«اِ دِ مه هوچی»

بند کفشم نمی‌دونم برای چندمین بار از صبح شل می‌شه. بعد از سفت کردنش چشمم می‌افته به یه تبلیغ.
 ارزانترین بلیط به تهران.
 روش کلیک می‌کنم. قیمت بلیط رو با موجودی ته حسابم مقایسه می‌کنم. روی گزینه خرید بلیط کلیک می‌کنم.
از سرکار مرخصی می‌گیرم. توی فروشگاه‌ها راه می‌افتم به سوغاتی خریدن. می‌رم کاسکو و یه پتوی گرم واسه تو هواپیما می‌‌خرم. چمدونم رو می‌بندم. سه ساعت قبل از پرواز می‌رم فرودگاه. دم گیت پرواز می‌شینم.
سوار هواپیما می‌‌شم. توی فرودگاه لندن کمی چرخ می‌زنم. یه قهوه می‌خورم. شکلات می‌خرم. لیست پروازها رو نگاه می‌کنم. دم گیت می‌شینم.
بالای تهران که برسم شبه. حدودای ۴ صبح. هواپیما که نشست اشکامو پاک می‌کنم. از خوشی به جای “گود بای” به مهماندار هواپیما می‌گم “خدا نگهدار”. از ته صف اون آقا یا خانوم بد اخلاق توی باجه رو نگاه می‌کنم. پاسپورتم رو می‌گیرم طرف متصدی باجه. عینکم رو برمی‌دارم تا خوب بتونه نگاهم کنه. چمدون به دست میرم پشت خط سبز.
اگه گفتن بار زیاد داری گمرکیش رو می‌دم.
توی اولین صرافی ( با اینکه می‌دونم داره سرم کلاه می‌ره) یه کم پول عوض می‌کنم. تاکسی می‌گیرم برای خونه. به غرغرهای راننده گوش می‌دم. بهش می‌گم اونجا هم تخم مرغ گرونه. بنزین گرونه. می‌گم خوب اونجام ترافیک هست. حلیم می‌خرم. نون سنگک می‌خرم.
در خونه‌مون رو می‌زنم.

زنگ تلفن داره خودش رو می‌کشه. همکار محترم یه کاری داره که باید انجام بشه. صفحه بلیط ارزان به تهران رو می‌بندم. 
همه رویاهام بسته می‌شه.

* عنوان نوشته از زبان مردم بوسنی وام گرفته شده و به معنی ” زمان به خونه رفتن” هستش.

تفریحات کریسمس

برای کریسمس فقط یک روز مطب نرفتم. برای سال نو هم فقط یک روز نخواهم رفت. پس بقیه این روزها چی؟ هیچی. تست حل می‌کنم جای شما خالی و شش واحد پاس کردم همین چند روزه. کار می‌کنم عینهو خر دور از جون همگی شما. دو تا از بچه‌های سر کار ده روزه که اسهال و استفراغ گرفتن باز هم  دور از جون همگی شما به جای آنها هم کار می‌کنم.  یکی از بچه‌ها هم که مریض نیست بچه‌ یک ساله‌اش اسهال و استفراغ گرفته و یک روز در میان چند ساعتی نیست که بچه‌اش را برساند به دکتر و بنده جای ایشان هم کار می‌کنم.  روزی بین دوازده هزار تا بیست هزار قدم راه می‌روم محض خوش هیکل بودن. دیگه چی؟ گفتم تست می‌زنم؟ تعطیلاتی را می‌گذرانم٬ بسی سالم و بسی بیشتر به سبک بچه مثبت‌ها که صد البته بنده هستم. جای همگی خالیست. کاش این تعطیلات همینجور ادامه داشته باشه که از خوشی نمی‌دونم چه کنم این روزها. پس گور بابای همه چی می‌رم تست حل می‌کنم.test

 پ.ن. این هم یکی از تست‌هایی که درست قبل از نوشتن این پست تموم کردم. کسی نیست جوابهای منو نگاه کنه بگه چیزی رو باید عوض کنم یا نه؟

قرمز

گاهی صبح‌ها با هزار شوق می‌رم سر کار. فکر می‌کنم امروز هر چی کور و شل و مبتلا به تورم بخوره شفا خواهم داد. انگشترم را دور انگشت اشاره می‌چرخانم. شاید یه جور آماده شدن باشه٬ نرمش شاید. گاهی کم می‌مونه آستین‌هایم را هم بالا بزنم. یادم می‌افته احتیاجی نیست. قرار نیست جایی را حفاری کنم. گاهی صبح‌ها پشت تنها چراغ قرمز بین خانه و مطب گیر می‌کنم. زنی با پالتویی قرمز از خط عابر سلانه سلانه رد می‌شه. با تو ای راهزن دل چه سفر‌ها دارم…گر چه از خود خبرم نیست خبرها دارم…

گاهی مریض اولم چشمهاش قرمزه٬ دو کاسهء خون. درست مثل تنها چراغ قرمز بین خونه و مطب که گاهی پشتش می‌مونم. نگاهش می‌کنم، دلم خونِ. نه بابت قرمزی چشمهایی که بهم زل می‌زنن٬ نه. درمانشون یک بطری پنج میلی لیتری آنتی بیوتیک ویگاماکس روزی چهار دفعه‌ برای پنج روزه. گاهی صبح‌ها از همه اون چیزهایی که شب قبل بهشون فکر کردم دلم قرمزه. به قرمزی چشمهای ملتهب نانسی٬ مریض ساعت ده صبح که به دستهایم وقت نوشتن نسخه خیره شده. انگاری که درمان چشمهای سرخش از سر انگشتان من می‌چکه. انگاری با چشمهایش قطره‌ها را جمع می‌کنه تا به دردش بماله. چند تا از این نسخه‌ها تا به حال نوشته باشم خوبه؟ هزار تا؟ دو هزار تا؟ پنج هزار تا؟ نمی‌دونم برای درمان این دل قرمز کدوم یکی از این اسمهای ده پونزده حرفی داروها رو با چه دستوری روی نسخه‌ام بنویسم. کدوم دواخونه‌ای دوا گلی برای دل خون شده پر می‌کنه؟ ای گنج نوشدارو٬ بر خستگان نگه کن٬ مرهم به دست و ما رو مجروح می‌گذاری… 

نزدیک مطب پرچم قرمزی با طرح‌های کریسمس آویزونه. به سرخی پالتوی زن عابر. دلم می‌غره. نوشدارو می‌طلبه. می‌خواهم مثل گاو نری پرچم قرمز را شاخ بزنم. بدرم. وحشیانه آش و لاشش کنم. شاید دوای دلم این باشه. خشونت. هر دوایی را باید امتحان کرد. اقلا وقتی داری می‌سوزی باید امتحان کنی. این یکی را تا به حال امتحان نکرده‌ام. همیشه حس کردم خشونت برای آروم کردنم مثل ریختن آنتی‌بیوتیک روی مرضی ویروسی خواهی بود. بی فایدهء بی فایده. کجا خستگان را کند تن درست… از آن نوشدارو که در گنج تست…

کی اون خط قرمز را وسط دشت سبزی که داشتم توش تاخت می‌زدم کشید؟ پشت خط قرمز موندم. درست مثل صبح‌هایی که پشت چراغ قرمز می‌مونم. کی گفت از اینجا جلوتر نرو؟ خودم بودم؟ اون قرمزه خط بود یا رجی لاله سرخ که اتفاقی صاف زیر پای من و توی یک خط روییده بود. گفتند نرو یا خودم دلم نیامد پا روی لاله‌ها بذارم؟ یادم نمی‌یاد. فقط سرخی لاله‌ها یادمه. دلم سالهاست که همرنگ اون لاله‌ها شده. بوسه‌ها از لب یارم به رقیبم دادی…داروی کشتن من یاد طبیبم دادی…

پشت چراغ قرمز موندن دل رو خون می‌کنه. راهزن دلمه این چراغ. اگر چراغ را به روبرو برم می‌رسم به مطب. اگر بپیچم دست چپ و یه دست چپ دیگه و بیافتم توی اتوبان بیست دقیقه بعد می‌تونم دم کانتر لوفتانزا یا بریتش ایر ویز فرودگاه باشم. ماشین رو بندازم توی اولین پارکینگ. اونقدر صبر کنم تا مسافری نیاد و صندلی خالی بشه. معمولا هم می‌شه. بعد بدو بدو برم تا ته اون راهروی طولانی و اول از همه سوار شم. تا خرخره توی صندلی فرو برم انگاری که نرمترین جای دنیا را برای نشستن پیدا کرده باشم. مثل همیشه چشمهام را موقع پریدن ببندم و خوابم ببره. موقعی که جت‌های پرنده‌ء آهنین با فشار زیاد آدم را از زمین جدا می‌کنن چه وقت خوابه؟ نمی‌دونم ولی همیشه خوابم می‌بره. بهترین لالایی برای دل بیقرارمه. آرامشی میاد سراغم که وصفش از اون چیزی که حس می‌کنم کم می‌کنه. بعد بپرم از روی این برکه‌ای که منو از تمام دنیا جدا کرده٬ برکه‌ء آتلاتتیک٬ بزرگترین دشمن این نوزده سال. از روش که رد بشم به خیلی‌ها نزدیک می‌شم. برکه را که رد کنم همه چی جمع و جور میشه. همه راه‌ها نزدیک٬ اسم شهر‌ها زیبا٬ همه کشور‌ها کوچولو میشن. دیگه واقعا می‌شن کشور نه قاره. چراغ سبز می‌شه و بیشتر صبح‌ها می‌رم روبرو و چشمهای قرمز و متورم را نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم دل قرمز و ملتهبم از زیر سینه‌ام بیرون نزنه و چشمهام را قرمز نکنه. رج لاله‌های سرخ را کجا دیده بودم؟ کجا پشت کردم بهشان و از راهی که اومده بودم برگشتم؟ اگر پیداشون کنم این دفعه تاخت می‌زنم٬ از دور خیز بر می‌دارم. بلند می‌پرم٬ خیلی بلند. از روی تمام لاله‌های قرمز دنیا می‌پرم. شاید جایی اونور برکه فرود بیام. عمری دگر بباید بعد از وفات ما را…کین عمر طی نمودیم٬ اندر امیدواری…

خواب

می گویی در خواب شاعر شده بودم.
می گویمت زندگی با تو هر روز تغزلی عاشقانه است.

« صفحه قبل