نامه‌ی خصوصی ولی سر گشوده‌ی ۱۵

بانو٬ بانو٬ بانو٬ چقدر حرف دارم برات این روزها و نیستی. تو هم مثل من دیگر حال این دنیای مجازی را کمتر داری٬ می‌دانم. آنقدر برات حرف دارم که هیچ جا جز درِ گوش‌ات نمی‌توانم تکرارشان کنم. کاش کسی مرا اینجا نمی‌شناخت بانو. کاش می‌گفتم این قصه را از سر تا ته برای یکبار و خلاص می‌شدم. خلاص. دو شب پیش خواب دیدم که عمویم گفت که قلب مادربزرگم دیگر تیک تیک نمی‌کند. درست همینجوری گفت٬ دیگر تیک تیک نمی‌کند. هنوز از تهران خبری نیامده. خبری هم باشد به این زودی‌ها کسی مرا مطلع نخواهد کرد. این رسم خبر رساندن به ماهایی‌ست که در غربت زندگی می‌کنیم. رسمش است که ما آخر از همه خبردار شویم. انگاری که غربت شکننده‌مان کرده باشد و طاقت چیزی را نداشته باشیم. نمی‌دانند که غربت از ما یک توده سنگ خارا ساخته. زندگی در غربت رسم و رسوم خودش را به همراه می‌آورد بانو. خودت که می‌دانی چه می‌گویم٬ مثل من غریبی و خوب می‌دانی. به هر حال صبح که بیدار شدم کمی غمگین بودم. ولی بعدا فکر کردم و دیدم اینجوری پدرم بعد از بیست و چند سال مادرش را خواهد دید. شاید اگر این اتفاق افتاده باشد من آخرین مادربزرگم را هم از دست داده باشم ولی پدرم بعد از این همه سال دیگر تنها نیست. مادری که بیست و چند سال هر شب جمعه برایش گل تازه برده و به دیدنش رفته و توی این همه سال یک شب جمعه تنهایش نگذاشته را دوباره خواهد دید. طی این سال‌ها اگر صبح اول وقت روز جمعه سر خاک پدرم باشی دسته دسته میخک و مریم پر پر شده می‌بینی و می‌فهمی شب قبل مادربزرگم آنجا بوده. اگر جمعه‌ی بعد بروی می‌بینی که گل‌ها عوض شده‌اند و دوباره همه چیز تازه و تمیز شده. به هر حال فعلا نشسته‌ام ببینم خبری از تهران می‌آید یا خیر.

اینجا پارکی نزدیکی آپارتمان کوچکم در شهر کوهستانی وجود دارد بانو با درختی که پاییز‌ها غلاف‌هایی درست می‌کند که داخلشان پر است از تخم‌هایی که هر کدام تقریبا یک سانت می‌شوند. در حقیقت بذر آن درخت هستند که زیر درخت می‌ریزند. رنگشان ترکیبی‌ست از سبز زیتونی و قهوه‌ای خوشرنگ. دو سال پیش در عصری پاییزی حدود صد تایی از آنها را جمع کردم. آنروز فکر می‌کردم وقتی خشک شوند حتما چروکیده خواهند شد. ولی بعد از دو سال به زیبایی روز اول خشک شده‌اند. صاف و یک‌دست. دو روز پیش از شیشه‌ای که بذرها داخلش بودند بیرونشان کشیدم و بردمشان سر کار. آنجا یک مته‌ی دستی خیلی کوچک داریم. با مته برقی سر و ته بذرها را یک سوراخ کوچک زدم. یک دستگاه نه چندان کوچک صیقل کاری هم داریم که جرات به خرج دادم و این بذرهای کوچک را دانه به دانه زیرش گرفتم و صیقل‌شان دادم. رنگشان رویایی شده بانو و چنان برقی می‌زنند که انگار نه انگار این‌ها از چوب ساخته شده‌اند. گویی جواهرند. بذر‌ها را سر هم کردم و از آنها گردنبند و دست‌بندی ساختم. بین هر بذر هم یک سنگ براق گارنت زرشکی آویزان کردم. کار خوبی از آب در آمده. بیشتر از همه این راضیم می‌کند که یک چیز جدید درست کرده‌ام از چیزی که فکر نمی‌کردم بشود با آن کاری کرد جز سبز کردن یک درخت که من جایش را ندارم. دیشب ساعت‌ها به درست کردن گردنبند مشغول بودم. پشت درد امروز صبحم گواهی می‌دهد به ساعت‌های طولانی که روی میز کار خم بودم. این پشت درد را از روزهای اولی که پایم به غربت رسید به یادگار دارم بانو. شانزده هفده سالم بود و در کتابخانه‌ای کار می‌کردم. کارم خالی کردن جعبه‌های کتاب از کامیون‌هایی بود که برایمان کتاب می‌آوردند. دختر هفده ساله‌ای بودم که جعبه‌های سنگین کتاب را خالی می‌کرد و در قفسه‌ها می‌چید. جعبه‌ها هر کدام بین ده تا بیست کیلویی می‌شدند. دو سه سالی کارم این بود و دو یا سه کار نیمه وقت دیگر. این پشت درد نتیجه‌ی کار آن روزهاست. ولی چه کنم که در آمدم شهریه‌ی دانشگاهم را می‌داد و خرج زندگی‌ام را. گفتم که غربت رسم و رسوم خودش را دارد. اینجا که باشی خبر‌های بد را دیر از تهران می‌رسد. می‌ترسند تحملشان را نداشته باشی و بشکنی. اینجا که باشی خیلی کارهایی که در تهران نمی‌کردی را می‌کنی. اینجا که باشی مجبور می‌شوی برای خودت راهی از وسط سخت‌ترین سنگ‌ها باز کنی که فرهاد کوه‌کن را به خجالت وا می‌دارد. اینجا که باشی مثل بذر‌های آن درخت کذایی در پارک دور خودت غلافی درست‌ می‌کنی و دنیای جدیدی را برای خودت می‌آفرینی تا کمتر دلتنگی کنی و می‌نشینی به امید روزی که شاید مانند آن بذر از درخت به پایین بیافتی و دوباره شرایط مساعد باشد تا سبز شوی و ریشه‌هایت نقب بزنند و یک جوری بالاخره سر از سرزمین خودت در بیاوری. امسال نوزده سال است که در غلافم نشسته‌ام بانو. همین چند روز پیش تولد غربت نشینی‌ام بود. هجده سال غربتم کامل شد و رفت توی نوزده سال. این جور تولد‌ها دست افشانی و پای کوبی و مبارک باد گفتن هم ندارد. روزیست که می‌گذرد مانند تمام آن ۶۵۷۰ روزی که گذشت.

چند روز پیش دوستی متنی نوشته بود در مورد مادر بانوی نازنینم. متنش را دو سه باری خواندم. نتوانستم چیز زیادی در جوابش بگویم. شاید آن چیزهایی که او در مورد مادر نوشته بود را من در مورد پدر بتوانم بگویم. خلاصه‌ی متنش این بود که باید از مادر دور باشی تا قدرش را بدانی. به هر چه که باور داری و باور دارم قسم که جایی دورتر از این دیار سراغ ندارم وگرنه به آنجا می‌رفتم شاید قدرشناسی از مادرم را یاد بگیرم. شاید من شاگرد خنگی هستم که این همه سال دوری قدر شناسم نکرده. با عزیزی در این مورد زیاد حرف می‌زنم. او می‌گوید که بعضی کلمات مثل مادر و پدر خیلی عجیبند و غریب. می‌گوید اینها کلمه‌هایی هستند که شاید نشود در موردشان منطقی حرف زد و هر حرفی در این مورد زده شود به احساسات شخص رجوع خواهد کرد. می‌شود به کلمه‌ی مادر یا پدر عاشقانه عشق ورزید و می‌شود معنی واقعی تنفر را در آنها تجربه کرد. شاید در مورد کلمه‌ی پدر گاهی سهل انگارانه‌تر بشود صحبت کرد. شاید به این علت که پدر ۹ ماه فرزند را به دل نمی‌کشد٬ شیر نمی‌دهد و از جنس خشن به حساب می‌آید. اما راجع به مادر قضیه سخت‌تر است بانو. نوشتن و داد سخن دادن در مورد کسی که ۹ ماه در وجودش جایت داده سخت‌تر است. اقلا برای ما انسان‌ها. ولی اگر ساده‌تر بشود به این بحث نگاه کرد شاید آخرش به جایی برسیم. اینکه همه‌ی پستانداران وقتی حامله می‌شوند فرزندشان را به دل می‌کشند و بعدش هم شیرشان می‌دهند. ولی این دوره که تمام شد دیگر نه فرزند به کار مادر کاری دارد و نه مادر به کار فرزند. اما راجع به ما انسان‌ها این موضوع فرق دارد. مادر به دلیل اینکه به فرزندش زندگی داده خیلی چیزها را به خودش روا و حق خودش می‌داند. از دخالت در امور فرزند گرفته تا باقی قضایا. مادر و فرزند انسان تا ابد به هم وصل هستند و مادر و فرزند بیشتر حیوانات بعد از مدتی شاید همدیگر را به یاد هم نیاورند. شاید فرق ما با بقیه پستانداران در همین باشد. در اینکه این رابطه تا همیشه ادامه دارد به خاطر آن ۹ ماه و چند وقت بعدش. مادر بودن در انسان‌ها در اصل باید به دو قسمت تقسیم شود بانو. دوره‌ی حاملگی و زایمان و دوره‌ی بعدش. همه‌ی ما (شاید هم بیشتر ما) به خاطر آن ۹ ماه و دوره‌ی شیر دادن و نگهداری از مادرانمان ممنونیم. بر منکرش لعنت٬ من هم ممنونم. اما رابطه‌ی مادر و فرزندی بعد از زایمان شکل می‌گیرد. اینکه امروز ما که دیگر بند نافمان به مادر وصل نیست در موردش چه فکر می‌کنیم به دوره‌ی حاملگی ربطی پیدا نمی‌کند بانوی نورانی و مستقیما به دوره‌ی بعد از زایمان بستگی دارد. هیچ فرزندی آن ۹ ماه را به یاد ندارد. علاقه و تنفر نسبت به پدر و مادر از بعد از زاییده شدن شکل می‌گیرد و قبل از آن ما هم مثل بچه‌ی موجودات دیگریم. اینکه بچه‌ای به دنیا بیاوری و فقط به خاطر زندگی دادن به آن فرد انتظاراتی داشته باشی جایی برای درنگ به وجود می‌آورد در اسم مادر و احترامی که همه فکر می‌کنند واجب مادر است. پس اینجور حیوانات فداکارتر از ما انسان‌ها هستند که زندگی می‌بخشند و تولد می‌دهند و انتظاری هم ندارند جز اینکه بچه‌شان بزرگ شود و ترکشان کند و برود پی زندگی‌اش. اینکه زندگی دادن به فردی همراه با انتظارات خودت و دلیل‌های خودت برای دخالت در زندگی‌اش باشد جایی برای احترام به زندگی دهنده باقی نمی‌گذارد بانو. از بعد از زایمان چه بسا رابطه‌ی فرزند و والدین باید تابع همان روابطی باشد که بین بقیه‌ی آدمها برقرار است. یعنی اگر احترام بدهی احترام می‌گیری و اگر نه هم که نه و نمی‌توانی زاییدن و نگهداری از کودک را دلیلی کنی برای طلب احترامی که برایش احترام متقابلی ارائه نکرده‌ای. شاید بهتر باشد که پدر و مادر‌ها از یک سنی به بعد به فرزندشان برای مثال به چشم یک دوست یا همسایه نگاه کنند و بدانند اگر دوستت را اذیت کنی دیگر دوستت نخواهد بود و اگر با همسایه‌ات همسایگی نکنی دشمنت خواهد شد. ما هیچوقت با هیچ غریبه‌ای آنقدر بد نمی‌کنیم که با خانواده‌ی خودمان می‌کنیم بانو. چرا؟ برای اینکه از روز اول حد و مرزی نداشته‌ایم برای این روابط. برای اینکه لقب مادر٬ پدر٬ فرزند افکارمان را آلوده کرده. با پشتوانه‌ی این لقب‌ها به سر دل همدیگر آنچه را که دلمان می‌خواهد می‌آوریم در صورتی که جرات نمی‌کنیم با غریبه‌ای چنین کنیم چون می‌دانیم که ما را سر جایمان می‌نشانند غریبه‌ها. پس چون لقبشان غریبه است بیشتر سعی می‌کنیم که احترامشان را داشته باشیم چون می‌دانیم اگر احترام نگذاریم احترامی از آنها کسب نخواهیم کرد. این حرف‌ها یک تبصره هم دارد بانو و آن این است که تا روزی که در خانه‌ی پدر و مادر زندگی می‌کنیم در اکثر موارد حکم باید حکم آنها باشد. این را قبول دارم و تا بوده خودم هم همین را کرده‌ام. تا روزی که مستقل شدم در ۱۶ سالگی گفتند برو و رفتم و گفتم نکن و نکردم و گفتند بپر و گفتم چقدر و همانقدری که ازم خواستند برایشان پریدم و به دلشان راه رفتم. زیر سقفشان بودم و سقف هر کس احترام خودش را دارد. همانطوری که وقتی می‌رویم سر کار قانون همان قانونِ کارفرماست چه ما دوست داشته باشیم چه نه. وقتی هم زیر سقف پدر و مادریم قانون آنها حکمفرماست. اگر کسی دوست ندارد می‌تواند تلاش کند و زیر آن سقف نباشد. ما آدمها لقب‌هایی که یدک می‌کشیم را کرده‌ایم دلیلی برای دخالت‌های بیجا و اجرای خودخواهی‌های خودمان. لقب مادر و پدر و دختر و پسر و خواهر و برادر را می‌گویم. با این لقب‌ها ماله می‌کشیم به خراب‌کاریهایی که از سر نادانی کرده‌ایم و شاید هم دانسته کرده‌ایم٬ و شاید هم به اسم دلسوزی کرده‌ایم. قبلا هم گفته‌ام که آب نطلبیده شاید مراد باشد ولی دلسوزی نطلبیده دخالت است و نه چیز دیگری. در مورد مادر برایم حرف زدن آسان نیست بانو. تو تنها کسی هستی که این را به خوبی می‌دانی. حتی چیزهایی که اینجا نمی‌گویم را هم می‌دانی و می‌دانی این حرف‌ها را پیش کشیدن دلیلش چیست. دلیل دل درددار مرا تو خوب می‌دانی بانو. کسی نیست که برایم بگوید سهل انگاری‌های مادران را چگونه می‌شود جبران کرد بانو؟ اینکه تنها کسی که می‌تواند برایم جبران کند همه چیز را سال‌هاست که نیست و خودش هم دلش خوش است به چند شاخه گلی که هر شب جمعه مادرش و خواهرش برایش می‌برند.

جمعه ظهر است بانو و یواش یواش باید راهی سر کار شوم. روزهای جمعه کارم را کم کرده‌ام. بیشتر روز را خانه‌ام و این را دوست دارم. مثل همیشه‌ دغدغه‌های فکریم مال توست. چیزهایی که در مورشان فکر می‌کنم را به تو می‌گویم. سال‌هاست که سنگ صبورمی و می‌دانم که خودت نیازمند سنگی صبورتر هستی با آنچه که به سر دلت آمده. هر وقت آن حوض ماهی و شمع‌دانی‌های کنارش را نگاه می‌کنم و اسم نازنینت را پایین کارت می‌بینم یاد روزهای اول آشناییمان می‌افتم. همیشه دوستم بوده‌ای. از روز اول. بدون سوء استفاده از این لقب. همیشه خواهرم بوده‌ای٬ بدون انتظار و چشم داشتی. همیشه درِ دلت را باز گذاشته‌ای که از تلخ‌ترین‌هایم برایت بگویم و بعد درِ دلت را بسته‌ای و به کسی چیزی نگفته‌ای و همه و همه را برای خودت نگه داشته‌ای. ممنونتم بانو. نمی‌دانم تو جبران کدام خوبی‌ای هستی که در حق که کرده‌ام؟ بودنت را سپاس. دلم برایت یک ذره شده. باقی بقایت نورانی.

داستان ایکس و وای

 من جدیدا یه توضیح علمی برای تمام فرقهای زنها و مردها پیدا کردم. تفاوت بین کروموزم ایکس و وای. به زبون خیلی عامیانه مردها از کنار هم قرار گرفتن یه کروموزم ایکس و یه کروموزم وای به وجود میان و زنها از کنار هم قرار گرفتن دوتا کروموزم ایکس. (یا مردها یه کروموزم ایکس دارن یه کروموزم وای و زنها دوتا کروموزوم ایکس). خلاصه من فهمیدم که دلیل همه نارسائیهای مردها ( مثلا عدم توانائی انجام چندتا کار همزمان) ناشی از تفاوت این کروموزومهاست. برای اینکه شما هم متوجه منظور من بشید به عکس زیر نگاه کنید:

xy.jpg

خوب اون شکل بزرگتر کروموزم ایکس هست و اون شکل کوچکتر کروموزم وای. فکر کنم حالا شما هم با من همعقیده باشید که از یه کروموزم وای اینقدری چیزی بهتر از ما مردها در نمیاد. البته من یه توضیح علمی دیگه هم برای خشونت مردها علیه زنها پیدا کردم اونم به احتمال زیاد ناشی از احساس حقارتی که کروموزم وای نسبت به ایکس پیدا می‌کنه و با خودش قرار می‌زاره تو آینده حتما جبران کنه.

( این مطلب رو جدی نگیرید.)

کاغذ توی کشو

نشستم پشت میز و گفتم چند خطی بنویسم. از بلندگوهای کامپیوتر صدای موسیقی ایرانی میاد. شجریان و لطفی, آواز ابوعطا. همین چند روز پیش داشتم به زور توضیح می دادم که موسیقی ایرانی دوازده دستگاه داره. اگر از پشت میز کارم بلند شم و چند قدم برم اونطرف تر یه نفر داره با لهجه فصیح انگلیسی آواز می خونه. اینطرف موسیقی ایرانی منو یاد خیلی چیزها می ندازه. یاد اونروز که توی دربند نشسته بودیم روی صخره کنار راه و پژواک سه تار می زد. کشوی میزم رو می کشم بیرون که چیزی از توش بردارم. یه تیکه کاغذ کوچیک اونجاست. اندازه اش فکر کنم شش در هشت باشه. یه جمله با کمترین کلمات روش نوشته شده. دست خط توئه. همیشه وقتی کشو رو باز می کنم تا چیزی از توش بردارم از دیدن دست خط تو ذوق زده می شم. مدتهاست می خوام چیزی بنویسم. چیزی راجع به دوست داشتن. امروز گفتم خوب همین امروز شروع کن. به خودم گفتم حداقل می تونی چند خط بنویسی و بعدا هرچی خواستی بهش اضافه کنی.
اگه دوست داشتن روزهای اول توی قلب و لبه وقتی یه مدتی ازش بگذره اونوقت همه جای بدن رو می گیره. واسه همین من می تونم نوک دماغت رو ببوسم و همون هیجانی رو داشته باشم که روزهای اول از بوسیدن لبت داشتم. می تونم بهت بگم تو نوک انگشتهای دستم جا داری. اگه اوائل بهت می گفتم همش به تو فکر می کنم امروز دیگه بهت فکر نمی کنم . امروز تو اونقدر در وجود من جریان داری که نمی تونم تصور کنم به تو فکرنکنم یا تو رو حس نکنم.

عتیقه

۰۶-aashegh-shodan-faydeh-nadareh۱.mp۳

( برای شنیدن آهنگ روی شکل بالا کلیک کنید)

وقتی ای دل … به گیسوی پریشون می‌رسی خودتو نگه دار

وقتی ای دل … به چشمون غزل خون می‌رسی خودتو نگه دار

پ.ن. پر عزیز٬ اونروزی که آهنگ زیبا شیرازی رو گذاشته بودم گفتی آهنگ‌هایی که گوش می‌کنم رو گاهی بذارم. در جواب بهت گفتم که آهنگهایی که گوش می‌کنم هم مثل خودم عتیقه هستن. این هم یکی از اون آهنگ‌هایی هستش که خیلی دوست دارم. همه‌ی اینها سال‌ها قبل از اینکه من به دنیا بیام خونده شدن ولی برای من تازگی دارن. امیدوارم تو هم دوست داشته باشی.

نامه‌ی خصوصی ولی سرگشوده ی ۱۴

دقت کرده‌ای بانو که اخیرا تعداد نامه‌هایم به تو بیشتر از نوشته‌های دیگرم شده. این روزها حال حرف زدن با کسی جز تو و آن عزیز دیگر را ندارم. مدت‌هاست که نه تلویزیون نگاه میکنم و نه اخبار گوش می‌کنم و نه روزنامه می‌خوانم. ولی امروز صبح نیم نگاهی به اخبار اینترنتی انداختم. مرکز تحقیقاتی جدیدی در سوئیس دستگاهی ساخته با ۱۷ مایل عمق زیر زمین. کار این دستگاه کوبیدن ذره‌هایی از اتم به همدیگر و تولید انرژی خواهد بود. جالب‌ترین قسمت ماجرا این است که تا به حال کسی چنین انرژی با این مقیاس را تولید نکرده بانو و خیلی از دانشمندان خبره در این کار احتمال این را می‌دهند که انرژی حاصل از اینکار آنقدر خواهد بود که کل دنیا را نابود کند٬ آن هم در یک چشم به هم زدن. دانشمندان این مرکز خبر داده‌اند که این دستگاه در آخر آگوست امسال روشن و امتحان خواهد شد. همه‌ی اینها آزمایشی‌ست و هیچکسی حتی آنهایی که در این مرکز کار می‌کنند از عواقب این آزمایش خبر ندارند. به آخر خبر که می‌رسم بیشتر خنده‌ام گرفته بانو تا ترس یا چیز دیگری. ناخودآگاه یاد این می‌افتم که بیشتر تقویم‌های خیلی قدیمی دنیا که قرن‌ها پیش محاسبه شده‌اند٬ مثلا تقویم‌های قدیمیِ چینی‌ها و مایاها در سال ۲۰۱۲ تمام می‌شوند. به گمانم این دنیا به دست ما انسان‌ها تمام بشود بانو. خودمان همین روزها  کلکش را خواهیم کند با این بازی‌هایمان و انگشت به هر سوراخ کردن‌هایمان. از خیر اتم شناسان سوئیسی می‌گذرم و می‌رسم به خبری دیگر در مورد سالن‌های آرایش متعدد برای سگ‌ها در هونگ کونگ. فیلم کوتاهی همراه اخبار است که خانومی را نشان می‌دهد در حال گِل مالیدن به سگی. به نگاه سگی که با پشم و پیلی خیس و به هم چسبیده به دوربین خیره شده نگاه می‌کنم و باز خنده‌ام می‌گیرد. سگ صیدی را می‌ماند در دام مانده و صیاد رفته. پشم‌های گِلیِ سگ به هم چسبیده‌اند و ته نگاهش چیزی فریاد می‌زند “کمک”.  سگ را گِل مالی کرده‌اند چون روز آرایشش است. خانم صاحب آرایشگاه می‌گوید گِل مخصوص باعث می‌شود پوست سگ خشک نشود و موهایش تقویت شود. بعد سگ را در وان حمامی بسیار مجلل با پرده‌های صورتی تور توری می‌گذارند و آبش می‌کشند٬ ناخن‌هایش را سوهان می‌کنند و لاک می‌زنند و سشوارش می‌کشند و آخر روز یک سگ جینگیلی مستان تحویل صاحبش می‌دهند. صاحبش هم یکراست از آرایشگاه سگ را به قنادی سگ‌ها می‌برد و برایش کیکی که مخصوص سگ‌ها با عسل و نه با شکر درست شده می‌گیرد و در طول همه‌ی این کارها ده بیست تا هم ماچ آبدار از سگ می‌گیرد. چنان سگ را ماچ می‌کند که گویی قبله‌ی آمالش را پیدا کرده. سگ هم چنان دلبری می‌کند که انگار نه انگار پدر جدش گرگ بوده و روزگاری پدر جدهای غار نشین ما را لقمه‌ای برای عصرانه‌اش کرده. چند خبر در مورد ایران می‌خوانم و یکی دو تا هم در مورد افغانستان. کاملا دلم می‌گیرد و یادم می‌افتد که چرا تارک دنیا شده‌ام بانو و دوست دارم از همه جا بی‌خبر باشم. حالا نمی‌شد امروز خبرهای خوب در دنیا باشد بعد از نود و اندی که من خواستم یک خط اخبار بخوانم؟ چه می‌دانم بانو٬ از اول گفته‌اند که: بخت داماد چون که برگردد….شب اول عروس نر گردد.

اخبار دنیا و عروس نر را به دنیا واگذار می‌کنم و یکراست به بالکن می‌روم. شمعدانی‌های سرخابی پر برگ و زیبا شده‌اند. کنارشان سر دو پا می‌نشینم. خاکشان از آبیاری دیروز عصر هنوز نم‌دار است و بوی خنکی می‌دهد. رز قرمز ۵  تا غنچه‌ داده. در نامه‌ی قبلی برایت گفته بودم که دیرتر از رز صورتی به گل می‌نشیند. در حال انگولک کردن گل‌ها هستم که یادم می‌افتد این جمعه اینجا تعطیل عمومی‌ست. جشن استقلال ینگه دنیاست و در عین حال این جمعه من ۱۸ سال تمام است که روزهایم را در این سر دنیا سر کرده‌ام. از شنبه نوزدهمین سال اینجا بودنم شروع می‌شود. ۱۹ سال عمریست بانو٬ عمری که از دخترکی دبیرستانی زنی سی و چند ساله ساخته. روزهای اول اینجا بودنم را یادم می‌آید و چیزی بیخ گلویم تنگ و تلخ می‌شود. فکر آن روزها را از سرم دور می‌کنم و شاخه‌های به هم پیچیده‌ی یاس ایرانی را مرتب می‌کنم و به دور چوبی که در میان گلدان فرو کرده‌ام می‌پیچم تا بالا روند. صورتک‌های ارغوانی و زرد بنفشه‌ها را نگاه می‌کنم. هر کدامشان شاید به اندازه‌ی ناخن‌های دستم بزرگ‌تر نیستند. بنفشه‌های وحشی زیاد بزرگ نمی‌شوند بانوی نورانی. این ما انسان‌ها هستیم که همه چیز را از نوع دوپینگ شده‌اش دوست داریم. پرتقال باید اندازه‌ی گریپ‌فروت باشد تا مرغوب باشد و انگور باید هر حبه‌اش قد نارنگی باشد تا مقبول واقع شود. حتی برای اثبات خیلی چیزهای دیگر هم از این برنامه‌ی دوپینگ استفاده می‌کنیم. مثلا برای اثبات مردانگی سبیل‌های دوپینگ شده و از بناگوش در رفته شاهد خوبی به حساب می‌آیند. مژه‌ها٬ سینه‌ها٬ و کاکل‌های دوپینگ شده هم که جای خودشان را دارند صد البته. هیکل‌های گلدانی هم که بله و صد بله. نمی‌دانم ما آدم‌ها چرا اینجور حراج می‌کنیم خودمان را و باقی عمر را خرج می‌کنیم برای به دست آوردن حراج کرده‌هایمان. نمی‌فهمم بانو٬ و نخواهم هم فهمید. گویی همان تارک دنیایی مرا بس است. مرا چه به کار دنیا و سر در آوردن از آن. من در شش و بش کار خودم هم مانده‌ام. از این کش مکش‌های فکری که با تو در میان می‌گذارم به سادگی بگذر بانو. جای دیگری برای گفتنشان ندارم. خورشیدی که برایم نقاشی کرده‌ای هنوز از لای شاخه‌های درخت روی کاشی در حال تابیدن است و به روزها و حتی شب‌هایم نور و شادی می‌بخشد. درست روبروی جایی که می‌نشینم قرارش داده‌ام که کار دستت را زیاد ببینم. کاش خودت را می‌توانستم زیاد ببینم. بیشتر از سه سال شده از بار آخری که دیدمت. دلم مثل همیشه برایت تنگ است بانو. دلتنگی‌ها و عکسی از بنفشه‌های کوچکم را از راه دور بپذیر. باقی بقایت بانو.

banafshe.JPG

سایه

 saye1.JPG

سایه‌ام با طلوع صبح بر دیوار می‌ماسد

با سایه‌های خاکستری گیاهکی سبز می‌لاسد

جمله موهای سپیدم در سایه مشکی می‌شوند

گویی دلتنگی‌هایم چو برف دانه دانه آب می‌شوند

یکباره رها می‌شوم ز غم‌های کهنه به دل

باز می‌رویم چون روز آفرینش ز خاک و گِل

پیش‌ترها٬ در پس این دیوار‌ نبود به جز سکوت

و البته دخترکی که بیصبرانه چشم به راهت نشسته بود

رنگ زد بر در و دیوار زن سایه‌ای بی درنگ

در انتظار آمدنت ساخت خانه‌ی عشقمان را قشنگ

صبر کرد و تاب آورد٬ از دور دست‌ها رسیدی

عشق را و صفا را٬ بر قامت خانه تو تنیدی

دل دخترک با آمدنت صد باغ پروانه شد

تو آمدی تا عاقبت نام این پستو خانه شد

شد تمام و یکسره عمر دراز اشک و آه

از شبی که بر دلم تو خود شدی اختر و ماه

دوستت دارم و هستی تو مرا جانان جان

دوستت دارم دلم از به زمین تا آسمان

نامه‌ی خصوصی ولی سر گشوده‌ی ۱۳

شهر کوهستانی مثل کوره‌ی آجرپزی گر گرفته و تب‌دار است بانو. شش صبح را بیست دقیقه‌ایست که رد کرده‌ایم و دماسنج روی کامپیوتر می‌خواند ۱۷ درجه. دیشب دل درد بدی داشتم٬ صدقه سری آن همه هندوانه‌ای بود که عصر خورده بودم. دوایش فقط یک چیز است٬ نعنای دم کرده با یک قاشق پرو پیمان عسل. تا نخورم دل دردم از شلنگ تخته انداختن و دلبری‌هایش ذره‌ای فرو گذار نمی‌کند.

علاج درد معده به خاطر هضم نشدن میوه‌ی خام را خوب بلدم بانو٬ ولی هنوز هم از عهده‌ی هضم رفتار خیلی از آدم‌ها بر نمی‌آیم. بابت کارهایشان رو دل می‌کنم و حرفهایشان چون هندوانه‌ی کال سر دلم قلمبه می‌شود. وقتی فکر می‌کنم همه شگرد‌های این اعجوبات را دیده‌ام یکی دیگر از راه می‌رسد٬ خودش را آدمیزاد معرفی می‌کند و تر دستی جدیدی از آستینش بیرون می‌کشد که انگشت به دهانم می‌گذارد. در این مورد چای نعناع و عسل اصلا جواب نمی‌دهد بانو. رفتار و گفتار هضم نشده‌ی انسان‌ها را فقط با فراموشی می‌شود درمان کرد. شاید هم یک شیرینی فوکولی با خاکه قند فراوان برای عوض کردن طعم گس دهان بد نباشد. دو سالی می‌شود که کسی را به خانه‌ام دعوت نکرده‌ بودم. پنجشنبه غروب آشنایی تلفن کرد با اوقاتی گه مرغی از بابت کاری که در انتظار درست شدنش بال بال می‌زند. دلداریش دادم و برای لحظه‌ای در این دو سال خر شدم و دعوتش کردم که شنبه بیاید پیشم برای رفع تنهاییش. قبول کرد و گفت شنبه عصری که از کار برگشت تماس می‌گیرد. خانومی که شما باشید٬ تا ۵ بعد از ظهر روز شنبه صبر کردم و بالاخره خودم تماس گرفتم که پس کجایی؟ پیغام گیرشان گفت که پیغام بگذارم. گذاشتم. نیم ساعتی بعد جواب آمد که پای تلفن بوده و در حال خرید و الان دارد می‌رود خانه که لباس عوض کند و بیاید. چون دیر شده بود برای شام دعوتش کردم٬ قبول نکرد. پا شدم و کارهای معمول پذیرایی عصر را کردم و نشستم. نشستم و نشستم و نشستم و ساعت‌ ۷ و نیم گوشی زنگ خورد. برایم با آب و تاب تعریف کرد که وقتی ایشان به خانه رسیدند شام خورده‌اند٬ استیک و سیب‌زمینی٬ حالا هم دیگر سنگین شده‌اند و حال از خانه بیرون آمدن را ندارند و نمی‌آیند. در عین حال دستور دادند که مهمانی باشد برای یک روز دیگر. شیشکی کشداری در دلم برای خوش خیالیش بستم و گوشی را که گذاشتم نزدیک‌های ۸ شب بود. چندین ساعت از عصر شنبه‌ام به خاطر یکی دیگر از این جانوران که اسمشان انسان است هدر شده بود. دست عزیزی را گرفتم و یکراست رفتم سینما برای دیدن یک فیلم کمدی. گفتم که هضم کارهای انسان‌ها برایم جز با فراموشی میسر نیست. در این موارد می‌گویم خوشا به حال ماهی‌های قرمز که حافظه‌شان فقط ۳ ثانیه است. نفهمیدم این خانوم این اخلاق را از ایران به یادگار آورده یا در این بیست و چند سالی که اینجا بوده یاد گرفته. نمی‌خواهم هم بدانم بانو. من این نپختگی و سادگی‌ چهره‌ و دلم را دوست دارم. اندیشه‌های ساده‌لوحانه‌ام را هم. چه کنم که هر لحظه با انسان‌ها سر کردن غبار خود را به همراه می‌آورد. یاد گرفتن این پدر سوخته بازی‌ها پخته‌ام می‌کند و من خام بودنم در این موارد را بیشتر می‌پسندم. همیشه گفته‌ام که در بعضی مواقع دوست دارم آنی باشم که کلاه سرش می‌رود و نه آنی که کلاه سر کسی می‌گذارد. اما یاد گرفته‌ام رفتار و کردار همگان را برای طولانی مدت مثل وصله به جگرم ندوزم و دفعه‌ی بعد به قول مولانا یادم بماند که: دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد….سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد. شکایتی ندارم بانو. عصر شنبه را فراموش کردم و باز به جای آدم‌ها با گلدان‌ها و مونجوق‌ها و بقیه‌ی خرت و پرت‌هایم مشغولم.

از حق نمی‌شود گذشت بانوی نورانی٬ همان شنبه عصری که بیشترش در انتظار گذشت یک خاصیت خوب داشت. در یو تیوب فیلمی دیدم کوتاه از یک هموطن نازنین. اسمش آقای دکتر فیروز نادری است. متاسفانه تا قبل از آن عصر کذایی روز شنبه حتی اسمشان به گوشم نخورده بود. دکتر نادری سرپرست تیمیست در ناسا که امسال برای اولین بار با موفقیت سفینه‌ی جستجوگری را روی مریخ فرود آورد. برای تقدیر از ایشان گویا مراسمی توسط ایرانیان برگذار شده بود که ایشان چند دقیقه‌ای در آن سخنرانی کردند. بعد از داد سخن از دست یافته‌های ایشان توسط یکی از هموطنان٬ میکروفن به دست دکتر نادری داده شد تا چند کلمه‌ای برای حضار حرف بزنند. دکتر نادری نازنین سخنرانی کوتاهشان را اینجوری شروع کردند که ای کاش به زندگی و پیشرفت انسان‌ها و حیاتی که در این سیاره وجود دارد به اندازه‌ی یافت حیات در مریخ اهمیت داده می‌شد. ایشان حتی یک کلمه از فتوحاتشان در ناسا حرفی نزد بانوی نورانی. به جایش زمانی را که پای میکروفن به ایشان داده بودند را در مورد پسر بچه‌ای ۱۲ ساله به نام محمد که دکتر نادری سرپرستیش را در ایران تقبل کرده حرف زد. از محمد گفت و از هوشش و از اینکه چجور برای ایشان عکسی فرستاده با یک جفت کفش ورنی مشکی براق که دکتر نادری برای عید محمد فرستاده بودند. البته محمد کفش‌هایش را در عکس پا نکرده بود٬ بلکه آنها را به سینه‌اش فشرده بود و برای دکتر نادری عکس گرفته بود. یادداشت ضمیمه‌ی عکس گفته بود شما الگوی من هستید. دکتر نادری عزیز با چشمهای گریان گفتند که دعا می‌کنند که لایق این باشند که الگوی محمد٬ پسرکی از جنوب شهر تهران باشند. این بود سخنرانی ایشون در هنگام تقدیر از موفقیت‌هاشون. این ویدئو‌ی کوتاه را دوباره الان نگاه کردم. دوباره مثل عصر شنبه همراه با دکتر نادری نازنین اشک ریختم و دلم قبول کرد که هر چند انسانیت میوه‌ای شده کمیاب ولی ریشه‌‌ی درختش هنوز نخشکیده. چه می‌دانم بانو٬ عقل آبله پایم هنوز در کار این مخلوقات مانده.

گاهی شهر ساحلی تو را تجسم می‌کنم و این همه فاصله را. چه می‌کنی این روزها؟ آن کاشی نقاشی شده‌ای که برایم فرستاده بودی را در کنار گل‌هایم جا داده‌ام. عجیبش می‌دانی چیست؟ اینکه در تاریکی اتاق درخت حک شده روی کاشی برق می‌زند. نمی‌دانم نوع رنگی‌ست که استفاده کرده‌ای یا چه ولی برقی نقره‌ای دارد که خیلی به دلم می‌نشیند. شاید هم انعکاس کاشی سفید باشد که از لابلای رنگ‌ها می‌بینم. از تو چه پنهان بانوی نورانی که یکی دو هفته‌ایست که کمی تا قسمتی کلافه‌ام. علتش را درست نمی‌دانم. همه چیز مثل همیشه است و تغییری نبوده٬ اما کلافه‌ام. خیلی دلم می‌خواهد در نقطه‌ای از ایران٬ در جایی دور افتاده اطراق کنم و زمینی را کرت بندی کنم و بکارم و همانجا بمانم. می‌دانی بانو وقتی خیلی‌ها این حرف را می‌شنوند واکنش اولشان چیست؟ اینکه دوام نمی‌آوری. یک روز می‌مانی و روز دوم حوصله‌ات سر می‌رود و  زندگی امروزت را دلت می‌خواهد. در جواب همه‌شان دوست دارم بگویم تنها چیزی که شما از آن مطمئنید اینست که شما در چنین زندگی نمی‌توانید دوام بیاورید وگرنه از من چیزی نمی‌دانید. آن چیزی که باب دل من است را با آنچه باب دل خودتان است محک می‌زنید و می‌بینید که تحملش را نخواهید داشت و نتیجه را بازگو می‌کنید در قالب اینکه من هم تاب نخواهم آورد چنین زندگی را. نمی‌دانند که من تاب این زندگی شهری را ندارم وگرنه وسط هیچ‌جا یک تکه زمین داشتن و کاشت و برداشتش باب دلم است. هیچ کس نداند تو می‌دانی که من باید در عهد دقیانوس به دنیا می‌آمدم. آن موقع که از سر صبح باید تنور را آتش می‌کردند تا نان بپزند و تا بوق سگ همه کار می‌کردند. کسی نمی‌داند که ماه‌ها و سال‌ها گاهی می‌گذرد و من پیچ تلوزیون را باز نمی‌کنم که بدانم چه خبر است. قیمت تمبر یک ماهی می‌شد که بالا رفته بود و من بی‌خبر بودم و نامه‌هایم را به همان نرخ قدیم می‌فرستادم و خوشبختانه برگشت هم نخورده بودند. تنها جوری که فهمیدم نرخ تمبر عوض شده وقتی بود که رفتم پستخانه و تمبرهای قدیم دیگر نبوند. متصدی پستخانه به گمانم فکر کرد که این دیگر کجا زندگی می‌کند که با وجود اعلام تغییر نرخ تمبر در اخبار و روزنامه و هزار جای دیگر بعد از یک ماه هنوز سراغ تمبرهای قدیم را می‌گیرد. وقتی می‌گویم یک غار برای زندگی می‌خواهم شوخی نیست بانو. الان هم که در آپارتمانی وسط شهر زندگی می‌کنم به ندرت از غارم بیرون می‌آیم. اگر کار داشته باشم یا باید سر کار بروم فقط سرکی از غارم به بیرون می‌کشم و بس٬ وگرنه با همین چهار تا گل و گلدان و سرگرمی‌های دیگری که دارم روزها می‌توانم در همین آپارتمان سر کنم و خسته نشوم که هیچ خیلی هم خوش خوشانم باشد. همین که صبح می‌بینم بنفشه‌ام یک گل جدید داده ساز دلم برای تمام روز کوک می‌شود. اینکه چند تا سنگ رنگی را کنار هم بچینم و گوشواره یا گلوبندی درست کنم آنقدر سرم را گرم می‌کند که تاریک شدن هوا را متوجه نمی‌شوم. سر بالا می‌کنم و می‌بینم دارم در ظلمات کار می‌کنم. اینکه سفره‌ام را روی زمین پهن کنم و چند پر سبزی پاک کنم و دلمه بپیچم تا عصر ته دلم را قلقلک می‌دهد. از حرف‌های گنده گنده زدن بیزارم ولی حاضرم تا فردا صبح در مورد اینکه چه کنیم تا کوفته وا نرود حرف بزنم و حرف بشنوم. گفتم که مال عهد دقیانوسم و اشتباهی اینجا افتاده‌ام بانو. تقصیر من چیست که مال عهد تنبان‌های چین‌دار و سوزنی‌های ترمه و در‌های گل کوبه‌دار و قدح‌های چینی گل مرغی و کوچه‌های باریک قهر و آشتی‌ام و کسی متوجه نمی‌شود جز خودت و خودم. من هم آدمهای امروزی را متوجه نمی‌شوم بانو. بدو بدوهایشان را و زیاد خواستنهایشان را و گیج و منگ بودنشان را متوجه نمی‌شوم. اینکه کار کنند و بخورند و بخوابند و فش فش بشاشند و سر کسی را برای بیشتر داشتن کلاه بگذارند و عاشق لقمه‌های آماده باشند و اینها را زندگی صدا کنند را متوجه نمی‌شوم. من همان بهتر که در نقطه‌ای دور افتاده پیازهای گل نرگس در باغچه‌ای بکارم و آفتاب نزده تنوری روشن کنم و خمیر بگیرم. همان بهتر که روپوش سفیدم را با یک جفت چکمه‌ی باغبانی عوض کنم و بروم دنبال دلم. خدا می‌داند که هزار‌ها کیلومتر راه در اندیشه‌ام هر روز می‌روم  برای رهایی از این کلافگی و هر بار به همان یک قطعه زمین در وسط ایران می‌رسم بانو. به آنجا که می‌رسم دیگر کلافه نیستم٬ آرامم. می‌نشینم و خیال می‌بافم رج به رج برای چیزهایی که خواهم کاشت و درو خواهم کرد. می‌دانی بانو٬ هر نوری هر چقدر هم که ضعیف باشد آخرش روشنائیست. فکر و خیال‌های منهم فقط سو سوی نوریست در دل غربت غرب. دلم که دود می‌کند خیال می‌بافم. این خیال‌ها جلیتقه‌ی نجات دلم است و بس. از آسمان جعلی شهر که شب‌ها یک ستاره هم ندارد خسته شده‌ام. مگر می‌شود سالیان سال بی ستاره زندگی کرد بانو؟ آدم اینجوری جان به سر می‌شود. شاید مقصد همه‌ی ما انسان‌ها همان نرسیدن به مقصد باشد و بس. اگر اینجور باشد به خیال رسیدن به مقصد دل خوش می‌کنم و روزگار می‌گذارنم. خیلی‌ها آمدند اینجا و کرک و پرشان ریخت و برگشتند. اینجا جای خشک و خشنیست بانو٬ اقلا برای روح عصر حجری من. نمی‌خواهم با نگاه حصرت زده بقیه‌ی روزهای عمرم را خرج کنم. برای همین روزی دست به کار خواهم شد و امتحان خواهم کرد زندگی در آن قطعه زمین واقع در سرزمین کودکیم را. تا آنروز خیال‌هایم را برای تو بازگو می‌کنم که دلم را می‌شناسی. دلم برایت تنگ شده بانو. باقی بقایت.

برای دلم

مدتیه که اینجا برات عاشقی نکرده‌ام. می‌دونی٬ با بودنت خیلی چیزها عوض شده. دوست داشتنم شده یک دوست داشتن آروم . مثل خوابی کشدار در یکی از عصرهای مرداد ماه تهران. فکر نکن که روزهای پر تب و تابمون یادم رفته. چطور یادم می‌ره وقتی هنوز تب دار و بی‌تاب تو‌ام. هنوزم مثل اون روزها با نوازش‌هات از کله تا کشاله‌٬ و تا کف پام گر می‌گیره و مثل دخترکی دبیرستانی و عاشق بیقرار می‌شم. هنوزم با بوسه‌هات دلم ویران می‌شه و من این ویرانی رو دوست دارم. مثل همان روزی که کم مونده بود قلب هر دویمان بالای آن راه پله‌ی کذایی از حلق‌مان بیرون بزنه هنوزم در آغوش کشیدنت برام تازه‌ست. شروع قصه‌ی ما شاید چیزی بود شبیه قصه‌ی بوسه‌های ممنوع سینما پارادیزو. چه کنم؟ وسوسه‌ای بود و زانویی که خم شد و شکست برای بر آوردن تمنای دلم. آره٬ تو تمنای دلم بودی و نمی‌دونستم که خودِ خودِ دلم خواهی شد. عاقبت نسیه فروشی همینه نازنین. وقتی دلت رو مفت مفت نسیه بدی و تباهش کنند و آنوقت کسی از راه برسه که نقدا خریدار باشه عینهو خر وامونده می‌مونی توی گِل. من نسیه فروش هم تا بالای همون زانویی که به وسوسه خم شده بود به گِل نشستم. خودم هم می‌دونستم این دفعه با همیشه فرق داره. می‌دونستم که وسوسه اینجوری نیست. این چیزی که حس می‌کردم دوست داشتن بود اونم از جور ناجورش که آدمو از کار و زندگی می‌ذاره. فکر کن, نه جدا فکر کن وقتی که فکرش رو نمی‌کنی و سنی ازت گذشته دوباره یکی بیاد بشینه وسط دلت. به هر حال خوش اومدی نازنینم. از اون بیشتر ممنون که موندی. اومدن یه چیزه و ویران نکردن و موندن و آباد کردن دلی که دوستت داره چیز دیگست.

دیروز بهت می‌گم یه غار می‌خوام. تو می‌خندی و می‌دونی دقیقا چرا می‌خوام برم بشینم توی یه غار. حتی می‌دونم ته دلت داری فکر می‌کنی چیکار کنی که یه غار برام پیدا کنی. می‌گم یه غار می‌خوام با یه دونه از اون سنگ‌های گرد که وقتی می‌رم تو سنگه رو قل بدم جلوی در تا همه جا آروم و ساکت بشه. تو دوباره می‌خندی و من می‌دونم داری فکر می‌کنی از کجا سنگ گرد و غار برام پیدا کنی. حتی گوشی رو بر می‌داری و به چند جایی هم زنگ می‌زنی که غار خودمو بهم بدی که بتونم از اون چیزهایی که دوست ندارم دور باشم. به طرف اونور خط تاکید می‌کنی یه جای آروم می‌خوام٬ یه جای خیلی آروم که هیچ صدایی نباشه. یعنی از خود من برای این کار داری جدی‌تر تلاش می‌کنی. می‌دونی٬ خوشم میاد که حتی به عجیب‌ترین خواهش‌هام نمی‌خندی. به بدترین نظرهام کنایه نمی‌زنی و به احمقانه‌ترین نظر‌یه‌هایی که نمی‌دونم از کجام می‌کشم بیرون با حوصله گوش می‌کنی. تو تنها کسی هستی که روز به روز زندگیمو از روزی که به دنیا اومدم تا همین الان می‌دونی. فکر کنم همیشه مد نظرت روزهای سختی هستش که داشتم و برای همین نه تنها باهام تند نیستی بلکه سعی می‌کنی اگر به خودت هم یه کمی حتی فشار بیاد به من اصلا فشاری نیاد. می‌دونی که به کم راضیم. به کم همه چی راضیم. ولی توی دوست داشتن بیشتر خواهم و کوتاه نمیام. بقیه‌ی چیزها اگر بود بود اگر نبود هم چه بهتر. هر چی کمتر بهتر. می‌دونی به هر کی می‌گم وقتی اعصابم به هم می‌ریزه هر چی توی گنجه‌ها هست و نیست رو می‌ریزم بیرون و می‌دم بره می‌خندن. تو نمی‌خندی. حالم که بد می‌شه خودت می‌گی دوست داری گنجه رو با هم بریزیم بیرون مرتب کنیم و چیزهای اضافی رو بدی بره؟ اونوقته که ته دلم یه نقطه‌ی کوچیک گر می‌گیره و گر می‌گیره و بزرگ می‌شه و تمام وجودم رو پر می‌کنه تا جایی که یادم می‌ره چرا ناراحت بودم و از خیر گنجه بیرون ریختن هم می‌گذرم.

اومدم برات دوباره عاشقی کنم. اومدم بگم که این روزها یه جور دیگه دوستت دارم. یه جور خیلی زیاد. خواستم بگم ممنون که موندی و دلم رو دوباره ساختی. ممنون که ویران نکردی و ممنون که برام دنبال یه غار می‌گردی. دوستت دارم زیاد. به اندازه‌ی دلم و یه ذره بیشتر چون کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه.

میز کار

mize-kar3.JPG

بدون شرح.

برای S از نروژ

می‌دونی٬ عادت کردم که مدتی ازت خبری نباشه و بعد یه روز صبح یه کامنت طولانی بذاری که هنوز همین جاها هستی. یه کامنت که می‌گه ایران بودی یا با کار‌ها مشغول بودی و یا هر چیز دیگه. موقع‌هایی که نیستی مثل اینکه یه جوری خیالم راحته که یه جایِ این زمینِ سبز خدا در حال زندگی هستی٬ یه جوری دلم قرصه که خوبی. چراش رو نپرس٬ نمی‌دونم چرا نگرانت نمی‌شم. اینو از زاویه‌ی بدش برداشت نکن. نه اینکه به یادت نیستم٬ نه٬ اتفاقا خیلی هم به یادت هستم. همین چند روز پیش که دراز کشیده بودم و ارکیده‌هایی که الان گل دادن رو نگاه می‌کردم به یادت بودم. ارکیده‌ها کنار کاناپه‌ای هستن که روش دراز می‌کشم برای همین زود به زود به یادتم. ولی نگرانت نمی‌شم. یه اطمینانی ته دلمه که می‌گه خوبی و می‌دونم چند ماه دیگه ازت خبری می‌شه. اقلا وقت‌هایی که نیستی دوست دارم اینجوری فکر کنم. اینجوری که خودت باز خبری خواهی داد که چطوری و چه می‌کنی.

نمی‌خوام فکر کنم با چه دلهره‌ای خودتو رسوندی ایران برای اون مشکلی که گفته بودی. فقط خوشحالم که این روزها دست و دلت می‌ره که گل بکاری و در انتظار عزیزی باشی که قراره بیاد. این نشون می‌ده که خوبی و من هیچوقت غیر از این در مورد تو فکر نمی‌کنم٬ برای همینم دلم برات تنگ می‌شه ولی نگرانت نمی‌شم. منم هر دفعه می‌رم ایران وقتی بر می‌گردم غریبی می‌کنم. انگار نه انگار که من نیم بیشتر عمرم رو اینجا بودم٬ نه ایران. روزهای اول که بر می‌گردم صبح‌ها یادم نمیاد کجا هستم. باورت می‌شه؟ باید چند ثانیه در و دیوار رو نگاه کنم تا یادم بیاد اینجام یا اونجام. وقتی هم که می‌فهمم اینجام تازه می‌شینم لبه‌ی تخت یه دل سیر گریه می‌کنم تا روزم شروع بشه. یه مدتی که پرده‌های اتاق رو می‌کشیدم تا آسمون اینجا رو نبینم. بعد از چند وقت دوباره به غربت غرب عادت می‌کنم. بشر به هر چیزی عادت می‌کنه دوست هم اسمم. این راز بقای نسل‌هاست٬ عادت کردن رو می‌گم.

یادمه دفعه‌ی اولی که کامنت گذاشته بودی کمی گیج شدم. گیج کردن من کار سختی نیست. مونده بودم چرا خودم برای خودم کامنت گذاشتم! یه ذره که کامنتت رو خوندم تازه فهمیدم هم اسم منی. شاید واقعا هم اسم باشیم. امروز صبح بیدار شدم و مثل هر روز صبح به گلدون‌ها رسیدم. روز آبشون بود. آبشون دادم و یه ذره هم کود آهن توی آب حل کردم دادم بهشون. رز صورتی ۱۵ تا غنچه داده. رز قرمز هنوز گل نداره و آخرهای تیر ماه گل خواهد داد. شمعدونی سرخابی هم که برای خودش خانومی شده. لادن‌ها برگ‌های جدید دادن ولی هنوز وقت گل کردنشون نیست. هوای شهر کوهستانی هنوز گرمِ گرم نشده. یاس ایرانی هرس شده هم که در انتظار مهر ماه نشسته تا دوباره بتونه گل بده. بعد از رسیدگی به گلدون‌ها کارهای شام رو آماده کردم. جات خالی سبزی پلو با ماهی داریم٬ غذای مورد علاقه‌ی پدر خدا بیامرزم. یه ذره هم شله زرد درست کردم با دارچین. از اونجا که من سرد مزاجم و ماهی هم سردیه اگر بعد از سبزی پلو یه چیز گرمی مثل دارچین نخورم دور از جون رو به قبله می‌شم. الان بوی گلاب و زعفرون شله زرد در اومده. اگر چشمهام رو ببندم یا بیرون رو نگاه نکنم حس ایران رو داره. آهان داشتم می‌گفتم خاک بازی‌ صبحم رو که لابلای گلدون‌ها تموم کردم رفتم حموم. داشتم آماده می‌شدم برم موهامو صاف کنم که برم سر کار که گفتم اول یه سر به اینجا زدم. دیدم کامنت گذاشتی. موهای من اگر به موقع صاف نشن پایینشون فر می‌خورده و می‌شم شبیه سربازهای هخامنشی. برای همین یه کش بستم به موهام و نشستم که برای تو چیزی بنویسم و از سشوار بازی و این کارها امروز گذشتم.

در مورد ارکیده‌هات متاسفم. ولی دلم خوشه به اون شاهپسندها٬ شمعدونی‌ها و اون گل‌های پُر پَری که می‌گی سفید و دلبرن. گل صد تومنی نیستن؟ نمی‌دونم چرا هر دفعه گل‌های صد تومنی همسایه‌ها رو می‌بینم فکر می‌کنم تو هم گل صد تومنی توی باغچت داری. آهان حالا یادم اومد چرا این فکر رو می‌کنم. یه دفعه کامنت گذاشته بودی که نروژ خیلی سرده و چیزی توی باغچه در نمیاد. بهت گفتم می‌تونم بگردم و برات پیدا کنم چه گل‌هایی توی هوای سرد خوب بار میاد. یکی از گل‌هایی که معمولا توی بیشتر جاها خوب گل می‌ده گل صد تومنی هستش و همش می‌خواستم این رو بهت بگم. حالا از اون موقع فکر می‌کنم توی باغچه گل صد تومنی داری. گفتم که گیج کردن من کار زیاد سختی نیست. از گل‌های قاصدک گفته بودی٬ آره اونها همون گل زردهایی هستن که همه فکر می‌کنن گل هرزه‌اند و لابلای چمن‌ها همه جا سبز می‌شن. وقتی گلبرگ‌های زرد روشنشون می‌ریزه می‌شن قاصدک٬ خبر میارن و خبر می‌برن٬ اون هم دسته دسته. یه گل زرد می‌شه صد‌ها قاصدک کوچولو. گفتم قاصدک و یاد یکی از شعرهای مهدی اخوان ثالث افتادم. همون که می‌گه: قاصدک! هان٬ چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما…اما…گرد بام و درِ من بی ثمر می‌گردی…انتظار خبری نیست مرا…….

قسمت بالای نامه رو که نوشتم رفتم سر کار و الان برگشتم خونه. شله زردها خنک شده و کشیدمشون توی کاسه‌های کوچیک و گذاشتمشون توی یخچال. سه تا کاسه‌ی کوچیک شدش. اونقدری هست که منو از غش کردن بعد از شام نجات بده. یکی از گلدون‌های سر کار داشت می‌خشکید با خودم کشون کشون آوردمش خونه. خاکش رو عوض کردم و فردا برش می‌گردونم پیش دوستش که البته اونم گلدون و خاک عوض کردن لازم داره. باید یواش یواش پاشم ماهی‌ها رو آماده کنم برای شام. اومدم این نوشته رو برات تموم کنم که اگر صبح اومدی ببینیش. شاید هم دوباره مدتی ازت خبری نباشه و باز یک روز صبح با یک کامنت خبر بدی که همون جاها هستی. ولی می‌دونم صبحی که برگردی نوشته‌ها رو می‌خونی و این نوشته رو پیدا می‌کنی. زنگوله رو یه جای محکم نگه دار دوستم. می‌دونم که یه روزی لازمش خواهم داشت. من اینجا موندنی نیستم. شاید یه روز دوباره بتونم بگم نصف بیشتر عمرم توی ایران گذشته. اونروزی که بتونم این ادعا رو بکنم اون زنگوله رو حتما لازم خواهم داشت. خوشحالم که هستی٬ هر چند دلم قرص بود که خوبی. فقط دلم برات تنگ شده بود.

« صفحه قبل