سنجاب و برف

عکس با هنرنمایی سنجاب روی نرده‌ی بالکن و همین دو دقیقه پیش گرفته شده. یعنی داغ داغه یا چه می‌دونم سرد سرده. روزهای برفی سنجاب میاد آب برف رو که روی نرده‌ها جمع می‌شه می‌خوره. اول که برف شروع می‌شه، نرده‌ها کمی گرمه و برف روشون زود آب می‌شه و می‌شه آب آشامیدنی به گمانم در حد آبِ پلور مثلا. اون دو تا دونه برفی که روی گردن و شونه‌ها و سرش نشسته منو کشته، یعنی در حد هلاک.

عکاس: خودم.

 

 

جدید و قدیم

یه روزهایی آدم درد نوشتن داره. یه خروار چیز تو سرش می‌ره و میاد. مثل همین امروز. صبح بیدار شدم، نُه گذشته بود. پامو که از تخت گذاشتم پایین، اولین دونه‌های برف باریدن گرفت. خواستم بیام بنویسم برف دو جوره. یکی اونی که صبح پا می‌شی و شهر سفید شده، یکی وقتی خودت شاهد افتادن اولین دونه برفی. من دومی رو خیلی دوست دارم. بعد دیدم نه اولی رو هم دوست دارم. بعد دیدم خیلی‌ها هستن که با افتادن هر چیزی از آسمون پستی می‌نویسن، پس بهتره برف پشت پنجره رو نگاه کنم و چیز زیادی نگم.

از اون مطالبی که توی مخ و مخچه‌ی آدم رژه می‌ره، یه سری‌اش نوشتنش سخته. مثلا، هزار بار خواستم بیام بنویسم که ما؛ منِ نوعی، ماهایی که خیلی کوچیک مهاجرت کردیم، واسه بار اول به احتمال زیاد زیر آسمون کشور خودمون عاشق نشدیم. زیر آسمون دیگه‌ای بوده. عصرهای پاییزی خیابون ولیعصر و خش خش برگ‌های چنار وسط عاشقی‌هامون نیست. پیاده‌روی‌های پارک ملت، حیاط فلان دانشگاه ایران، به جاش پارک‌های جنگلی این دست دنیاست مثلا و سالن‌های سینما و فیلم‌هایی که زبان بیگانه‌شون موسیقی متن عاشقی‌مون می‌شه. حالا اینی که نوشتم خیلی توی مغزم قشنگ و مفصل می‌ره و میاد، و پا می‌کوبه و خاک و خلی هوا می‌کنه واسه خودش بیشرف، ولی وقتی می‌رسه اینجا می‌شه یه چیز دیگه.

بعد فکر کردم بیام بنویسم من در تهرانی زندگی کردم که وقتی از سر پل مدیریتش می‌پیچیدی دیگه هیچی نبود جز گندم‌زار. شب اگر بود که ظلمات بود و برق چشم‌های چند روباه یا نمی‌دونم شغال وسط گندم‌زارها. سعادت‌آبادش برج نداشت. کامرانیه‌اش هم. کامرانیه باغات بود. من توی تهرانی زندگی کردم که از آسمونش موشک و برف همزمان می‌بارید. که موز میوه‌ای بود اکیدا تزئینی. توی تهرانی که تلفن‌های عمومیش دو ریال بود (دو زاریت افتاد از همین جا اومده، ولی بنده زمان صنار بده آش نبودم، گفتم که سوال نباشه بعدا). که چنارهای ولیعصر‌ش هنوز سرهاشون وسط خیابون به هم نرسیده بود. درخت‌هاش هنوز کوچیک بودن، کوچیک که نه، ولی به این بزرگی هم نبودن. تهرانی که جوب‌های ولیعصرش تا جایی که من یادمه همیشه پُر آب بود. چه تابستون و چه زمستون. تهرانی که جا به جا زمین‌های بایر داشت و بچه‌ها سنگ‌های زمین‌ها را تمیز می‌کردند و توش گاهی سال‌ها فوتبال خاکی بازی می‌کردن. اتوبوس یه تومن بود، و یه تومن مخفف یه میلیون تومن نبود. تهرانی که پفک توش پیدا نمی‌شد. تهرانی که باشو غریبه‌ی کوچک بزرگترین فیلمش بود و در تابستان‌های کشدارش همه سینوحه پزشک مخصوص فرعون می‌خوندن. تهرانِ سی و چهل سال پیش رو می‌گم. تهرانی که خیلی از شماهایی که اینجا رو می‌خونین هیچوقت ندیدین.

یه موضوعی هم بود که یکی دو ماه پیش در موردش داشتم فکر می‌کردم. اینکه هر کسی فقط از طرف خودش می‌تونه دوست، شریک زندگی، یا هر چیز دیگه‌ای توی یه رابطه باشه. اگر شرایطی شد که یه نفر باید جای هر دو طرفِ رابطه دوستی کنه و زور بزنه که رابطه‌ای باشه، بهتره که نکنه و رابطه تموم بشه. نمی‌دونم مفهوم هست یا نه.

حالا که این نوشته داره مثل جیگر زولیخا تیکه پاره نوشته می‌شه گفتم بگم خیلی از آدم‌ها برای اینکه تنها نباشن هر کاری می‌کنن. کلا خیلی‌ها می‌گن من از تنهاییم لذت می‌برم، ولی کمتر کسی رو دیدم که با تنهایی طولانی مدت خوب و راحت کنار بیاد. کلا ذات انسانه که بخواد دوست داشته بشه. بیشتر اونهایی که با تنهایی خوب کنار میان اونهایی هستن که سرشون شدید به چیزی گرمه. مثلا عاشق تحقیق هستن، عاشق درس خوندن، عاشق دنبال کردن یه چیزی در زندگی مثل ورزش‌های حرفه‌ای. بنده به خودی خودم از اون دسته‌ی آکادمیک و سر و جان در راه یه کار مخصوص نیستم. آدم که تنها می‌شه به هزار چیز فکر می‌کنه. بیشتر به خاطرات خوب رابطه‌های قبلی. حتی اگر اون خاطره‌ی کپک زده خیلی هم کمرنگ باشه و کلی هم ایراد و خط و خال وسطش باشه، باز قسمت‌های خوبش رنگی‌تر و قشنگ ‌‌تر و ایده‌آل می‌شه توی مثلا یه عصر بارونی که نشستی لب پنجره و هیچ حواست نیست. آدمها گاهی می‌رن سراغ  قِی کرده‌ی خودشون و هَمِش می‌زنن، شاید چیز به درد بخوری برای سیرآب کردن تنهاییشون گیر بیارن. ولی با دوباره نزدیک شدن به طرف، آدم تازه یادش میاد چرا رابطه وَرچُلُسکید و به جایی نرسید. برای بعضی‌ها این رفت و اومد بین قدیم و جدید اونقدر باید ادامه پیدا کنه تا باورشون بشه و یادشون بیاد چرا بار پیش طرف رو قِی کردن. گاهی اونقدر چرا این شد که اون شد زیاده که آدم مجبوره برگرده بره از طرف چراهاش رو بپرسه. بیشتر وقت‌ها هم برای این چراها هیچ جواب مناسبی نیست. جوری که آدم برای لحظه‌ای شاید با جواب‌های طرف آروم بشه، ولی تنها که شد اون جواب‌ها رو هم قِی می‌کنه. مثل چیزی که به زور به آدم خورونده باشن و مجبورت کرده باشن باور کنی، بر خلاف حس خودت که بهت می‌گفته همه این دلایل بیخوده.

من کلا در ریاضی جدید بسیار خنگ بودم. اگر الف قسمتی از ب باشد و ب قسمتی از جیم باشد، پس ب با الف همسایه است و الف با جیم پسر خاله است. ولی در راستای نوشته‌ی پاراگراف قبلی می‌گم که هیچ تعجبی نیست که خیلی‌ها با تموم شدن یه رابطه به سرعت یه رابطه‌ی دیگه رو شروع می‌کنن. یه رابطه‌ی جدید مسکن  خیلی خوبیه برای از یاد بردن خیلی چیزها، برای به یاد نیاوردن موقتی و نپرسیدن‌ چراهایی که توی رابطه‌ی قبلی به وجود اومده بود (امان از این چراها). اینکه بتونی ثابت کنی که من دوست داشتنی هستم هنوز. که ببین که وقتی تو نیستی من هنوز می‌تونم تنها نباشم. که من تنها نیستم. بیشتر این رابطه‌های هول هولکی جدیدی که سریع هم شکل می‌گیره، و برای تسکین خرابی‌های رابطه‌ی قدیم ایجاد می‌شه، نه به جایی می‌رسه و نه طولانی مدته معمولا. ولی تنهایی رو پُر می‌کنه بی شک. استثنا البته در همه چیز هست.

جونم براتون بگه که به سرم زده این سر دنیا نمونم و پاشم برم دور دنیا هر جا که رسیدم یکی دو سالی کار کنم و بعد دوباره راهی راه‌های دور بشم. این مدرک پدر سگی که بنده دارم این اجازه رو بهم می‌ده. فکر کردم به جای قاب کردن و گذاشتنش گلِ میخ دیوار، بندازمش تو کار جهانگردی. مقصد اول؟ شاید جایی در نیمکره‌ی جنوبی و به دور از قاره‌ی آمریکا.

دیگه عرضی نیست. برف داره می‌باره همچنان و نزدیک ظهر شده. پنجره‌ی اتاق خواب رو باز گذاشتم بوی برف بپیچه تو خونه. حالا پاهام یخ زده. برم تختم رو درست کنم، بعدش هم شال و کلاه و سر کار.

 

 

یک روز دی ماه

سر شانه‌هایم در آفتاب سوخته. خنکی آب دریا تسکینی‌ست موقت و شوری‌اش سوزشی عمیق. آنروز؛ صبحِ خیلی بدی داشتیم، یادته؟ همه چیز خلاف آنچه فکر می‌کردیم شده بود. در را که باز کردم خودم را انداختم روی تخت. گریه نکردم، ولی تا سر ریز شدن اشک‌ها راه زیادی نبود. دریا از پشت پنجره‌ی کوچک اتاق زیر آفتاب دِی ماه برق می‌زد و تهویه مطبوع نسیم خنکی روی بالشت و ملحفه‌ها می‌ریخت. آمدی دراز کشیدی پیشم. گرمی انگشت‌هات روی یک گونه‌ام بود و خنکی بالشت روی آن یکی. یادمه خیلی حرف زدیم. گفتی بیا روزمان را خراب نکنیم، همه چی درست خواهد شد. دستم را گرفتی و رفتیم ساحل. شرجی هوای بیرون اتاق خوب خاطرمه. هوا بوی غذاهای سرخ کرده‌ی ارزان کافه‌های دنج و جلبک آفتاب خورده می‌داد. شن‌های لب دریا آنقدر داغ بود که سوختم. دستم را گرفتی و گفتی بیا بالا! پاهایم را گذاشتم روی پاهات و لب آب پیاده‌ام کردی. گفتی مسابقه تا اسکله‌ی شناور وسط آب. گفتم مسابقه. کی اول رسید؟ دست‌ها را ستون بدن کردیم و از اسکله خودمان را کشیدیم بالا. پاها آویزان در آب. مرغ‌های دریایی بالای سر و ماهی‌های کوچک نقره‌ای و سیاه دور پاهایمان. شانه‌های سوخته‌ام را زیر خیسی موهایم قایم کردم. چقدر لب اسکله نشستیم را یادم نیست. یک ساعت؟ بیشتر؟ فقط می‌دانم آنقدری بود که موهایم خشک شد. فِر برداشت، کوتاه شد و سر شانه‌هایم دوباره پیدا. چرا آنروز را اینجور یادمه؟ چرا آنروز را دوباره دلم می‌خواد؟ عصر در یکی از همان رستوارن‌های دنج و خنک، غذاهای سرخ شده‌ی ارزان خوردیم. در خیابان‌ها راه رفتیم تا شب شد. چند وقت بعد از آنروزی که اینجور در دلم حک شده، همانجوری که گفته بودی شد. همه چی درست شد. خواستم بگویم ممنون که آنروزِ دی‌ ماه را به جای هَدر، برایم خاطره کردی.

شُکر که گودر و لایک‌هاش وَر افتاد؛ دو واقعه

* به نظر من چیزهایی، صحنه‌هایی، هست تو زندگی که آدم نباید ببینه. یعنی هستن صحنه‌هایی که دیده نمی‌شن بی پدر‌ها، حکاکی می‌شن.

واقعه‌ی اول: آخرهای تابستونه دَم غروب. مثل خیلی روزهای تابستونی بستنی دلم می‌خواد، بستنی توت فرنگی. بستنی فروشی ده دقیقه با ماشین از خونه راهه. می‌رسم، پارک می‌کنم، می‌پرم تو مغازه. بچه از در و دیوار مغازه بالا می‌ره. انگار رفتم شهر بازی یا اردو آوردن بستنی فروشی. بچه‌ها گوش تا گوش نشستن پشت میزها و بستنی لیس می‌زنن. به سر و کول هم تف می‌ندازن، انگشت به چشم هم فرو می‌کنن. دو سه تا آدم بزرگ هم بینشون لول می‌خورن و کاری از دست‌شون بر نمیاد و فقط گاهی یه هیسی از سر استیصال تو هوا ول می‌کنن. از اونجایی که من صدای مته‌ی دندون‌سازی رو به صدای بچه ترجیح می‌دم، یه قلمبه ‌ی صورتی بستنی سر قیف سفارش می‌دم و می‌زنم بیرون. توی ماشین ساکته، انگاری بچه‌ها از پشت پنجره پانتومیم بازی می‌کنن. دست چپ بستنی فروشی یه زهر ماری فروشیه به قول قدیمی‌ها. چراغ‌های نئون قرمز روی پنجره خاموش و روشن می‌شن و چیزهایی رو تبلیغ می‌کنن. ماشین درب و داغونی کنارم می‌ایسته. از توش یه مرد سی و خرده‌ای ساله و یه پسر بچه‌ی یه وجبی پیاده می‌شن. بچه رام و آروم پشت قدم‌های پدر می‌دوه. جلوی بستنی فروشی، بچه‌های داخل مغازه و پسرک یه وجبی نگاه‌هایی رد و بدل می‌کنن. پسرک  از پیاده‌رو چشم دوخته به بستنی‌های رنگی توی مغازه و بچه‌های رنگی‌تر و دستش رو روی شیشه می‌کشه و دنبال پدرش خیلی آروم می‌ره. پدر دست بچه رو می‌کشه به سمت مغازه‌ی کناری، که یعنی زود باش. چند دقیقه بعد باباهه با دو تا بطری تو دستش و پسرک به دنبالش بر می‌گردن سمت ماشین. نگاه پسر مونده به دست بچه‌ها. جوری که سرش سیصد درجه چرخیده تا پشتش رو ببینه.

اونروز دعا کردم کاش این صحنه رو ندیده بودم.

واقعه‌ی دوم: گودر که لعنت ابدی بهش باد باعث و بانی صحنه‌ی دومیه که یه جای دردناک حکاکی شده. گودر باز نبودم ولی گودر می‌خوندم، به اندازه‌ی روزی ده دقیقه شاید. مثل همیشه به جاهایی که دوست دارم سر می‌زنم. دختر چیزی نوشته و من جزو اولین کسانی هستم که می‌خونمش. ساعت دختر به ساعت من می‌خوره و من معمولا جزو اولین کسانی هستم که به نوشته‌اش می‌رسم. یه عاشقانه‌ی راه دوره. ساده و گویا و پر از دلتنگی. می‌خونم و پنجره رو می‌بندم و می‌رم. چند ساعت بعد برمی‌گردم دوباره نوشته رو بخونم. صد البته نوشته توی همین چند ساعت کلی لایک گرفته، ملت اینور و اونور دنیا بیدار شدن و اومدن سری زدن. یکی از لایک‌ها مثل تیر تا سوفار (سلام بر استاد) به قلبم فرو می‌ره و داغونم می‌کنه. دختر نمی‌دونه مخاطب متن عاشقانه‌اش، یه نفر دیگه رو هم زیر سر داره. اون زیر سری، وقتی توی دیارش صبح شده، اومده برای عاشقانه‌ی این دختر لایک گذاشته. فرض کنید مثلا زن کسی بدون اینکه بدونه بیاد برای معشوقه‌ی شوهرش لایک بگذاره برای عاشقانه‌ای که طرف نوشته و توش دلتنگی کرده. اون لایک بالای نوشته خیلی درد داشت. مثل بچه‌ای تب‌دار که معصومانه لبخند بزنه. دختری رو تصور کردم که صبح از خواب بیدار شده و عاشقانه‌ای رو توی گودر خونده و فکر کرده این عاشقانه‌ی راه دور و پُر از دلتنگی صاف وصف حال خودمه که، و لایکِ از ته دلی بالایش گذاشته. یعنی دل آدم فشرده می‌شه در حد آبلمبو. گودر که زیر و رو شد، لایک‌ها ناپدید شد. ولی جای اون لایکِ بیخبرانه‌ی معصومانه هنوز دردناکه دختر.