دختری که فقط چهار پیش دستی دارد
۱۰:۳۷ ب.ظ - پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸ (شخصي) - نویسنده : .S
ماسماسکی که در گاراژ رو باز میکنه هم این روزها ناز میکنه. توی ماشین که میمونه و باطریش گرم میشه کار نمیکنه. باید بشینم پشت در و باطریش رو در بیارم و فوت کنم خنک بشه تا کار کنه. کم کیفم سنگین بود، ماسماسک رو هم با خودم اینور و اونور میکشم که مبادا گرما زده بشه و پشت در بمونم. با هزار و یک قوقول منقلی که همیشه توی کیفمه این یکی هم بهشون اضافه شده و کلافهام میکنه. البته این بنده خدا زیاد هم تقصیر نداره. این روزها کلا کلافهام. این شنبه غربتم بیست ساله میشه. دو روز دیگه بیست ساله که اینجام. فکر کردن بهش هم کلافهام میکنه. با خودم میگم بیست سال عمریه. یه آدم معمولی چند تا از این بیست سالها توی بقچهء عمرش جا میشه؟ پدرم که فقط دو تا از این بیست سالها رو تونست با خودش همراه کنه به اضافه دو سال بیشتر. همین. با این فکرها دوباره بیشتر کلافه میشم. اگر من باشی و کلافه باشی یا توی خونه عرض و طول این آپارتمان یک وجبی رو راه باید بری، یا هم هر چی دم دستت میرسه رو میندازی بیرون. آره، بیرون. این مرض دور ریختن هم بعد از کشیدنِ استرس دانشکده چشم پزشکی گریبان گیرم شد. کم که میارم هر چی چیز اضافه و غیر اضافه توی خونه هست رو میدم بره. کلا توی خونه هیچ چیز اضافهای پیدا نمیشه و هر دفعه کلافه میشم ماجرا سختتره چون دفعات قبلی که کلافه شدم و همه چیز رو دادم رفته کم نبوده و این روزها چیزی باقی نمونده برای رفع کلافگی. تعداد و جای همه چیزهایی هم که دارم معلومه. اگر توی تاریکی شب هم دنبال چیزی بگردم بدون گیج منگ زدن صاف میتونم برم سرش. کسی بپرسه مثلا چسب زخم کجاست میتونم بگم توی کمد راهرو، طبقه دوم، دست راست، چسبیده به جعبه قرص مسکن. آره جانم مرضه. خودم که گفتم. باعثش هم فشار زیاد همین بیست سال گذشتهست. کمتر کسی درک میکنه که چرا فقط چهار تا قاشق و چهار تا چنگال توی کشوی آشپزخونهام پیدا میشه و تا یکی کثیف میشه باید بشورمش تا بی چنگال نمونم. کمتر کسی میدونه چون کمتر کسی هست که ماجرای همه روزهای این بیست سالم رو بدونه. چرا دردسرتون بدم، فقط یه نفر به غیر از خودم هست که میدونه. همین یه نفر غیر از خودم هم جدیدا میدونه و به چشم میبینه. ولی خوبه همین یه نفری که میدونه تا ته تهش رو درک میکنه. شاید به جرات بگم مثل خودم سختی این بیست سال رو میفهمه. از کجا میدونم دقیقا میفهمه؟ از اون جایی که وقتی دیوانه میشم و اون چند تا چیزی که توی گنجهها باقی مونده رو میریزم وسط اتاق که بدم بره، بهم نمیگه این چه کاریه؟ نمیشینه یه جا و به چشم یک آدم مشکلدار بهم نگاه کنه. تعارف که نداریم، خودم میدونم این کارها عادی نیست. میاد کنارم وسط اون چیزهایی که از گنجهها کشیدم بیرون میشینه و میپرسه این رو بذارم دم در بدی بره؟ یا جعبه بیارم اینها رو بریزی توش بدی بره؟ اینها رو که میشنوم، خودم مثل بچه خوب همه چی رو جمع میکنم و میذارم سر جاش. در گنجه رو میبندم. دو تا چایی میریزم. اگر کلوچهای از ایران اومده باشه هم باز میکنم. بستههای کلوچهء نوشین خوشبختانه همه دو تاییست. درست به اندازه دو نفر برای یک چایی و شیرینی بعد از ظهر. بعد از چایی و شیرینی، دو تا پیش دستی که خردههای کلوچه تهش چسبیده رو میشوره، من هم دو تا فنجونها رو میبرم توی آشپزخونه. اون خوب میدونه که اگر دو تا پیش دستی کثیف بمونه فقط دو تا پیش دستی تمیز دیگه توی گنجه دارم.
پ.ن. این هم برای اون دوست نازنینی که چند شب پیش از هزارها کیلومتر اونور اقیانوس بهم میگفت که دلش برای نوشتههای طولانیم تنگ شده. قربون دلتنگیهات دوستم.