فرار با کفش‌های راحتی بی‌بند

 صبح‌های جمعه، صبح‌هایی مثل همین امروز، دوست دارم قبل از اینکه برای رفتن به مطب آماده بشم ساک کوچیکی ببندم. به جای کفش‌های پاشنه‌دار مشکی که رسما نردبون دزدها می‌کُندم، کفش‌های راحتی بی‌بندم رو بپوشم. از در که می‌رم بیرون دو بار دستگیره در رو محکم بپیچونم تا مطمئن بشم قفله. به سر تنها چهار راه بین خونه و مطب که رسیدم به جای دست راست مستقیم برم. به اون اتوبان هشت بانده که رسیدم برم تا تهش و اون خروجی کج و معوج رو بگیرم بیام بیرون. ماشین رو پارک کنم، برم توی سالن خنکی که سقفش اونقدر بلنده که رسما برای نگاه کردنش آدم گردن درد می‌گیره.  

برم دم اون باجه‌ای که پشتش یه خانوم نسبتا زیبا با یونیفرم سرمه‌ای و دستمال گردن زرد قناری ایستاده. زن چشم آبیِ مو طلایی اونور باجه لبخند سی و سه دندونی جولیا رابرتزی بزنه و بگه پاسپورت و بلیط و اینور باجه زن مو خرمایی با چشمهایی شرقی بگه این پاسپورتم، ولی بلیط ندارم. بگه ولی به جای بلیط دلتنگی زیاد دارم، قبول می‌کنید برای سوار شدنم؟ بگه آدمهای دلتنگ را باید زود رسوند به مقصد. همینجور آدم‌های عاشق رو. نباید منتظرشون گذاشت. بگه آدمهای بی وطن رو باید رسوند به جایی که نافشون اونجا چال شده، و زن مو طلایی مثل آدم آهنی‌ای که یه نموره اتصالی داره تکرار کنه بلیط، بلیط، بلیط، و لبخند سی و سه دندونیش از لبش نیافته. زن شرقی بگه، من فقط دلتنگی دارم، بلیط ندارم و نگاهش رو از زن پشت باجه که انگاری هزار قناری زرد دور گردن بلوریش حلقه زده بدزده و بشینه گوشه‌ای روی یه صندلی نه چندان راحت در لیست انتظار. زن مو طلایی نمی‌دونه که زن ایرانی سالهای زیادی رو توی لیست انتظار سر کرده. بیست سال بیشتره که نوبتش برای سوار شدن نرسیده، ولی امروز، این صبح جمعه صبرش سر رسیده. 

زن شرقی توی صندلی نا آروم وول می‌زنه، ساعتش رو نگاه می‌کنه، زن مو طلایی خونسرد رو نگاه می‌کنه، دوباره ساعتش رو نگاه می‌کنه. نیم ساعت به پرواز مونده صدای زن مو طلایی توی بلنگوی فرودگاه می‌پیچه که اسم شرقیِ زن مو خرمایی رو با زیر و زبر‌های انگلیسی به طرز فاجعه‌ای صدا می‌کنه. صندلی خالی شده. ته هواپیما یه صندلی برای زن ایرانی در نظر گرفتند. زن یونیفرم سرمه‌ای پاسپورت رو می‌گیره و چند دقیقه بعدش پاسپورت و بلیط رو با هم بالای باجه می‌ذاره و دوباره تبدیل می‌شه به سی و سه دندون سفید و تصویر ماتی از زبون کوچیکش که از لای دندون‌هاش دیده می‌شه. زن مو خرمایی می‌دونه تا ترمینال شماره یک فرودگاه شهر غریب رو که بدوه ده دقیقه‌ای می‌تونه برسه به قسمت چک امنیتی. وقت دویدن حتما با خودش فکر می‌کنه چه خوب شد کفش‌های پاشنه‌دار رو گوشه اتاق انداخت و با کفش‌های بی‌بند همسفر شد. به قسمت امنیتی که برسه، رسما خودش همه لباس‌هاشو باید وسط فرودگاه در بیاره که بیشتر از اینها نگردنش. زن مو خرمایی از اینکه کسی بهش توی فرودگاه دست بزنه دل و خاطرهء خوشی نداره. ولی باز مثل خیلی وقت‌ها مامور امنیتی شاید حس کنه این زن موهاش زیادی خرمائیه، چشمهاش یه نموره درشت‌تر از معموله، و بلندی اون مژه‌ها صد در صد ساخت آمریکا نمی‌تونه باشه و دوباره بگردتش. به گیت که برسه  نفسش به شماره افتاده و قلبش گوشه سینه‌اش رقصی نامنظم رو سر گرفته، موهاش دو طرف شونه‌هاش به طرز وحشی‌ای پخش شدن. شماره‌دار شدن نفس‌هاش از دویدنه، رقص دلش ولی از یه جور ذوق بی حد و حصره. به محض سوار شدن زن موهاشو دسته می‌کنه و کپه می‌کنه پشت کله‌اش. باز می‌تونه مثل همیشه به محض سوار شدن سرشو تکیه بده به صندلی و چشمهاشو رو هم بذاره و قبل از اینکه هواپیما از زمین بکنه خواب باشه. زن مو خرمایی رو فقط خواب از این دنیا جدا می‌کنه و نوشتن. اهل هیچ چیز دیگه‌ای که برای لحظه‌ای از این دنیا جداش کنه نیست. زن شرقی اونقدر می‌خوابه تا یه جای سفر می‌رسه که اسم‌های کشور‌ها به جای از چپ به راست می‌تونه از راست به چپ با حروفی متفاوت نوشته بشه. بالای یکی از همین اسم‌ها، کسی توی بلندگوی هواپیما می‌گه وارد مرز ایران شدیم و زن دیگه یادش نمیاد خواب چیه تا برسه بالای تهران. پیاده که بشه کسی دم در فرودگاه منتظرش نیست. اون گل‌ها و آغوش‌هایِ بازِ منتظر، هیچکدوم مال اون نیست. کسی امشب غذای مورد علاقشو نپخته و روی هیچ میزی توی این شهر امشب براش کسی ظرف میوه‌ای که از قبل با سلیقه چیده شده باشه و استکانی چای تازه دم نخواهد گذاشت. پیاده که بشه کسی نیست که منتظرش باشه دم در فرودگاه . اگر شانس بیاره شاید یه راننده ماشین اونو سر سلامت از جاده قم که تاریکی شبش ترس خاصی به دل می‌ریزه برسونه تهران.

راننده خواهد پرسید: خانوم کجا می‌ری؟

 زن خواهد گفت: تهران.

 راننده با بی حوصلگی و دلزدگی خواهد پرسید: کجای تهران؟

زن خواهد گفت: شما برو تهران رسیدیم بهت می‌گم و دلش نخواهد خواست که راننده بدونه آدرس زن هتلیه توی یکی از خیابون‌های باریک سربالایی و درختی تهران. شاید اگر راننده ندونه زن به سلامت برسه به شهر.

زن شرقی که دیگه شرقی بودنش حالا توی این شهری که بهش رسیده زیاد مهم نیست، کلید اتاقش رو که بگیره ساک کوچیکش رو می‌ندازه یه گوشه و می‌شینه پشت پنجره. اونقدر می‌شینه تا نمه نمه خیابون‌ها موج برداره. رفت و آمد شروع بشه. می‌شینه تا هوا روشن بشه و آسمون خاکستری آشناش دوباره سایهء ابراهاشو به سرش بندازه و زن دلش غنج بزنه. هفت صبح که بگذره زن مو خرمایی دستش رو تا آرنج می‌کنه ته کیفش و دفترچه تلفنش رو در میاره. یه دونه یه دونه، به دونه دونه آمهایی که اسمشون توی دفترچه هست زنگ می‌زنه. زیاد نیستند، شاید پنج نفر، ولی قبل از گرفتن هر کدوم از شماره‌ها دلش اون رقص آشنا رو می‌کنه و می‌لرزه و محکم‌تر از معمول می‌تپه. اسم‌های توی دفترچه مثل همیشه بهش خواهند گفت: صدات چه خوب میاد امروز، کارت تلفن جدید خریدی؟ و اون هم مثل همیشه خواهد گفت: آره، شماره‌اش هم شمارهء تهران می‌ندازه و صدای خنده دو طرف خط رو پر خواهد کرد و باز زن مو خرمایی یه بار دیگه برای مدتی یادش نخواهد اومد غربتی رو که دیروز ازش با کفش‌های راحتی بی‌بند فرار کرده.

انتخاب

اگر روزی مادرتان، پدرتان، خانواده‌تان خواست که بین آنها و عشق‌تان یکی را انتخاب کنید، عشقتان را انتخاب کنید.

غیر زنانه‌ها

از لخته‌های سرخ ماهیانه نوشتن زنانه نوشتن نیست.

شمع تولد

باتو می‌شودهرسال شمع‌های تولد را بی‌هیچ آرزوئی خاموش کرد.

« صفحه قبل Next Page » Next Page »