<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="0.92">
<channel>
	<title>رختکن خاطرات</title>
	<link>http://rakhtkan.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sun, 05 Sep 2010 14:21:18 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>fa</language>
	<!-- generator="WordPress/3.0.1" -->

	<item>
		<title>سنجاق سرم رو سفت می‌کنی؟</title>
		<description><![CDATA[در می‌زنن. هجومی، پشت سر هم. از اونها که می‌دونی خبریه. زن همسایهء روبروییه، خانم ساعتچی. در حیاط که با جیر جیر مختصری به روش باز می‌شه، کمی وا می‌ره و خودش رو صاف و صوف می‌کنه. گمان می‌کرده مادرم پشت دره. حالا با حالتی خیلی آروم‌تر از اونی که در رو چند ثانیه پیش کوبیده بود می‌گه: &#8220;لطف کنید [...]]]></description>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=4319</link>
			</item>
	<item>
		<title>دو ستاره</title>
		<description><![CDATA[دُمِ کتِ سفید میترا را گرفته‌ام. از پله‌های سنگی نرم و آهسته می‌رویم بالا تا طبقهء سوم. گویی اگر عجله کنیم، اصغر آقا بیدار می‌شود. راهرو‌ها خالیست. سکوت نیست اما صدایی هم نمی‌آید. کشیک شبمان تازه تمام شده. من و میترا هم‌کشیکی هستیم، همکلاسی و ‌هم‌ایاغ. در ورودی اتاق اصغر آقا برعکس تمام اتاق‌های دیگر شیشه‌ ندارد. نمی‌شود قبل از ورود از اینور شیشه کله [...]]]></description>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=4260</link>
			</item>
	<item>
		<title>قرمز و آبی و سفید‌های اریب</title>
		<description><![CDATA[می‌نویسم سلام. می‌نویسم که خوبم، درس می‌خونم، کار می‌کنم، می‌گذره روزگارم. می‌پرسم تو چطوری؟ می‌شه فلان فرمول کلاس جبر سال دوم دبیرستان رو برام بفرستی. همون که میون‌بر می‌زد و زیر آبی می‌رفت، همون که مسئله باهاش دو سوت حل می‌شد. لازمش دارم شدید به جان عزیزت، امتحان‌ها نزدیکه. نامزدت چطوره؟ پدرت؟ تاکید می‌کنم که [...]]]></description>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=4178</link>
			</item>
	<item>
		<title>صرف فعل خنده</title>
		<description><![CDATA[نیلوفر لابلای چروک‌های مانتوی گشادش وول وول می‌زند. انگشت‌ اشاره و میانی دست راستش را چنان میان مشت دست چپش می‌چلاند که سفید می‌شوند و بالاخره می‌گوید: اسهل، یسهل&#8230;.و با کمی مکث، اسهال. ردیف‌های جلو همه سرشان را زیر انداخته‌اند و شانه‌هایشان می‌لرزد. صدای ریز خنده از نیمکت‌های آخر می‌آید. انگاری برای اولین بار است که صرف این فعل، یا کلمه اسهال را [...]]]></description>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=4070</link>
			</item>
	<item>
		<title>تقاطع لامبارد و پاول با دریای خزر</title>
		<description><![CDATA[چشمهایم را تا جا داشت ریز کردم، به همه سمت چهارراه چشم انداختم، ولی آنجوری که تابلوی زرد نشان می‌داد، بچه‌ای در حال الاکلنگ بازی ندیدم. هر چند صدای متهء دندانسازی را بیشتر می‌پسندم تا صدای بچه، ولی خوب می‌شد اقلا الاکلنگ را می‌دیدم! بار آخر که الاکلنگ دیدم جایی وسط پارک ملت بودم. همین روز آفتابی ثبت شده در [...]]]></description>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=3735</link>
			</item>
	<item>
		<title>آنچه همه خوبان دارند</title>
		<description><![CDATA[امیر حسین سام، صداییه که دوست نازنینی حدود یکسال پیش بهم معرفی کرد. گفتن اونچه همه خوبان دارن، امیر حسین سام یکجا داره شاید اغراق نباشه. فارغ‌التحصیل رشته پزشکی از یکی از دانشگاه‌های بریتانیا با رتبهء اول که صدای  خودش وسه تارش خیلی روزها در آپارتمان کوچیکم می‌پیچه. مسافر که باشم، هر بار آهنگ &#8220;می‌دانم که می‌آیی&#8221; [...]]]></description>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=3885</link>
			</item>
	<item>
		<title>نکنید این کارها رو</title>
		<description><![CDATA[خیر سرم اومدم دو کلمه روزنامه فارسی بخونم دلم وا بشه. اینها چیزهاییه که دیدنش توی یه روزنامه ایرانی به جز تاسف برای من چیز دیگه‌ای نداره. خط‌های قرمز روی عکس‌ها رو دنبال کنین تا براتون بگم. بنگالو تو فارسی داریم ما؟ یه ببر بنگال داریم ولی فکر نکنم این اون باشه. بنگالو در انگلیسی [...]]]></description>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=3981</link>
			</item>
	<item>
		<title>عبور از خیابان با عملیات ژانگولر</title>
		<description><![CDATA[بعد از چهارده سال برگشته بودم ایران. اول صبح بود، حدود‌های ساعت‌ چهار که از مهرآباد اومدم بیرون. تک و توکی ماشین در رفت و آمد بود. همینجور که قسمتی از میدون آزادی رو دور می‌زدیم که بیافتیم توی اتوبان جناح شیشه رو کشیدم پایین و رو به چهار تا و نصفی ماشین که اون موقع صبح بیرون بودند فریاد [...]]]></description>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=3951</link>
			</item>
	<item>
		<title>آداب آسانسور سواری</title>
		<description><![CDATA[اگر روزی روزگاری منو توی آسانسوری دیدید و حرفی برای گفتن نداشتید لطفا برای شکستن سکوت نپرسید حال مامانت چطوره و آیا در جراحی لیزیک پیشرفتی شده یا نه؟ من مادر ندارم. حال لیزیک هم خوبه و سلام داره. 5 Comments At سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۹, امین wrote: :)) می پرسم حال گلدون هات [...]]]></description>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=3814</link>
			</item>
	<item>
		<title>فرار با کفش‌های راحتی بی‌بند</title>
		<description><![CDATA[ صبح‌های جمعه، صبح‌هایی مثل همین امروز، دوست دارم قبل از اینکه برای رفتن به مطب آماده بشم ساک کوچیکی ببندم. به جای کفش‌های پاشنه‌دار مشکی که رسما نردبون دزدها می‌کُندم، کفش‌های راحتی بی‌بندم رو بپوشم. از در که می‌رم بیرون دو بار دستگیره در رو محکم بپیچونم تا مطمئن بشم قفله. به سر تنها چهار راه بین خونه و مطب که [...]]]></description>
		<link>http://rakhtkan.com/?p=3841</link>
			</item>
</channel>
</rss>
