شام بهانهست
۱۲:۰۳ ق.ظ - جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸ (شخصي) - نویسنده : .S
یک وقتهایی دنیا و حتی شیشههای رب گوجهاش هم با آدم لج میکنند. در رب گلچین از صبح گیر سه پیچ داده، باز نمیشود. خورشت آلو اسفناجِ شام امشب ساعتهاست که جا افتاده بدون رب، بیرنگ و بیحال. از دم آشپزخانه که میگذرم، نگاه چپی به محتویات قرمز و خوشرنگ شیشه میاندازم و هوس میکنم انگشت میانیام را برایش علم کنم. شیشه رب هم مثل آدمیزادست. به پفیوزی که افتاد، دیگه افتاد.
دوست دارم یکی از این روزهای بهمن ماه، برف ببارد هِی و هِی. و باز یادم بیافتند چه همیشه دلم خواسته که ساز بزنم وقت باریدن برف و نیم نگاهی بیاندازم به دفی که سالهاست کنار مبل کز کرده در روکش مشکی خاک گرفتهاش. و بین سکوتِ چند سالهء دفِ مادر مرده یکی از درونم که هشیارترست نهیب بزند که رقصیدن به ساز دنیا مهمترست که تو بلدی. که نواختن را بیخیال و رقص پا را دریاب به ساز زندگی.
بهمن ماه برفی هر قدر هم که خوب باشد، دلم میخواهد بهار شود، اواسط اردیبهشت. با کفشدوزکها، حلزونها، و آفتاب زرد و نارنجی و ابرهای پف پفی و تمام مخلفاتش. و باران ببارد تند و ریز. آنقدر که خانه پر شود از صدای ساز شیروانیهای سفالی سرخ. آنقدر تا سیکاسها و لالههای درختی و باغچه شسته شود از شوره نمکهای ریز دریا و خانه پر شود از بوی قهوه تازه دم. تو باشی و من و من باشم و تو. آنقدر ببارد که دیگر نه تو غریب باشی و نه من.
بعد دوباره تابستان شود. تیرماه خوبست. آن هم اواخر تیرماه. شهر تب زده اواخر تیرماه بدون من و تو چیزی کم دارد. آفتاب پنجاه درجه بتابد و شنها آنقدر داغ شود که بگویی پاهایم را بگذارم روی پاهایت تا برسانیام به موجهای ریز دریا. و من نگران ماهیهای کوچک لب ساحل باشم که لگد نشوند بین هیاهوی دخترهای سه چهار ساله و شیطنتهای پسر بچههای پنج شش ساله. دست به دست در آب شور فرو برویم تا شانههایمان زیر آب برود و بعد شنا کنیم تا اسکله شناور میان آب. بنشینیم مثل بار قبل با پاهای آویزان از اسکله. ساعتی بعد برگردیم ساحل. بعد مثل همیشه، دم غروب که شد رختخواب آشفته دو نفره را ول کنیم به امان خدا و بگردیم دنبال شام در رستورانهای کوچک آن شهر غریبِ آشنا و لول بخوریم در کوچههای باریک و بی نورش پای پیاده بی آن که بدانیم کجا میرویم. که مهم نباشد کجا میرویم. که آنقدر برویم تا دیگر ندانیم کجاییم. و من چه دوست دارم گم شدن در کوچه پس کوچههای ناشناس شهرهای دور را وقتی بافته شده گرمای انگشتانت در فضای خالی بین انگشتانم. وقتی نشانهای نباید بگذارم از خیابانی و اسمی برای برگشت، که هر جا باشم با تو برایم آشناست و بازگشتی از آن نیاز نیست.
حالا زودتر بیا، بیا و در این رب گوجه را باز کن. شام درست کردهام. اما بعد از شام هم بمان.