات نشون ندم، و تا حالا اینو نگفته باشم، ولی یه ساله که آرزو میکنم بیای تهران تا این خانوم دکتر مهربونو از نزدیک ببینم. خیلی مسخره است که یکی برای آدم انقدر مهم باشه ولی آدم حتی به ندرت تو وبلاگش نظر بذاره،میدونم. ولی بدون که دیدنت از نزدیک یکی از آرزوهامه اس عزیز.</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>زهرای نازنین، تهران اگر باشم یه پست می‌زنم توی وبلاگ، هر جا دوست داشتی بگو یه لیوان آب آلبالویی، آب اناری، چایی یا نوشابه‌ای با هم بخوریم. از نزدیک دیدنم ای کاش اون تصوری که ازم از راه دور داری رو خراب نکنه. گاهی ما آدمها از پشت این صفحه‌های نورانی انسان‌های بهتری هستیم زهرای نازنین. کاش این خانم دکتر شرمنده‌ات نشه. کاش بدونی عزیزی، کاش بدونی نوشته‌های اینجوری یه روز یکشنبه غربت با دل من چه می‌کنه. ممنون از تمام محبت‌هات و به امید دیدار.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3841#comment-11816">دوشنبه  ۱۱ مرداد ۱۳۸۹</a>, ع.خ wrote:</p><p>آرزو نشانه قابلیته...اما این ایرانی که اینجا ما داریم از نزدیک میبینیم شاید اون چیزی نباشه که تو توقع شماس و بیای ممکنه پشیمون بشی</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>ع.خ. عزیز، من می‌دونم بیام ایران زندگیم از اینجا سخت‌تر خواهد بود. ولی راه درست همیشه آسون‌ترین راه نیست. روزهات شاد دوستم.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3841#comment-11817">دوشنبه  ۱۱ مرداد ۱۳۸۹</a>, مریم wrote:</p><p>سلام خیلی جالب نوشته بودی ولی یک لحظه باورم شد که اومدی آخه الان هوا خیلی گرمه یک زمان مناسب بیاین. ولی به دلم افتاده که به این زودی‌ها میایید و تجدید خاطره می‌کنید و به هر جا که روی آسمان همین رنگ است مهم دل است نازنین که باید در هر شرایطی خوش باشد. شاد و امیدوار باشید.</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>مریم عزیز، من آسمون‌های زیادی رو دور دنیا دیدم. زیر آسمون‌های زیادی هم زندگی کردم. نذار کسی بهت بگه آسمون هر جا بری همین رنگه. این یه گفتهء قدیمی باید باشه به گمانم. کسی که این رو گفته بوده آسمون اینور اقیانوس رو صد در صد ندیده بوده. </p><p>گرمی و سردی تهران هم برای من مشکلی ایجاد نمی‌کنه باور کن. من مرداد ماه هم ایران بودم و اردیبهشت هم بودم و بهمن ماه هم بودم. همه ماه‌های تهران بودن رو دوست دارم. شب‌های تابستون تهران، شب‌های مرداد ماه بعد از ساعت نه و ده شب رو دوست دارم. شب‌های طولانی که ده شب می‌شه به کسی زنگ زد و رفت جایی. </p><p>کاش اینکه به دلت افتاده که زود زود میام درست باشه. روزهات شاد مریم نازنین.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3841#comment-11818">سه شنبه  ۱۲ مرداد ۱۳۸۹</a>, مریم wrote:</p><p>سلام عزیزم می‌خواستم بگویم که منظور از آسمان همین رنگ است صرفا" یک کلمه احساسی است که استفاده می‌شود منظور رنگ آسمان نیست منظور این است که در هر کجا که باشی دلت باید خوش باشد وگرنه در بهترین جای دنیا با بهترین چیزهایی که دوست داری اگه دل خوشی نداشته باشی باز هم مشکل پیدا می‌کنی و ناراحتی و من مطمئن هستم که تو با این همه ذوق و سلیقه هر جا بری بهت خوش میگذره و به زودی به تهران میایی و شادتر از این خواهی شد. خداوند اگر آرزویی در تو قرار داده، بدان توانایی آن را درتو دیده است. خوش باشید</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>مریم عزیز اگر من هر جا می‌رفتم بهم خوش می‌گذشت که اینها رو نمی‌نوشتم دختر خوب. روزهات شاد دوستم.</p></li><li><p>At <a href="http://rakhtkan.com/?p=3841#comment-11820">سه شنبه  ۱۲ مرداد ۱۳۸۹</a>, Mayra wrote:</p><p>Bar akhari ke rafatm tehran kesi tu forudgah montazeram nabud, hich kes ghazaye morede alaghe mano napokhteh budo mivehaye ke dust daramo ru miz nzashteh bud. na daste goli na labkahndii... man budamo ye lebase siahee hatta sihatara az chador meshkie madar bozorg va ye chamdeun siah ke aslan nemidunestam chi tush gozashtam. vagheti hame hamsafara dar aghush gerefte shodanoo raftan khunehashun kami sab kardam ke hava roshan she.  ta az un otuban ghom ba tars kamtarii beram. baadam ye takeis gereftam be samte khuneh hamishegi baba. akhe hame unja vase badraghe rafte budan... b</p><p>bazam alii nevehstin aliiiii</p><p>XXXXXXXXXXXXXXXXXXXX</p><p>کاش وقتی رفتی ایران باهات رفته بودم. تو می‌رفتی سمت تهران برای بدرقه پدرت. من می‌رفتم سمت بهشت زهرا برای دیدن پدرم. حالا دیگه مسیرهای منو و تو برای دیدن پدرهامون یکی شده متاسفانه مایرای نازنین. با لباس سیاه تجسمت می‌کنم دلم می‌گیره. من اون خندهء نازنینت رو خیلی دوست دارم. همونی که وقتی می‌خندی چشمهات هم می‌خنده. می‌تونم تجسمت کنم که نشستی تا هوا روشن بشه. منم اگر برسم باید بشینم توی فرودگاه تا هوا کمی روشن بشه. اگر پرواز 26 ساعته به تهران به اندازه کافی طولانی نیست، باید دو یا سه ساعتی هم توی فرودگاه بشینم به احتمال زیاد تا شاید سر سلامت برسم تهران. </p><p>خیلی عزیزی مایرای نازنین. </p></li></ul>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rakhtkan.com/?feed=rss2&amp;p=3841</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
